Category: خاطرات و زندگینامه

ترکشی که قلبم را هدف گرفت

نگاهی به بلوز انداختم سوراخی روی جیب چپ آن بود. دگمه جیب را باز کردم، دیدم کیف پولم سوراخ شده و تمام کارت شناسایی و گواهینامه و هر چه در داخل آن است سوراخ شده بود. بی اختیار دگمه بلوزم را باز کردم و نگاهی به سینه‌ام انداختم …

سرگرد جانباز علی‌اصغر رشیدی از رزمندگان ارتشی دوران دفاع مقدس است.‌ او در خاطره‌ای پیرامون ترکشی که قلبش را در سنگر هدف گرفته بود روایت می‌کند: در سال۱۳۶۵ ما در موقعیت پدافندی خود خیلی به عراقی‌ها نزدیک بودیم. به همین خاطر گاهی‌ما و گاهی عراقی‌ها مواضع همدیگر را  می‌زدیم. یک روز ظهر در نزدیک سنگر در زیر سایه‌بان‌هایی که درست کرده بودیم دراز کشیده بودم و در فکر زندگی و مسائل جنگ غوطه ور بودم. ناگهان صدای تَه قبضه دو خمپاره را از طرف عراقی‌ها شنیدم ولی اهمیتی ندادم اما صدای تَه قبضه سوم که آمد به داخل سنگر رفتم و روی تخت نشستم. صدای سوت خمپاره به من نزدیک و نزدیکتر شد و به دنبال آن صدای انفجار در داخل سنگر پیچید.

وقتی چشم باز کردم روی برانکادری بودم که به طرف آمبولانسی که کمی دورتر پارک شده بود می‌رفت. نگاهی به اطراف کردم فرمانده گردان و خیلی از پرسنل مستقر در آن موضع به همراه برانکادر با من می‌آمدند. سرم را از روی برانکارد بلند کردم و گفتم: «چه خبره، چی شده؟» فرمانده گردان گفت: «چیزی نیست تو مجروح شده‌ای، می‌خواهیم تورا به بیمارستان اعزام کنیم.» گفتم: «بابا من چیزیم نشده.» برانکادر توقف کرد. من نیم‌خیز شده و دست به سر و صورت وبدنم کشیدم و گفتم: «من که چیزیم نیست.» یکی از پرسنل گفت: «بابا تو تا چند لحظه پیش بیهوش بودی، می‌گویی چیزیم نیست.»

گفتم: «شاید یک لحظه مرا موج انفجار گرفته ولی حالا حالم خوب است.» و از روی برانکارد بلند شدم. سپس قدم زنان به طرف سنگر فرمانده رفتم. بی‌اختیار نگاهی به سنگر خود انداختم. سقف آن فرو ریخته بودو از سایبان بیرونی خبری نبود. وقتی در جمع دوستان نشستم. فرمانده گردان گفت: «فلانی مسلما تو را یک نفر دعا می‌کند و دعایش مستجاب می‌شود.» این مطلب را فرمانده گردان چند بار تکرار کرد. البته قبلاً این موضوع را گفته بود. ولی امروز بارها آن را تکرار کردو آخر الامر گفت: «خوش به حالت.»

من هم از او تشکر کردم و گفتم: «من هم شما را دعا می‌کنم.» در این حال یکی از دوستان نگاهی به بلوز نظامی  من که تازه خریده بودم انداخت وگفت: «جناب سرگرد، چرا جیبت سوراخه.» نگاهی به بلوز انداختم سوراخی روی جیب چپ آن بود. دگمه جیب را باز کردم، دیدم کیف پولم سوراخ شده و تمام کارت شناسایی و گواهینامه و هر چه در داخل آن است سوراخ شده بود. بی اختیار دگمه بلوزم را باز کردم و نگاهی به سینه‌ام انداختم هیچ علامتی از زخمی شدن و ترکش نبود. دوستان با دقت مرا وارسی کردند، چون ترکش کوچک همیشه خطرناک‌تر از ترکش بزرگ است وگاهی تا پیدا کردن ترکش و خود ترکش یک نفر جان خود را از دست‌ می‌دهد.

من دیگر مطمئن شدم که دیگر هیچ ترکشی به بدن من که نزدیکترین نقطه به قلبم بود اصابت نکرده است. باز دست در جیب کردم و قرآن کوچکی را که همیشه در جیب داشتم بوسیدم و آن را  بررسی کردم. ترکش از وسط قرآن رد شده بود ودر سه صفحه آخر گیر کرده بود. پرسنل با دیدن این صفحه شروع به صلوات فرستادن کردند. من در آن قرآن دقیق شدم. ترکش فقط از سفیدی‌های قرآن رد شده بود و حتی به یک کلمه نوشته آن خورده نشده بود. بچه‌ها متوجه این موضوع شدند و باز هم صلوات فرستادند. ترکش را از لای قرآن درآوردم و با ز بوسه‌ای به قرآن زدم. فرمانده گردان گفت: «نگفتم یک نفر تو را دعا می‌کند.»

تازه از مرخصی آمده بودم. آن وقت من در گردان ۱۳۰ از تیپ سوم لکر ۲۸ بودم و در منطقه مریوان مستقربودیم. قرار بود عملیاتی انجام شود. من منطقه را به خوبی می‌شناختم ولی برای اینکه مروری برمنطقه داشته باشم، تصمیم گرفتم قبل از عملیات به شناسایی رفته وخودم مروری در محور عملیاتی داشته باشم. برای این شناسایی ستوان رحیم هاشم پور که اهل شیراز بود با من همراه شد.

ما در معیت یک تیم گشتی به شناسایی رفتیم منطقه مورد نظر ما ارتفاعاتی پشت شهر «پنجوین» عراق بود. در بالای ارتفاعات، زمینی صاف و هموار بود که ما آن را زمین فوتبال می‌گفتیم. جاده پر از برف بود، با این‌که فروردین ماه بود، هنوز سرمای زمستان از آن‌جا نرفته بود. فاصله زمین فوتبال تا نیروی عراق حداکثر ۳۰ متر بود. آن روز ما متوجه کانالی شدیم که تازه زده بودند یا آن‌که تا آنروز ندیده بودیم. من به هاشم‌پور گفتم که این کانال را کنترل کنیم و ببینیم آیا می‌شود در روز عملیات از آن استفاده کرد، یا اینکه یک تله هست. هاشم پور قبول کرد از من خواست که در همان جا بمانم و آنها برای سرکشی و بررسی به آنجا بروند.

من نظرم این بود که با آنها همراه باشم. ولی هاشم‌پور اعلام کرد که تو زن و بچه داری و من مجردم.  من به او گفتم که چون در این منطقه من باید عملیات انجام بدهم، پس بهتر است خودم هم این‌جا را ببینم. هاشم پور با اصرار گفت: «قسم می خورم در این ۳۰ متر هر چی دیدیم بدون کم و کاست به تو گزارش دهم. در نهایت مرا متقاعد کرد که در همان نقطه بمانم و خودش به همراه سرباز بی‌سیم چی وارد کانال شدند.

من نگهبان عراقی‌ها را می‌دیدم که در منطقه قدم می‌زند. اوپس از چند بار رفت و برگشت وارد آن سر کانال شد. نمی‌دانم که چه کسی به من نهیب زد که بلند شوم و به طرف هاشم‌پور بروم. حداقل سود رفتن من این بود که او و بی‌سیم چی را از حضور نگهبان در آن طرف کانال خبر دار می‌کردم. خودم را به هاشم‌پور رسانده و چون نمی‌توانستم حرف بزنم  (آنقدر به عراقی‌ها نزدیک شده بودیم که اگر حرف می‌زدیم متوجه می‌شدند) دستم را به روی شانه هاشم پور گذاشته و با اشاره به او گفتم: «من هم آمدم.»

هنوز چند متر جلوتر نرفته بودیم که صدای چند نفر را از پشت سر شنیدیم. برگشتم و در مقابل خود ۲۰ نفر را دیدم. فکر کردم اینها نیروهای خودی هستند که برای تأمین در مسیر گذاشتیم. و ناراحت شدم که آنها بدون هماهنگی به دنبال ما آمده‌اند. اما وقتی صحبت عربی آنها را شنیدم، یقین کردم که عراقی هستند. وقتی به صورت آنها دقیق شدم اطمینان حاصل کردم که عراقی هستند. چرا که عراقی‌ها مثل ما سرباز وظیفه نداشتند و به همین خاطر افراد آنها معمولاً مسن‌تر از ما بودند. همان لحظه هاشم‌پور و سرباز بی‌سیم چی متوجه عراقی‌ها شدند. ما دیگر کمتر از ۵ متر با آنها فاصله داشتیم. به اطراف نگاه کردم، بوته‌ای بزرگ در پشت سر ما بود. بلافاصله  پشت آن رفتیم. عراقی‌ها جلوتر آمدند ودرست در روبروی ما اطراق و شروع به صحبت کردن و سیگار کشیدن کردند.

درآن لحظه به یاد حرف فرمانده گردان افتادم که می‌گفت یک نفر تو را همیشه دعا می‌کند. در دل گفتم ای کسی که همیشه مرا دعا می‌کنی ودعایت مستجاب می‌شود، خواهش می‌کنم باز هم مرا دعا کن که از شر این گشتی‌ها خلاص شویم. ‌ما با دیدن عراقی‌ها فهمیدیم که این کانال مسیر تردد گشتی‌های عراقی است‌.

لحظات به کندی می‌گذشت و هر لحظه احتمال می‌رفت که صدایی از ما بلند شود و عراقی‌ها متوجه حضور ما شوند. برای این‌که عراقی‌ها صدای خِش خِش بی‌سیم را نشنوند دست روی گوشی گذاشتم. البته قبلاً با نیروی تأمینی هماهنگ کرده بودیم که به هیج وجه با ما تماس نگیرند. اما این خوف را داشتیم که نکند یک‌باره  آنها با ما تماس بگیرند و محل ما لو برود.

خوش شانسی ما در این محل به این صورت بود که وقتی اطراق کردند، ما در پشت سر آنها و در امتداد زمین فوتبال و پشت درختچه و بوته‌ بودیم. معمولاً کسی که در بالای تپه یا کوه قرار می‌گیرد به طرف دره نگاه می‌کند و عراقی‌ها در جهتی بودند که به دره نگاه می‌کردند. در این طرف هاشم پور در تلاش آزاد کردن ضامن کلاشینکفش بود که با دست به او زدم و اشاره کردم که حرکت نکند. بالاخره صحبت‌ها و سیگار کشیدن عراقی ها تمام شد و بلند شدند و به طرف مقر اصلی خود رفتند. و خدا خواست‌ شاید دعای آن نفر که همیشه مرا دعا می‌کرد مستجاب شد  عراقی‌ها ما را ندیدند.

وقتی آنها به انتهای کانال رسیدند، ما هم بلند شدیم و یک خیز به عقب برداشتیم. نیروهای جلویی عراقی با نگهبان صحبت می‌کردند و اصلاً متوجه ما نبودند ولی نفرات آخر متوجه ما شدند و با هم ‌شروع به صحبت کردند. وقتی از عراقی‌ها دور شدیم، سرباز بی‌سیم چی‌که ‌عرب زبان بود گفت: «عراقی‌ها با هم صحبت می‌کردند.» یکی از آنها گفت: «حتماً یک گراز یا یک حیوان از اینجا رد شده است مگر ایرانی‌ها جرات دارند تا اینجا بیایند.»

به گزارش ایسنا، این خاطره در کتاب «تیر خلاص» نوشته علیرضا پوربزرگ وافی توسط انتشارات ایران سبز به چاپ رسیده است.

التماس برای حضور در میدان مین

با لحنی بغض آلود گفت: «سعید چرا نمیذاری من داخل میدان مین برم؟ مگه خون من از خون بچه‌های دیگه رنگین تره؟ اگه نذاری برم اونوقت نیروهای دیگه پیش خودشون نمی‌گن که بین داداش خودش با دیگران فرق می‌ذاره؟»

جملات بالا بخشی از خاطرات «سعید نفر» از فرماندهان واحد تخریب در دوران دفاع مقدس است. این رزمنده در ادامه خاطراتش روایت ‌می‌کند: چندی قبل که بر اثر انفجار یک دسته چاشنی انفجاری در دستانم به علت خرابی دستگاه تست چاشنی مجروح شده و به بیمارستان شهید اشرفی اصفهانی کرمانشاه اعزام شده بودم خانواده من که ازطریق یکی از نیروهایم که برای مرخصی به تهران رفته بود از این موضوع مطلع شده بودند.

آنها نگران سلامتی من شده بودند و شاید باورتان نشود که پدر، مادر و دو تن از برادرانم نادر و حمید به همراه خواهرم و بچه سه ساله‌اش که در بغل داشت به ملاقات من در منطقه جنگی آمده بودند. البته بعد از اینکه خیالشان از سلامتی من آسوده شد پس از یکی دو روز که در پادگان ابوذر سر پل ذهاب که مقر اصلی ما بود مهمان ما بودند به تهران برگشتند که در این میان برادر کوچکترم «حمید» که در آن زمان ۱۳ سال بیشتر نداشت با اصرار فراوان چند وقتی را پیش ما در منطقه ماند. حمید را با وجود چند بار مراجعه مکرر به پایگاه‌های اعزام نیرو در تهران، بخاطر سن کمش پذیرشش نمی‌کردند و به همین دلیل تا آن زمان هیچگونه آموزشی ندیده بود برای همین در کمترین وقت ممکن در پادگان ابوذر آموزش‌های لازم را دید و به جرأت می‌توانم بگویم که او در مدت زمان کوتاهی تبدیل به یک تخریبچی جسور و کار بلد شد.

این را نه بخاطر اینکه او برادرم هست می‌گویم بلکه بخاطر کارهای شجاعانه‌ای که از او در طول مدتی که در منطقه بود مشاهده کردم عرض می‌کنم. به عنوان مثال یکبار مشغول پاکسازی یک میدان مین قدیمی بودیم که متوجه شدیم ردیف مین‌ها به هم ریخته و در حقیقت یک رشته نوار مین گم شده بود. میدان مینی که ردیفش به هم بریزد بسیار خطرناک است و دیگر هیچ نقطه‌ای از آن میدان امنیت ندارد. یکی دو نفر از بچه‌های زبده برای یافتن ردیف گم شده داخل میدان شدند اما موفق به یافتن مین‌های پنهان نشدند.

حمید با اصرار از من می‌خواست که به او اجازه بدهم داخل میدان مین برود و شانسش را برای یافتن آن مین‌ها امتحان کند. ابتدا با این خواسته او مخالفت کردم چرا که احساس می‌کردم با توجه به آموزش اندک و تجربه بسیار کم او در خنثی‌سازی مین این میدان با این وضعیت برای او بسیار خطرناک است و صلاح نیست که او را برای یافتن مین‌های مفقودی به داخل میدان بفرستم. حمید پس از یکی دو دقیقه مجددا نزد من که در بیرون میدان مین ایستاده و به میدان مین خیره شده بودم آمد و با لحنی بغض‌آلود گفت: «سعید چرا نمی‌ذاری من داخل میدان مین برم؟ مگه خون من از خون بچه‌های دیگه رنگین تره؟ اگه نذاری برم اونوقت نیروهای دیگه پیش خودشون نمی‌گن که بین داداش خودش با دیگران فرق می‌ذاره؟» 

نگاهی بهش انداختم. التماس در چشمانش موج می‌زد. مادرم او را به من سپرده بود و اگر اتفاقی برای او می‌افتاد نمی‌دانستم جواب مادرم را چه باید بدهم. باید همه جوانب را می‌سنجیدم اما اصرار بیش از حد او مرا مجبور به موافقت با این خواسته کرد. حمید در حالی که من دل توی دلم نبود داخل میدان مین رفت اما دقایقی بیش طول نکشید که حمید در میان بهت و حیرت دیگران موفق به پیدا کردن آن ردیف مین گم شده شد.

داستان پرتقال خونی در جبهه

پرتقال‌ها را از دست حسین گرفتم و گفتم: بچه‌ها نخورین، می‌خوان ما رو مسموم کنن، پرتقال‌های خوب رو خودشون می‌خورن و گندیده‌ها رو به ما میدن.

یک روز کنار تانک نشسته بودم و نی می‌ساختم. کمی آن طرف‌تر گرد و خاک تویوتایی بلند شد. سوراخ سوم نی را تراشیدم. تویوتا نزدیک شد و پیش پایم ترمز کرد. خودم را عقب کشیدم. راننده سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: اهدایی اومده، کمک کن خالیش کنیم.

چاقو و نی را توی جیبم گذاشتم.

چی هست حالا؟

دستش را از شیشه بیرون آورد و در تویوتا را از بیرون باز کرد.

بیا دادا، بیا که دیرم شده.

دو جعبه میوه کنار پایم روی زمین گذاشت. گوشه‌ کاغذهای روی جعبه را کنار زدم. پرتقال‌ها را که دیدم، چشم‌هایم برق زد. راننده خندید. چیه؟ خوشحال شدی؟

جعبه را روی دوشم گذاشتم و گفتم: همه گروهان از بس برنج خوردن یبوست گرفتن، از میوه هم خبری نبود.

دستش را روی شانه‌ام گذاشت و  گفت: دادا من دیرم شده، باید برم. خدا قوت … !

جعبه‌ها را روی هم گذاشتم و به سمت سنگر فرماندهی رفتم. پرتقال‌ها بین پرسنل گروهان پخش شد. در سنگر کنار هم نشستیم و یک پرتقال جلوی‌مان گذاشتیم. حسین طایفه گفت: بفرمایید! خونه خودتونه، تعارف نکنین تو رو خدا، تو این مهمانی بزرگ از خودتون پذیرایی کنین.

چاقوی جیبی‌ام را باز کردم. پرتقال را توی بشقاب بریدم. آب پرتقال روی دستم ریخت. به پرتقال و دستم دقیق شدم.

بچه‌ها آب این پرتقال قرمزه!

حسین دو تکه‌ بریده شده‌ پرتقال را جلویم گرفت. پرتقال‌ها قرمزه، وای … انگار گندیده!

پرتقال‌ها را از دست حسین گرفتم و گفتم: بچه‌ها نخورین، می‌خوان ما رو مسموم کنن. پرتقال‌های خوب رو خودشون می‌خورن و گندیده‌ها رو به ما میدن.

به سمت سنگر فرمانده کماجی رفتم. فرمانده توی محوطه بود. بهم لبخند زد. میوه‌ها را خوردین؟ بهتون چسبید؟ احترام نظامی گذاشتم و پرتقال‌ها را به سمتش گرفتم. پرتقال‌ها مسمومه، اطلاع بدین هیچ‌کس از اینها نخوره.

فرمانده بی سیم زد. به همه اطلاع داد که از آن پرتقال‌ها نخورند.

بعدها بچه‌های شمال به ما که تا آن موقع پرتقال خونی ندیده بودیم و فکر می‌کردیم پرتقال‌ها خراب است، علت قرمز بودن آنها را توضیح دادند.

خاطره محمدعلی عرفانی از رزمندگان زنجانی

لحظات نفس‌گیر یک عملیات

نیروها داخل نخلستان‌ها مستقر شده بودند که عراقی‌ها گلوله منور شلیک کردند، نگرانی، نیروها را فرا گرفت.

شب عملیات والفجر۸ بود و نیروهای ایرانی روبه‌روی اسکله چهار چراغ مابین نهر عرایض ایران و کارون داخل نخلستان‌ها مستقر شده بودند. نیروها به آرامی در حال حرکت بودند که به یک باره عراقی‌ها منور زدند.با شلیک منور، نگرانی بین نیروها را به خاطر این که گمان می‌کردند عراقی‌ها از حضورشان در منطقه با خبر شده‌اند، فرا گرفت و در این میان انگشت یکی از نیروهای ایرانی غواص روی ماشه تفنگ رفته و گلوله تخم‌مرغی داخل آب شلیک کرده بود اما امداد غیبی خداوند که در آن زمان خارج از تصورات ما بود اجازه نداد تا دشمن به حضور ما در منطقه پی ببرد.

یکی از نیروهای دسته در آن هنگام گفت: در همان لحظه که گلوله شلیک شد از کنار سنگرهای عراقی دو مرغ دریایی پرواز کردند و این موضوع موجب شده بود تا عراقی‌ها متوجه شلیک گوله ایرانی‌ها نشوند.

راوی: سردار محمدتقی اوصانلو

ماجرای ترور یک سرباز گمنام توسط اعضای منافقین

زنان منافق زیر چادر اسلحه‌های «کلاش»، «ژ۳» و« یوزی» داشتند. مردها هم کلت داشتند. خیلی با ظاهر آرام علیه نظام شعار می­‌دادند. سپاه که آمد آنها را متفرق کند با هم درگیر شدند و در گروه­‌های سه و چهار نفری پراکنده شدند.

سید احمد میرحیدری در سی‌ام تیر ماه سال ۱۳۳۶ در یکی از روستاهای ورامین به دنیا آمد. سید احمد از همان کودکی در نمازهای جماعت شرکت کرده و علاوه بر حضور در کلاس‌ های عقیدتی در کارهای مسجد نیز حضوری فعّال داشت. در دوران دبیرستان به همراه خانواده ­اش به تهران آمده و مشغول ادامه تحصیل شد. در همان زمان علاوه بر تحصیل فعالیت­‌های فرهنگی و انقلابی خود را در مسجد پیش می­‌گیرد.

سید احمد پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تأسیس سپاه پاسداران به عضویت سپاه درآمد و در سال ۵۸ مسئولیت سپاه گنبد را عهده دار شد. او در شهرستان گنبد علاوه بر خدمت خالصانه در سپاه به یاری مردم آن شهرستان پرداخت و پس از مدتی در سپاه با همسرش آشنا شده و با او ازدواج کرد.

روز بیست و هشتم مرداد ماه سال ۱۳۶۰ سید احمد میرحیدری، عملیاتی را برای دستگیری منافقین طرح­ ریزی کرد و سرکردگان آنها را دستگیر شدند و به دفتر واحد اطلاعات سپاه گرگان انتقال یافتند. اما یکی از منافقین بطور مسلح و به نحو مشکوک و سازماندهی شده‌ای طی یک اقدام سریع، سید احمد را که در دفتر محل کارش مشغول خدمت بوده، ترور کرد.

علی حکیم جوادی همرزم و دوست شهید سید احمد میرحیدری در خاطره‌ای روایت می‌کند: «شهید بسیار مظلوم بود درگرگان به قدری اوضاع پیچیده بود و منافقین در همه جا نفوذ کرده بودند که ما به عنوان کمک از تهران به گرگان رفتیم آن زمان در اطلاعات گرگان ۵ یا ۶ نفر بیشتر نبودیم  و به دیگران نمی‌­شد اعتماد کرد.

میرحیدری در این شرایط آشفته و ملتهب واحد اطلاعات گرگان را پایه‌ ریزی و کار را به جد شروع کرد. در آن یکسال که آنجا بودیم با وجود تعداد کم نیروها جدّیتش بسیار بالا بود وخود ما که یک نیرو بودیم وقتی می‌­دیدیم فرماندهان ما آنطور با جدّیت کار می­‌کنند و استراحت ندارند ما هم به پیروی از او خواب و استراحت را کنار می­‌گذاشتیم.

کار هم به گونه­ ای بود که نمی‌­شد آنها را رها کرد. به خاطر دارم که آن روز که سید احمد شهید شد؛ ما شب قبلش از ۲۴ خانه تیمی ۱۵ خانه تیمی را تخلیه و افرادش را دستگیر کردیم و آنها را به مقر سپاه آورده بودیم.آن موقع جهاد سازندگی گرگان حدودا ۱۵۰ دستگاه تویوتا وانت آورده بود که می‌­خواست به هر روست، بخش و ده واگذار کند تا کار جهاد را انجام دهند، یکی دو روز بعد منافقین اعلام جنگ مسلّحانه کرده بودند.

در گرگان هم شلوغ شد. زنان منافق زیر چادر اسلحه «کلاش»، «ژ۳» و« یوزی» داشتند. مردها هم کلت داشتند. خیلی با ظاهر آرام علیه نظام شعار می­‌دادند سپاه که آمد آنها را متفرق کند با هم درگیر شدند و در گروه­‌های سه و چهار نفری پراکنده شدند. در چنین شرایطی با وجود آنکه سپاه شهرستان آمادگی چندانی  نداشت، سید احمد به جهاد گفت: «ما به خودرو­های شما احتیاج داریم چون الأن ماشینی که سرپا باشد در سپاه نداریم و می­‌خواهیم باآنها به داخل شهر برویم.»

حاج قاسمی مسئول جهاد بود و موافقت کرد. خودروها را آوردند و با سازماندهی سید احمد هر کدام از بچه­های اطلاعات و عملیات را با یک راننده ترکیب کرد و با تیربار و کلاش روی سقف ماشین در سطح شهر فرستاد. این جریان صبح اتفاق افتاد، با تدبیری که شهید داشت تا نزدیک غروب حدود ۳۰۰ یا ۴۰۰ نفر دستگیر شده بودند. افراد دستگیر شده از همه جا ایران مانند تهران، ساری و آمل آمده بودند تا همراه منافقین باشند. دوباره با درایتی که سید احمد انجام داد آن غائله را خواباند.  تعدادی دستگیر شدند،تعدادی تیر خوردند و بدون اینکه کوچکترین ضایعه‌ای به سپاه و نیروها وارد شود پایان گرفت.»

تعهد تخریب‌چیان به یک فرمانده در «کربلای۴»

شهید حاج سید محمدزینال حسینی، فرمانده تخریب لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) همه مسئول تیم‌ها را در زیر پل «هفتی هشتی» جمع و آخرین مطالب را یادآوری کرد و روی نقشه هوایی که زمین پهن بود نقطه‌ای را درون شهر «ابوالخصیب» عراق نشان داد.

جعفر طهماسبی، از رزمندگان تخریب‌چی لشکر ۱۰ سیدالشهدا(ع) در گفت‌وگو با ایثار خبر” در رابطه با مأموریت تخریب‌چیان در جریان عملیات «کربلای ۴» اینگونه روایت می‌کند:

«بچه‌های‌ تخریب که به گردان‌ها مأمور می‌شدند، علاوه بر باز کردن معابر و موانع، مأموریت انفجار در طول مسیر عبور گردان‌ها را هم داشتند. مأموریت لشکر ۱۰ سیدالشهداء(ع) عبور از حد لشکر ۴۱ ثارالله و حمله به شهر «ابوالخصیب» بود و باید از منطقه‌ای عبور می‌کردند که نخلستان‌های پر حجم و آبراه‌ِهای عریض و طویل داشت.

تدبیر شده بود که برای تسریع در عبور رزمندگان از میان این نخلستان، با انفجار نخل‌ها پلی بر روی آبراه‌ها قرار بگیرد و قبل از اینکه دشمن خودش را پیدا کند، به او حمله کنیم. تیم‌های مأمور شده به گردان‌ها، همراه خود کمربندهای انفجاری را حمل می‌کردند که داخل آن با خرج انفجاری «پودر آذر» پُر شده بود و در موقع نیاز باید مواد را دور نخل محکم و منفجر می‌کردند. رزمندگان تخریب برای عملیات کربلای ۴ آمادگی خوبی کسب کرده بودند و از همه جهت توجیه شده بودند.

قبل از مامور شدن تیم‌های تخریب به گردان‌ها، شهیدحاج سید محمدزینال حسینی فرمانده تخریب لشکر۱۰ سیدالشهدا (ع) همه مسئول تیم‌ها را در زیر پل «هفتی هشتی» جمع کرد و آخرین مطالب را یادآوری کرد و روی نقشه هوایی که زمین پهن بود نقطه‌ای را درون شهر «ابوالخصیب» عراق نشان داد. ظاهر منبع آب بود و گفت:«فردا صبح اون‌هایی که زنده و سالم موندن در این نقطه همدیگه رو می‌بینیم.» و تعهد شرعی از بچه‌ها گرفت که بعد از انجام مأموریت واگذار شده، دنبال درگیری با دشمن نرویم و در محل مورد نظر حضور پیدا کنیم.منبع:ایسنا

سالروز اجرای عملیات «کربلای ۴» دخالت جاسوسان آمریکایی در عملیات «کربلای۴»

تحولات صحنه نبرد پس از پیروزی «فاو» و اقدامات نظامی دشمن که به طور گسترده و همه جانبه صورت گرفت، فرماندهان سپاه را با وضعیت جدیدی مواجه کرد. جنگ شهرها در سطح گسترده، حمله به مراکز اقتصادی، صنعتی و نفتی فشار فوق‌العاده‌ای را بر کشور وارد ساخت. به ویژه، کاهش بسیار زیاد قیمت نفت تا مرز ۵.۵ دلار در هر بشکه موجب تشدید این فشارها شد.

به گزارش ایثارخبر”، همراه با این فشارها، تحرک جدید دشمن در عرصه زمینی که پس از اشغال اراضی کشور در آغاز جنگ، برای اولین بار صورت می‌گرفت، جبهه خودی را تحت فشار قرار داده بود. در چنین شرایطی علاوه بر مقابله با حملات عراق به خط‌های پدافندی در طول مرز، آماده شدن برای حمله بزرگ بعدی، مسئولیت دیگری بود که می‌بایست به آن جامه عمل بپوشاند.

تصرف منطقه استراتژیک فاو و جداسازی بخش جنوبی سرزمین عراق از این کشور اقتضا می‌کرد که مناطق مهمی چون بصره و ام‌القصر نیز مورد توجه قرار گیرد و به نظر می‌رسید توقف در این منطقه و عدم توسعه وضعیت، به زیان نیروهای خودی باشد. زیرا منطقه عملیات فاو به لحاظ وسعتی که داشت از این قابلیت برخوردار بود که سلسله عملیات بعدی در همین مکان انجام شود.

دلایل انتخاب منطقه

پس از پیروزی فاو که باعث به هم خوردن موازنه نظامی به نفع ایران شد، لازم بود در اقدامی دیگر که از اهمیت ویژه و هدف استراتژیک برخوردار باشد، سرنوشت جنگ به نقطه نهایی رهنمون شود. برای این منظور، منطقه جدید می‌بایست از شرایطی برخوردار می‌بود که هدف‌های مورد نظر تحقق می‌یافت.

منطقه عمومی بصره در جنوب، مهم‌ترین مناطقی بودند که از تابستان سال۱۳۶۱ همواره برای عملیات‌های بزرگ و سرنوشت‌ساز مورد توجه فرماندهان بودند و عملیات‌های متعددی در این جبهه‌ها انجام شده بود:

شرق بصره (عملیات رمضان)، هورالهویزه

(عملیات خیبر و بدر) و فاو (عملیات والفجر ۸) مناطقی بودند که طی سال‌های ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۴ عرصه نبرد میان رزمندگان اسلام و دشمن بودند. تنها منطقه‌ای که در آن، عملیاتی صورت نگرفت، منطقه «ابوالخصیب»، جزیره مینو و بخشی از زمین شلمچه بود که در میان هدف‌های مطرح در اطراف بصره، به دلیل نزدیکی به شهر، مهم‌تر از بقیه بودند. به همین دلیل، استحکامات، آرایش سلاح و یگان‌های دشمن نیز در این منطقه (با تأکید بر شلمچه) بیشتر از سایر مناطق عملیاتی بود. و همین موضوع موجب شد که طی چهار سال پس از عملیات رمضان، فرماندهان نظامی توجه جدی به این منطقه کنند.

افزون بر این، اهمیت شهر بصره که هدف اصلی استراتژی نظامی جمهوری اسلامی پس از فتح خرمشهر به شمار می‌رفت، مهم‌ترین عامل در انتخاب این زمین برای عملیات کربلای ۴ بود.

از دیگر ویژگی‌هایی که باعث انتخاب این منطقه برای عملیات شد، عوارض موجود در زمین غرب اروند در منطقه ابوالخصیب بود، زیرا وجود نهرها، نخلستان‌ها و کانال‌های کشاورزی و نیز عدم وجود استحکامات در منطقه پتروشیمی تا بصره، این منطقه را قابل تصرف و پدافند کرده بود. همچنین به دلیل آن که دو جناح منطقه عملیاتی، از شمال به آب‌گرفتگی شلمچه و کانال ماهی‌گیری و از جنوب به خور «زبیر» و زمین‌های باتلاقی اطراف آن محدود شده بود، قدرت تحرک دشمن ضعیف برآورد می‌شد.

مزیت دیگر منطقه عملیاتی، واگذاری مسئولیت حفاظت و اداره آن به سپاه‌های سوم و هفتم عراق بود.

این مسئله با توجه به مانور عملیات که نفوذ از میان خط حد دو سپاه بود، یکی از ویژگی‌های برجسته منطقه عملیاتی به شمار می‌رفت.

طرح مانور

مانور در این عملیات، نقش اساسی و تعیین کننده‌ای داشت. زیرا تجربه عبور از عرض رودخانه اروند، این بار می‌بایست در طول رودخانه انجام می‌گرفت. و این عبور که خود تاکتیک ویژه و ابتکار عملیات به شمار می‌رفت در صورت تحقق، جنبه‌های دیگر آن که شامل شکستن خط، پاک‌سازی، نفوذ در عمق و تسلط بر چند راه (ورودی شهر بصره) می‌شد، تحول عظیمی در جنگ ایجاد می‌کرد . از این رو، از اردیبهشت تا مهر ۱۳۶۵ و سپس آذرماه همان سال، بحث‌های مختلف و طرحهای گوناگونی ارائه شد ولی بدلیل معایب آنها منتفی شد. یکی از موضوعات اساسی در طرح‌های ارائه شده، از نظر فرماندهان سپاه، وابستگی ابتکار ویژه به غافل‌گیری دشمن بود.

بدین ترتیب پس از یک دور بحث، طرحی تصویب شد که مورد توافق تمامی فرماندهان بود.

در جلسه روز ششم مهر ۱۳۶۵ پس از بحث و گفت‌وگو، سرانجام فرماندهان یگان‌ها مانور عملیاتی از «پنج ضلعی» در شلمچه تا جزیره «سهیل» در مقابل جزیره مینو را پذیرفتند. آنها پذیرفتند که زمین شلمچه بر زمین مقابل جزیره مینو ترجیح دارد. همچنین، اهمیت زمین دو طرف اروند و ابوالخصیب و نیز تاکتیک ویژه برای عبور از تنگه مورد قبول واقع شد. در پایان این جلسه، فرمانده سپاه گفت: «برادران عزیز، همه توجیه هستند و احتیاجی به توضیح اهمیت عملیات نیست. این سومین منطقه‌ای است که برای رفتن به سمت بصره در آن عمل می‌کنیم. منطقه رمضان شرق بصره هور الهویزه و اینجا، خدای ناکرده اگر از ما کوتاهی سربزند، مسئولیت ما خیلی سنگین است. ما باید با تمام قدرت تکلیفمان را انجام دهیم آن وقت، هر چه خدا خواست. اینجا یک شجاعت بزرگ و تدبیر و دقت بالایی می‌طلبد. این تاکتیک و شیوه جنگی که ما برای این عملیات مهیا کرده‌ایم، دشمن آمادگی‌اش را ندارد و از طرف ما احتیاج به توکل و ایثار بالایی دارد. برادرها باید همه مسائل را با هم حل کنند و تا آخر عملیات، دست اخوت و برادری به هم بدهند، چون این عملیات با همیاری و همکاری پیش می‌رود. لذا، باید تقسیم کار کنید و همدیگر را کمک کنید.»

از نیمه دوم مهرماه کار آماده‌سازی منطقه عملیات با جدیت پیگیری شد. در حین این پی‌گیری و پیشبرد امور، بحث مانور باز هم مطرح شد و سرانجام، در آذرماه فرمانده سپاه با دریافت نظرات و مسائل جدید، طی جلسه‌ای با آقای هاشمی، خط جدید کاری را به نیروی زمینی سپاه ابلاغ کرد.

مطابق آخرین تصمیم گیری و جمع‌بندی وضع موجود، برای انجام عملیات کربلای ۴، چهار زمین شلمچه، ابوالخصیب، منطقه مقابل جزیره «ام‌الرصاص» و جزیره مینو انتخاب شد. این چهار منطقه از نظر مانور آتش و عقبه و پشتیبانی به یکدیگر وابستگی داشتند. از این رو، هر کدام به یک قرارگاه سپرده شد.

خط حد قرارگاه‌ها نیز به شرح زیر مشخص شد:

۱- قرارگاه نجف، از شمال پنج ضلعی در شلمچه تا جزایر بوارین و ام‌الطویله.

۲- قرارگاه قدس، عبور از تنگه و پیشروی در پتروشیمی و ابوالخصیب.

۳- قرارگاه کربلا، مقابله با پاتک دشمن از مقابل جزیره ام‌الرصاص و پیشروی تا جاده دوم و سوم. این قرارگاه تأمین کل منطقه عملیاتی را نیز به عهده داشت؛

۴- قرارگاه نوح، تأمین جناح چپ و پیشروی در مقابل جزیره مینو.

نیروی مورد نیاز برای عملیات،۳۵۲ گردان برآورد شد، اما تنها ۲۵۰ گردان مهیا شد که در قالب ۱۳ لشکر و ۱۲ تیپ مستقل وارد عملیات شدند.

آمار نیروها عبارت بودند از:

۲۳ هزار و ۷۳۳ پاسدار رسمی، ۶۶ هزار و ۸۴۷ سرباز و ۱۱۳ هزار و ۲۳۱ نیروی بسیج. در مجموع، ۲۰۳ هزار و ۸۱۱ تن نیروی انسانی برای عملیات در اختیار سپاه پاسداران بود.

شرح عملیات

طی چند روزی که به زمان عملیات باقی مانده بود بمباران و آتش توپخانه عراق روز به روز افزایش می‌یافت. صبح روز سوم نیز اطراف پل فجر، نهر عرایض، سواحل کارون، اوایل جاده خرمشهر، حوالی ایستگاه هفت و برخی نقاط دیگر، بمباران شد و آتش توپخانه دشمن نیز فزونی یافت. پس از تاریک شدن هوا در روز سوم، (زمان آغاز عملیات) عراقی‌ها به ریختن فلر به وسیله هواپیما و شلیک منور دست زدند.

از ساعت ۱۹ تا ۲۱ بیش از پنج مورد گزارش در مورد اقدامات دشمن به قرارگاه مرکزی رسید. با آنکه اوضاع نگران کننده بود، اما تحلیل کلی فرماندهی آن بود که شرایط عادی است. از ساعت ۲۱ غواص‌ها به درون رودخانه رها شدند، اما پس از حدود نیم ساعت، در ساعت ۲۱:۳۵ برادر عزیز جعفری اطلاع داد، دشمن با تیربار نیروها را زیر آتش گرفته است. این تحرک دشمن نیز مانند شب‌های گذشته عادی فرض شد،لذا دستور داده شد همه در ساعت ۲۲:۳۰ پای کار باشند. اما ساعت ۲۱:۳۸ دقیقه «لشکر ۱۴ امام حسین (ع)» خبر داد که دشمن روی خط، منور زیادی انداخته و داخل رودخانه نیز با تیربار به نیروها حمله کرده است. تمام این اقدامات دشمن داخل تنگه متمرکز شده بود. همان جایی که می‌بایستی تاکتیک ویژه عملیات انجام می‌گرفت.

در ساعت ۲۲، فرمانده «قرارگاه قدس» اعلام کرد که «لشکر ۳۱ عاشورا» متوقف شده است و امکان استفاده از «لشکر ۴۱ ثارالله(ع)» نیز وجود ندارد، و تیربار دشمن در خط و روی آب نیروها را هدف قرار داده است در محور قرارگاه قدس لشکرهای ۱۴ امام حسین (ع)،«۲۱ امام رضا (ع)» و «۳۱ عاشورا» در ساعات نخست حمله و قبل از درگیری، تلفات زیادی متحمل شدند. با این همه، فرمانده قرارگاه ابراز می‌داشت، شرایط حاد نیست. عدم تحرک خاص دشمن در محورهای قرارگاه‌های نوح،کربلا و نجف و نیز عادی بودن شرایط در آن محورها،موجب تقویت این برداشت فرماندهی شده بود، اما شرایط در محور قرارگاه قدس به کلی با شرایط محورهای دیگر متفاوت بود.

به هر صورت، حدود ساعت ۲۲:۰۸ با خبرهای گوناگونی که رسید، فرماندهی پی برد که دشمن تک را کشف کرده است. اما اوضاع به سختی قابل اداره و بازگشت به شرایط قبل از حمله بود و از سوی دیگر، هنوز تا اندازه‌ای امیدواری وجود داشت. از این رو، در ساعت ۲۲:۳۰ سوم دی‌ماه ۱۳۶۵ رمز عملیات قرائت شد و یگان‌ها در تمام محورها عملیات را آغاز کردند و این در شرایطی بود که این بار، دشمن عملیات را آغاز کرده بود.

با آغاز حمله سراسری در منطقه عملیاتی، در محور قرارگاه‌های نجف، قدس، نوح و کربلا نیروها دست به پیشروی زدند و هدف‌هایی نیز تصرف شد. این وضعیت موجب آرامش در قرارگاه شد، اما در ساعت ۲۴:۱۰ دقیقه لشکر ۱۴ امام حسین (ع) خبر داد، این یگان نتوانسته است در جزیره «بلجانیه» قایق‌های حامل نیرو را پیاده کند و دشمن از سمت جزایر «بوارین» و ماهی مانع عبور این قایق‌ها شده و تعدادی از آنها نیز منهدم شده‌اند. قرارگاه قدس نیز اطلاع داد، نوک جزیره ماهی پاک‌سازی نشده است و دشمن روی تنگه به شدت تیراندازی می‌کند.

در جزیره ام‌الرصاص، «لشکرهای ۸ نجف»، ۱۴ امام حسین (ع)، ۲۵ کربلا و ۴۱ ثارالله وارد عمل شده و ضمن شکستن خط‌های اول دشمن، پیشروی در عمق را آغاز کردند.

لشکر ۲۵ که وارد جزیره ام‌الرصاص شده بود، نتوانست تا صبح سرپل به دست آمده را توسعه دهد.

در محور قرارگاه نجف، «لشکر ۱۹ فجر» توانست وارد پنج ضلعی شود و در محور دیگر نیز، لشکر ۵۷ حضرت ابوالفضل پیشروی کرد. وضعیت در منطقه شلمچه از شرایط بهتری نسبت به سایر محورها برخوردار بود.

در منطقه جزیره مینو، قرارگاه نوح «تیپ‌ ۳۳ المهدی» توانست خط را بشکند اما با نیروهای دشمن مواجه شد که با سختی توانست پس از پاک‌سازی، با تیپ ۳۲ انصارالحسین (ع) در خط اول الحاق کند. اما وجود آتش در جناح راست، این محور را تهدید می‌کرد. در این حال، لشکر ۷ ولی‌عصر (عج) نیز توانست وارد جزیره سهیل شود.

بر پایه خبرهای رسیده از اطلاعات قرارگاه خاتم (سپاه) دشمن دو اقدام اساسی را در دستور کار خود قرار داد: اول اجرای آتش روی دهانه کارون و تنگه، دوم جلوگیری از پیشروی لشکر ۱۹ فجر و تیپ ۵۷ ابوالفضل در داخل پنج‌ضلعی در محور شلمچه.

علاوه بر این، در ساعت یک بامداد، رادیو عراق خبر حمله ایران را همراه با نقطه و محورهای آن اعلام کرد، موضوعی که درگذشته سابقه نداشت. به ویژه در این خبر اعلام شد که این حمله بین سپاه‌های هفتم و سوم انجام گرفته است و لشکرهای ۱۱ و ۱۵ درگیر هستند. این خبر، احتمال هوشیاری و آگاهی دشمن را از حمله، در ذهن فرماندهی بیشتر تقویت کرد.

پس از آن که عبور از تنگه (محور اصلی عملیات) ناممکن شد، عبور از جزایر ام‌الرصاص و ام‌البابی، محور تلاش جبهه خودی قرار گرفت. اما در ساعت ۲:۱۰ بامداد قرارگاه کربلا اطلاع داد که دهانه کارون از ناحیه پشت ام‌الرصاص، زیر آتش دشمن قرار دارد و همه قایق‌های حامل نیروهای تیپ انصارالحسین (ع) آسیب دیده‌اند. فرمانده قرارگاه نوح نیز وضع تیپ ۳۳ المهدی را نامناسب گزارش کرد.

علاوه بر این، در ساعت ۲:۲۰ بامداد فرمانده لشکر ۸ نجف شرایط یگان خود را در جزیره ام‌الرصاص سخت توصیف کرد. و این در حالی بود که انهدام وسیع قایق‌ها به دست دشمن، امکان انتقال نیرو را به جلو با مشکل مواجه کرده بود. ضمن آن که تردد نیروها به دلیل آتش دشمن به سختی امکان‌پذیر بود.

در ساعت ۳:۱۷ بامداد لشکر ۷ ولی‌عصر (عج) اعلام کرد، قایقی در اختیار ندارد و بخشی از جزیره سهیل را نیز پاک‌سازی نکرده است. در شلمچه نیز، لشکر ۱۹ فجر و تیپ ۵۷ ابوالفضل (ع) توان حفظ پنج ضلعی را نداشتند و در محور بوارین نیز مشکل به وجود آمده بود. از این رو، در ساعت ۶:۱۰ صبح به قرارگاه نجف اجازه داده شد، عقب‌نشینی کند.

اوضاع در قرارگاه‌های دیگر نیز مساعد نبود؛ داخل جزیره ام الرصاص الحاق صورت نگرفته بود، لشکر ۲۵ کربلا نتوانست سرپل خود را در جزیره ام‌البابی توسعه دهد، لشکر ۸ موفق به پاک‌سازی هدف‌های خود در جزیره ام‌الرصاص نشد و تیپ انصارالحسین نیز نتیجه روشنی به دست نیاورد. یگان‌های دیگر نیز شرایط مشابهی داشتند. از این رو، فرماندهی با تشکیل جلسه‌ای دستور داد جزیره ام‌الرصاص حفظ شود و در محورهای دیگر یگان‌ها عقب‌نشینی کنند. اما در پی اظهار خوش‌بینی چند تن از فرماندهان و دریافت برخی خبرها، بار دیگر برای ادامه عملیات امیدواری ایجاد شد و برخی تلاش‌ها نیز صورت گرفت، اما از حدود ساعت ۱۱ صبح عراق علیه مواضع رزمندگان دست به پاتک زد و سرانجام، در ساعت ۲۳:۴۵ دقیقه شب (چهارم) توقف عملیات اعلام شد.

بدین ترتیب، به منظور حفظ قوا و طراحی دوباره عملیات آتی، از ادامه نبرد اجتناب شد. در این عملیات، ۹۸۵ تن از نیروهای خودی شهید و ۸۰۷۱ تن مجروح شدند.

علل موفق نبودن عملیات

عوامل تاکتیکی و استراتژیکی مختلفی در ناکامی کربلای ۴ دخالت داشتند، اما نقش عوامل زیر برجسته و تعیین کننده‌تر بود:

۱- آگاهی عراق از مکان و زمان عملیات که بیشتر مرهون اطلاعاتی بود که آمریکا به تلافی ماجرای مک‌فارلین در اختیار این کشور قرار داده بود.

منابع اطلاعاتی و جاسوسی آمریکا دقیق‌ترین و جزیی‌ترین خبرها را درباره عملیات کربلای ۴ در اختیار عراقی‌ها قرار داده بودند. اظهارات مقامات عراقی در مورد اهداف عملیات و نتیجه آن حاکی از آن بود که اطلاعات ارسالی به عراق حاوی نکات قابل ملاحظه‌ای بوده است. در این باره وزیر دفاع عراق گفت: «هدف ایران شهر بصره بوده و هست. ایرانی‌ها اگر موفق می‌شدند هدف‌های خود را تحقق بخشند، ارتباط میان سپاه سوم و هفتم را قطع می‌کردند و تمام فاو و خورعبدالله و شمال بصره را به اشغال خود درمی‌آوردند. علت شکست کنونی این است که ما آماده بودیم و نقشه‌های لازم را طرح کردیم و از درس‌های فاو استفاده کردیم. »

وزیر دفاع وقت عراق ضمن تشکر از امریکا اظهار داشت:ما به خاطر این اطلاعات از آنان تشکر می‌کنیم، اما به آنان خاطر نشان می‌کنیم که در مقایسه با برخوردشان با ایران، در این مورد تعادل برقرار نبوده است. »

۲- تجربه دشمن از عملیات فاو و عبور غواص‌ها از اروند و نیز مسلح کردن زمین در محورهای حمله، آن گونه که امکان مقابله با مهاجمان را برای آنها فراهم می‌ساخت.

جوابی که نگهبان عراقی را ناراحت کرد

ک هو عراقی آمد و گفت: «چی داری نگاه می‌کنی؟» گفتم: «دارم ستاره‌ها را نگاه می‌کنم.» پرسید: «برای چی؟»

علی اصفهانی از جمله آزادگان دوران هشت سال دفاع مقدس است. او در خاطره‌ای به روایت ناراحتی یک نگهبان عراقی می‌پردازد ومی‌گوید: من اول اردوگاه «۱۱  تکریت» بند ۳  اسیر بودم بعد که آسایشگاه‌های کناری را ساختند و من به آسایشگاه دیگری رفتیم. پس از آن بند ۴ آسایشگاه ۱۴ منتقل شدیم و مجدد من را از آسایشگاه ۱۴ به آسایشگاه هفت بند ۲ بردند.

حدود پنج یا ۶ ماه در آن جا بودم. تا اینکه جایم را با کسی عوض کردم و به آسایشگاه هفت رفتم. یک روز که آمدند تبعید کنند و می‌خواستند ما را به «بعقوبه» بفرستند. ما پنج تا پنج تا می‌نشستیم و زمانی برپا و خبردار می‌دادند من که آخر می‌نشستم تکانی نمی‌خوردم و از جایم بلند نمی‌شدم. یک نگهبان به نام «عبد» داشتیم که هر وقت می‌خواست کتک کاری کند می‌گشت و من را پیدا می‌کرد.عبد که دیده بود من آن گوشه نشسته‌ام گفت: «یالله برو، برو.»

بعد از آن من و چند نفد دیگر را برای چندمین بار به اردوگاه ۱۸ تبعید کردند. دیدیم آنجا چقدر بچه‌ها آزادند. ما صبح تا ظهر بیرون بودیم ظهر یک آمار از ما می‌گرفتند و دوباره تا شب آزاد بودیم در حالیکه در اردوگاه ۱۱ ما فقط دو ساعت صبح و یک ساعت و نیم بعد از ظهر آزاد بودیم.

روز اول که در اردوگاه ۱۸ بودم عصر که شد و هوا داشت تاریک می‌شد اردوگاه تازه تاسیسی بود و اطراف آن فقط یک ردیف سیم خاردار داشت .عراقی آمد گفت: «بروید زیر تارونی (جایی کنار اردوگاه که سقف و میله داشت )» تا ما را از سیم خاردارها دور کند. ما زیر این تارونی رفتیم من نگاه کردم دیدم که ستاره‌ها در آسمانند و من دستم را به میله‌های زیر تارونی انداختم و به آسمان نگاه می‌کردم.

یک هو عراقی آمد و گفت: «چی داری نگاه می‌کنی؟» گفتم: «دارم ستاره‌ها را نگاه می‌کنم.» پرسید: «برای چی؟» جواب دادم: «چون من سه ساله است که ستاره‌ها را ندیده‌ام.» این عراقی خیلی ناراحت شد و گفت: «یاالله همه وسط محوطه بیایند.» آمدیم توی محوطه و گفت:« هر چی می‌خواهید این جا راه بروید فقط یک متر از سیم خاردارها فاصله بگیرید.»

ضبط خاطرات ۵۰ شهید لرستانی در قالب طرح «سند افتخار»

مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران لرستان از ضبط خاطرات ۵۰ شهید استان از زبان والدین آنان در قالب طرح «سند افتخار» خبر داد.

به گزارش ایثارخبر” مراد روشنی در  تشریح فعالیت‌ها و عملکرد بنیاد شهید و امور ایثارگران گفت: معرفی ۱۰۲ نفر از ایثارگران جهت دریافت تسهیلات خوداشتغالی که ۳۲ نفر آنها تاکنون تسهیلات را دریافت کرده‌اند، معرفی ۱۰۹ نفر از فرزندان ایثارگران جهت اشتغال به کار و استخدام در بخش‌های دولتی و خصوصی، معرفی ۲۶۹ نفر به بانک‌های عامل جهت دریافت تسهیلات قرض‌الحسنه، پرداخت تسهیلات بانکی به تعداد ۸۴ فقره به مبلغ ۱۲ میلیارد و ۶۰۰ میلیون ریال توسط اداره تسهیلات رفاهی بخشی از این فعالیت‌هاست.

وی اجرای دیدارهای طرح سپاس از خانواده‌های شهدا و ایثارگران به‌صورت حضوری ۶۰۰۰ دیدار و تماس‌های تلفنی۱۰ هزار مورد توسط مدیرکل بنیاد، معاونت تعاون، معاونت درمان و روسای شهرستان‌ها و سایر کارکنان بنیاد، ارائه خدمات رفاهی و درمانی توسط معاونت بهداشت و درمان شامل: ایاب و ذهاب درمانی ۲۲۴ نفر، اعزام با خودرو آمبولانس ۷۹ نفر، خدمات دندانپزشکی ۱۸۰ نفر، ارائه خدمات تخت طبی، تشک طبی، ویلچر، سمعک، کپسول اکسیژن و غیره به ۷۹۰ نفر را از دیگر فعالیت‌های بنیاد شهید استان برشمرد.

روشنی اضافه کرد: اجرای طرح پایش سلامت، پوشش کلیه والدین شهدا، همسران شهدای بالای ۶۰ سال و جانبازان، برگزاری دو جلسه کمیسیون پزشکی به تعداد ۴۱۸ نفر، برگزاری برنامه نو و ابتکاری «کوله‌ای از بهشت»، زیارت نیابتی از شهدا در اربعین حسینی و زیارت مرقد مطهر امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل‌العباس(ع) که مقرر است این طرح به ثبت ملی برسد، کسب امتیاز در جشنواره تجلیل از خبرنگاران و رسانه‌های برتر حوزه ایثار و شهادت، کسب مقام کشوری در زمینه طرح ملی انشای «نامه‌ای به یک شهید» جز چند استان برتر، برقراری حقوق و مستمری خانواده‌های ایثارگر به تعداد ۳۰ نفر، تشکیل پرونده جانبازان و ثبت در سیستم سجایا و احراز آنها به تعداد ۵۰ نفر، نقل و انتقال پرونده‌های ایثارگران به تعداد ۳۸ نفر، انجام مشاوره فردی به تعداد ۴۸۰۰ نفر در مراکز مشاوره خرم‌آباد و بروجرد با استفاده از اساتید مجرب دانشگاهی به‌صورت روزانه و در تمام ایام هفته از دیگر فعالیت‌های بنیاد شهید لرستان است.

مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران لرستان برگزاری کارگاه پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی با عنوان پرخاشگری علل و عواقب آن توسط اداره مددکاری استان و دعوت از مشاوران سایر سازمان‌های عضو کمیته پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی،برگزاری ۹ اردوی آموزشی سیاحتی آموزش خانواده برای همسران شهدا و همسران جانباران اعصاب و روان در همه شهرستان‌های استان، برگزای همایش معتمدین معین و مددکاران استان در آبان ماه برای ۱۰۰نفر،برگزاری ۴۰۰ مورد کمیسیون موارد خاص در استان و شهرستان‌ها برای رسیدگی به امور خاص جامعه هدف،تشکیل پرونده بیمه‌های اجتماعی به تعداد ۸۵ نفر، ثبت‌نام متقاضیان هدیه ازدواج به تعداد ۱۸۰ نفر، ثبت‌نام جانبازان ۵۰ درصد و بالاتر متقاضی واجد شرایط دریافت خودرو به تعداد ۳۸ نفر، ثبت‌نام جانبازان ۷۰ درصد و بالاتر متقاضی واجد شرایط دریافت خودرو خارجی به تعداد هفت نفر از دیگر فعالیت‌های بنیاد شهید لرستان است.

روشنی اعزام خانواده‌های شاهد و ایثارگر به مشهد مقدس به تعداد ۲۷۶ نفر، برگزاری اردوهای یک‌روزه در کلیه شهرستان‌های تابعه به تعداد ۶۰۰ نفر، ارائه مشاوره حقوقی توسط اداره حقوقی به تعداد ۱۲۰ نفر، ارائه خدمات کامپیوتری و شبکه به تعداد پنج هزار و ۳۹۷ مورد، ضبط خاطرات شهدا از زبان والدین آنان در قالب طرح «سند افتخار» به تعداد ۵۰ نفر، برگزاری مسابقات قرآنی در رشته‌های حفظ، قرائت، تفسیر و مفاهیم، مرحله کشوری، مسابقات «قرآن در خانه»، مسابقات کتابخوانی مناسبتی و هم‌چنین طرح درخواست چاپ کتاب و داستان با موضوع ایثار و شهادت در کمیسیون انتشارات به تعداد دو مورد را از دیگر فعالیت‌های بیناد شهید و امور ایثارگران استان طی امسال برشمرد.منبع:ایسنا

حمله به پالایشگاه اصفهان اینگونه ناکام ماند

وقتی در منطقه هوایی اصفهان بودم و شنیدم هواپیماهای دشمن پالایشگاه‌های تبریز و شیراز را بمباران کرده‌اند، یقین پیدا کردم که به زودی پالایشگاه اصفهان هم هدف قرار خواهد گرفت. حدود یک هفته چگونگی این حمله و نحوه مقابله با آن را تحلیل می‌کردم و در نهایت به ممکن‌ترین احتمال دست یافتم و نقشه حمله آنان را ترسیم کردم.

به گزارش ایسنا،حسن افغان‌طلوعی ۲۰ شهریورماه ۱۳۲۴ در شهر مشهد مقدس متولد شد. پدرش، محمود، کارمند دارایی بود. حسن یک خواهر و سه برادر داشت. دوران ابتدایی و سه سال متوسطه را در مدرسه حاج تقی آقابزرگ و سه سال آخر را در دبیرستان امیرکبیر واقع در زادگاه خود به پایان رساند و در سال ۱۳۴۵ موفق به کسب دیپلم ریاضی شد.

او ضمن علاقه‌ای که به شغل خلبانی داشت،‌ اطلاعات خوبی را هم از مرحوم جواد افغان طلوعی، پسرعمویش که خلبان شکاری بود، کسب کرد و راهی مرکز استخدام نیروی هوایی شد. پس از گذر از سد معاینات دقیق و سخت پزشکی، آزمون‌های معلومات عمومی، هوش و زبان انگلیسی در تاریخ ۲۵ بهمن‌ماه ۱۳۴۵ وارد دانشکده خلبانی شد. بعد از آشنایی با اصول اولیه نظامی‌گری، سردوشی گرفت و برای آموزش علوم مختلف سرکلاس درس نشست. وقتی درس‌های آکادمی پرواز و زبان را به اتمام رساند، برای پرواز با اولین هواپیمای ملخ‌دار به نام «پاپ»، چند صباحی به فرودگاه قلعه مرغی تهران رفت و بعد از ۱۲ ساعت پرواز با معلمش، آقای کاووسی، موفق به انجام پرواز مستقل شد. ۶ ساعت دیگر با هواپیمای تی-۶ یا «هاروارد» پرواز کرد و با دادن آزمون جامع زبان (بیگ تست) برای ادامه دوره، آماده عزیمت به آمریکا شد.

اعزام به آمریکا

افغان طلوعی ۲۵ اسفندماه ۱۳۴۶ وارد ایالت تگزاس آمریکا شد و با گذراندن دوره زبان تخصصی و پیشرفته در پایگاه «لکلند» دیپلم زبان خود را گرفت. سپس به پایگاه هوایی مودی در شهر والدوستا (ایالت جورجیا) اعزام شد و پس از گذراندن کلاس‌های زمینی پرواز، با سه هواپیمای تی-۴۱ از خانواده سسنای ملخ‌دار، جت تی-۳۷ و جت مافوق صوت تی-۳۸ در قالب کمک‌های نظامی آمریکا به ایران، پرواز کرد و رسما نشان خلبانی را بر سینه زد و فارغ‌التحصیل شد.

تیرماه ۱۳۴۸ به ایران برگشت و دوش‌هایش به درجه ستوان دومی مزین شد. معاون عملیات ستاد نیرو ابتدا او را برای خلبانی جنگنده «اف-۵» در نظر گرفت اما بعد از طی کردن کلاس‌های آکادمی از او خواستند به کلاس آموزش رزمی هواپیمای «اف-۴» یا فانتوم برود. آموزش زمینی را به اتمام رساند و اولین پروازش را که عنوان آن پرواز آشنایی است، بیست و پنجم مهرماه ۱۳۴۸ با سروان بنی‌فضل در رژه هوایی روز نیروی هوایی انجام داد.

پس از طی کردن دوره کابین عقب این هواپیمای مدرن و همه منظوره، در سال ۱۳۴۹ به پایگاه هوایی شیراز منتقل شد. در کابین عقب ۲۰۰ ساعت پرواز کرد و سال بعد برای آموزش کابین جلو به تهران انتقال یافت. معلم اصلی او سروان خلبان حسن واعظی بود. پس از اتمام دوره با درجه ستوان یکمی به گردان ۱۲ شکاری مهرآباد منتقل شد.

سال ۱۳۵۱ به پایگاه هوایی سوم شکاری همدان (شاهرخی) انتقال یافت و ضمن ارتقا به لیدری طبقه سه، سال بعد آموزش‌های معلمی را پشت سر گذاشت. از این زمان در آموزش خلبانان تازه‌وارد به گردان آموزشی ۳۲ پایگاه شاهرخی شرکت کرد. سال بعد به سمت افسر عملیات گردان ۳۳ تاکتیکی منصوب شد. او تا سال ۱۳۵۳ هزار ساعت و تا سال ۱۳۵۵ ،۲۰۰۰ ساعت پرواز با فانتوم را به نام خود ثبت کرد. اواخر سال ۱۳۵۵ به پایگاه هوایی شیراز منتقل، و اوایل سال بعد برای گذراندن دوره معلم خلبانی شکاری فوق مدرن تامکت (اف-۱۴)، که به تازگی وارد نیروی هوایی ایران شده بود، انتخاب شد.

آغاز آموزش معلمی «تامکت»

به همین منظور،‌ شهریورماه ۱۳۵۶ به آمریکا اعزام شد. در پایگاه دریایی نورفولک پس از انجام ۱۵ساعت پرواز با هواپیمای آ-۴، آموزش معلمی «تامکت» را شروع کرد و در اردیبهشت ماه ۱۳۵۷ پس از ۵۰ساعت پرواز با اف-۱۴ به کشور برگشت و به عنوان معلم خلبان گردان ۸۱ پایگاه هوایی هشتم شکاری اصفهان به انجام وظیفه پرداخت. سپس فرماندهی گردان ۸۲ تاکتیکی را بر عهده گرفت و به درجه سرگردی ارتقا یافت که ناآرامی‌های مرتبط با انقلاب مردمی ایران ظهور کرد.

سال تحصیلی ۱۳۶۰ برای طی کردن دوره فرماندهی و ستاد به دانشکده فرماندهی و ستاد نیروی هوایی ارتش وارد شد و پس از موفقیت در این دوره یک ساله، در دایره طرح‌های عملیاتی معاونت عملیات ستاد نیرو به کار مشغول شد. کمتر از یک سال در این سمت انجام وظیفه کرد که به عنوان جانشین دانشکده خلبانی به منطقه هوایی اصفهان منتقل شد. سال بعد در پست معاون عملیات منطقه و سپس جانشین فرماندهی منطقه مزبور انجام وظیفه کرد. او دوباره به ستاد تهران منتقل شد و در سمت جانشین مدیر عملیات معاونت عملیات نهاجا و مدتی هم به عنوان مدیر جنگ‌های الکترونیک (جنگال) خدمت کرد.

حسن افغان‌طلوعی در سال ۱۳۴۹ با خانم گیتی پروانه‌پور ازدواج کرد. نتیجه این ازدواج سه فرزند به نام‌های ارغوان (۱۳۵۲)، آزیتا (۱۳۵۴) و محمدرضا (۱۳۵۶) است. محمدرضا گرچه فارغ‌التحصیل رشته مهندسی عمران شد اما به دلیل علاقه زیاد، پا جای پای پدر گذاشت و خلبان شرکت ایران ایرتور است.

حسن افغان طلوعی در سال ۱۳۶۹ بنا به درخواست شخصی به جمع خلبانان هواپیمایی ملی ایران (هما) پیوست و مدتی در کسوت خلبان تجاری نیز به میهن خدمت کرد. او از شروع جنگ تحمیلی در بیشتر مأموریت‌ها، مانند حراست از مناطق حساس و حیاتی، پوشش هوایی از شمال غرب تا جنوب، و روی خلیج فارس تا دهانه هرمز، همچنین اسکورت هواپیماهای شناسایی بر فراز خاک دشمن شرکت داشت و بالغ بر ۱۶۰۰ ساعت پرواز جنگی توأم با سوخت‌گیری‌های هوایی متعدد را در پرونده خود به ثبت رساند.

این افسر فعال در سال ۱۳۷۵ با درجه سرتیپ دومی از نیروی هوایی بازنشسته شد. اما همچنان به پرواز در خطوط تجاری ادامه داد و تا سال ۱۳۸۵ حدود۵۰۰۰ ساعت پرواز در شرکت هواپیمایی آسمان انجام داد. او در سن ۶۰ سالگی از رده پرواز کناره‌گیری کرد و عملا بازنشسته شد.

خاطراتی جالب و به یادماندنی از امیر سرتیپ دوم خلبان حسن افغان طلوعی را از زبان خودش:

ماجرای سوخت‌گیری شبانه در آسمان

با وقوع انقلاب اسلامی و خروج مستشاران و معلمان آمریکایی پروازها به کمترین حد ممکن کاهش یافت به طوری که فقط الزامات ضروری خلبان‌ها و آلرت پایگاه انجام می‌شد. وقتی تجاوزات عملی عراق در شهریور ماه ۱۳۵۹ شدت گرفت، پروازها بنا به ضرورت افزایش یافت. گشت رزمی هوایی غرب بر عهده اف-۱۴ گذاشته شد اما هیچ یک از خلبان‌ها برای بنزین‌گیری در شب چک نبودند. برخی انجام این تمرین را فقط در آمریکا به صلاح می‌دانستند. با این حال یک روز که من و محمدهاشم آل‌آقا با هم پرواز پوشش هوایی داشتیم و تانکر هم بالا بود، پروازمان به شب خورد.

فرصت را غنیمت شمرده و دل را به دریا زدیم، رفتیم و سوخت گرفتیم. چون این کار با موفقیت انجام شد، فردا جایمان را در کابین تعویض کردیم و سوخت‌گیری دیگری انجام دادیم. به این ترتیب، هر دو در سوخت‌گیری شبانه چک شدیم و توانستیم بدون کمک افراد بیگانه، دیگر همکاران را در فرصت‌هایی که پیش می‌آمد، چک کنیم. بدین ترتیب امکان پروازهای طولانی و موثر فراهم شد و ما توانستیم در شش ماهه اول جنگ، بالغ بر ۲۰ هزار ساعت پرواز بدون سانحه برای حفاظت از آسمان کشور در مقابل حملات هوایی رژیم بعث انجام دهیم.

خاطره دوم

وقتی در منطقه هوایی اصفهان شنیدم هواپیماهای دشمن پالایشگاه‌های تبریز و شیراز را بمباران کرده‌اند، یقین پیدا کردم که به زودی پالایشگاه اصفهان هم هدف قرار خواهد گرفت. حدود یک هفته چگونگی این حمله و نحوه مقابله با آن را تحلیل می‌کردم و در نهایت به ممکن‌ترین احتمال دست یافتم و نقشه حمله آنان را ترسیم کردم.

پیش‌بینی حمله هوایی جنگنده‌های عراقی

فقط چند روز بعد، رادار همدان وضعیت قرمز اعلام کرد.سریع به پست فرماندهی رفتم. ۱۰دقیقه بعد رادار همدان وضعیت را سفید اعلام کرد. من کنترل را به دست گرفتم، نه تنها وضعیت را تغییر ندادم، بلکه از مسئول پدافند هوایی خواستم به نفرات پدافند پالایشگاه اطلاع دهد درآمادگی ۱۰۰درصد بمانند و تمام توپ‌ها را به سمت فضای شاهین شهر نشانه‌گیری کنند. دقایقی کوتاه گذشت و خبر رسید هواپیماهای عراق از همان سمت ظاهر شدند.

پدافند که آمادگی کامل داشت،‌ توانست قبل از رسیدنشان به پالایشگاه یک فروند را سرنگون و به یک فروند دیگر صدمه وارد کند به طوری که شنیدیم هواپیمای صدمه دیده هنگام نشستن در پایگاه خودش دچار سانحه شده است. خلبان هواپیمای ساقط شده که ایجکت( خروج اضطراری خلبان از هواپیما) کرده بود، به اسارت نیروهای خودی درآمد و من به سرعت راهی پالایشگاه شدم. خلبان را که مجروح شده بود برای درمان به بیمارستان پایگاه منتقل کردم و مراتب را به ستاد نیرو اطلاع دادم. تا زمانی که از مرکز، هواپیمایی برای بردن خلبان بفرستند، از او خواستم در خصوص حمله مرا توجیه کند. گفت: «برای این حمله حدود ۲۰ تا ۳۰ بار روی محلی مشابه در کشور خودمان تمرین کرده بودیم. هیچ انتظار نداشتیم مورد اصابت پدافند قرار بگیریم!»

از اینکه با مطالعه دقیق توانستم در حفاظت از یک منبع حیاتی مشارکت داشته باشم، خوشحالم و این را برای خود افتخاری می‌دانم.