Category: گفت و گو

با شهادت دنبال اسم و رسم نمی‌گشت

شهدا در مکتب امام حسین(ع) چگونه زیستن، چگونه رفتن و سربازی برای سالار شهیدان را به ما آموختند. آنها از حماسه عاشورا درس آزادگی، ایثار و عدم سازش با دشمن آموختند و هر کس تفکری غیر از این در مورد حماسه امام حسین(ع) دارد شایستگی عهده‌دار شدن مسئولیت در نظام اسلامی را ندارد.

 

«شهدا در مکتب امام حسین(ع) چگونه زیستن، چگونه رفتن و سربازی برای سالار شهیدان را به ما آموختند. آنها از حماسه عاشورا درس آزادگی، ایثار و عدم سازش با دشمن آموختند و هر کس تفکری غیر از این در مورد حماسه امام حسین(ع) دارد شایستگی عهده‌دار شدن مسئولیت در نظام اسلامی را ندارد.» پدر شهید مهدی قره‌محمدی از شهدای مدافع حرم گفت‌وگو با ما را با چنین سخنانی آغاز کرد. مهدی از آخرین شهدای مدافع حرم است که ۲۱ آذر ۹۶ در دفاع از عمه سادات در منطقه دیرالزور سوریه به شهادت رسید. با این شهید از تصویری آشنا شدیم که در کنار دو فرزندش در آخرین نوروز خانوادگی انداخته بودند. ۲۱ آذر که آقامهدی شهید شد، فرزندان انتظار آمدن نوروزی دیگر را می‌کشیدند که هرگز از راه نرسید. گفت‌وگوی ما با علیرضا قره‌محمدی پدر و مریم تاتا همسر شهید را پیش رو دارید.

پدر شهید
چون خودم اهل شمال هستم، احساس می‌کنم شما اصالتی شمالی ندارید، کمی از خودتان و خانواده‌تان بگویید.
بله، ما اصالتاً اهل روستای رستم‌آباد شهر بویین‌زهرا هستیم که پدربزرگ‌های‌مان به روستای کهرود آمل مهاجرت کرده‌اند. بنده متولد سال ۱۳۳۱ هستم و چهار فرزند داشتم. مهدی فرزند اولم بود. بنده بازنشسته آموزش و پرورش هستم و سال‌ها ریاضی تدریس می‌کردم. شهید از کودکی شغل نظامی را دوست داشت. سال ۷۷ دانشگاه تربیت پاسداری پذیرفته شد تا اینکه توانست کارشناسی ارشد جغرافیای نظامی را کسب کند. سال‌ها در یگان صابرین خدمت کرد و عاشق شهادت بود. پسرم آن‌قدر عقلانیت و آگاهی به ما داد که واقف به راهش شدیم و الان که شهید شده احساس می‌کنم در راه حق خونش ریخته شده است.
به هر حال پذیرفتن مسیری که به شهادت ختم شود، کار هر کس نیست. آقامهدی چطور این راه را انتخاب کرد؟
داستان و قصه شهدا داستان شقایقی است که با اشک حضرت زهرا(س) رشد کرد و با امام حسین جاودانه شد. از سقیفه شروع شد و امتداد یافت. تا هماره تاریخ قصه شهدا وجود دارد و این قصه همان قصه عاشوراست که در واقع ادامه‌دهنده راه هیهات من‌الذله است. پسرم برای دفاع از عمه سادات کیلومترها راه را طی کرد تا اجازه ندهد قصه عاشورا و اسارت بانوی مقاومت تکرار شود. به نظرم شهدا را خود حضرت زینب(س) انتخاب می‌کند. مرگ حق است اما چگونه مردن و شهادت هنری است که نصیب هر کس نمی‌شود و لیاقت و سعادت می‌خواهد.
یک بخش از جهاد مربوط به خود شهید است و بخش دیگرش مربوط به خانواده، چطور با فقدان پسرتان روبه‌رو می‌شوید؟
غم فرزند غم عجیبی است اما همین که پسرم در راه دفاع از عمه سادات جانش را فدا کرد دلم تسلی می‌گیرد وگرنه داغ پسر جوان را سخت می‌شود تحمل کرد. فرزندم فدای علی‌اکبر امام حسین. فدای رهبرش سیدعلی خامنه‌ای و کلنا بفداک یا زینب. کلنا عباسک یا زینب. همسرم قبل از شهادت مهدی گفت من امانتی‌ام را از حضرت زینب(س) می‌خواهم. پسرم گفت مادر حلالم کن. من نمی‌خواهم برگردم. او عاشق شهادت بود و ۲۰ روز بعد رفتنش مادرش خبر نداشت به سوریه رفته است. مهدی می‌گفت به مادرم نگویید رفته‌ام. چون اگر بفهمد دعای او باعث می‌شود شهید نشوم. پسرم بعد از شهادتش آرامش عجیبی به ما داد. یک بار بعد از نماز شب و خواندن قرآن خوابیدم. شهید به خوابم آمد و با من روبوسی کرد. این رؤیاها تسلی خاطری برایمان می‌شود.

همسر شهید
چه سالی با آقامهدی ازدواج کردید و چند یادگار از شهید دارید؟
من متولد ۱۳۶۱ و همسرم متولد سال ۱۳۵۸ بود. من و آقامهدی در یک محله بزرگ شده بودیم. دورادور خانواده‌اش را می‌شناختم. ازدواج سنتی داشتیم. بهمن ۱۳۸۱ عقد کردیم و سال ۸۳ زندگی مشترک‌مان را شروع کردیم. خدا سه فرزند به ما عنایت کرد. دخترم فاطمه ۱۱ سال، زهرا پنج سال و محمدجواد ۲۲ ماه دارد. من دوست داشتم با یک پاسدار ازدواج کنم؛ وقتی آقامهدی به خواستگاری‌ام آمد معیارهایم برای ازدواج ایمان، اخلاق و صداقت بود که شهید تمام این ویژگی‌ها را داشتند. ایشان زمانی که به خواستگاری‌ام آمدند پاسدار بودند و گفتند مأموریت‌های سخت می‌روند و امکان دارد شهید، اسیر و مجروح شوند. شهید از کودکی شغل نظامی را دوست داشتند و خودشان این راه را انتخاب کردند.
در سال‌های زندگی مشترک، اخلاق و رفتار شهید را چطور دیدید؟
مهدی ظاهری جدی و مصمم داشت اما در باطن دلرحم و دلسوز بود. کاری نبود که به او واگذار شود و با جدیت انجام ندهد. مسئولیت‌پذیری عجیبی داشت. اهل ظاهرنمایی و دورویی نبود. دروغ در کارش نبود. حرف حق را همیشه می‌زد حتی اگر به ضررش تمام می‌شد. اگر در اوج نداری بود و متوجه می‌شد کسی نیازمند است به دیگران کمک می‌کرد. در نماز اول وقت اهتمام داشت و همیشه با وضو بود. زیارت عاشورای هر روزش ترک نمی‌شد.
ایشان در یگان صابرین بودند و لابد مأموریت زیاد می‌رفتند… خودتان را آماده شهادت‌شان کرده بودید؟
سال ۱۳۹۰ در قله جاسوسان ارومیه دوستانش که کنارش بودند شهید شدند. از آن روز روحیه همسرم داغان شده بود. تمام هم و غمش این بود که شهید شود. یک‌بار خواب دوست شهیدش را دیدم. گفتند مهدی شهید می‌شود، اما تاریخش مشخص نیست. قبل از رفتن مهدی به سوریه خواب شهادتش را دیده بودم. من تنها کنار تابوتی نشسته بودم. صورتی آرام که انگار خوابیده بود داخل تابوت بود. بعد از شهادتش همان صحنه خواب در معراج شهدا برایم تکرار شد .
بچه‌ها با دلتنگی دوری از پدر چه می‌کنند؟
آقامهدی از سه سال قبل بچه‌ها را آماده کرده بود تا با شهادتش کنار بیایند. دخترم فاطمه گفته بود بابا بعد از تو چه کنیم؟ آقامهدی گفت خدا هست و من همیشه کنارتان هستم. سعی می‌کرد مستند خانواده‌های شهدای مدافع حرم را که از تلویزیون پخش می‌شد به بچه‌ها نشان بدهد. آن‌قدر با بچه‌ها کار کرده بود که وقتی به سوریه رفت بچه‌ها می‌گفتند بابا شهید شود، می‌رود پیش خدا و بهشت. دلتنگی و بهانه‌گیری بچه‌ها همیشگی است مخصوصاً دخترم فاطمه خیلی بهانه بابا را می‌گیرد. سعی می‌کنم طوری روحیه‌شان را شاد کنم و به زندگی امیدوارشان کنم. به بچه‌ها می‌گویم باید قوی‌تر از دیگران باشیم. بچه‌ها بیشتر شب‌های عید و مهمانی‌ها بهانه پدرشان را می‌گیرند. بین من و همسرم وابستگی عجیبی بود. در شهر غریب کسی را نداشتم اما اگر رضایت دادم که ایشان به سوریه برود برای این بود که به علاقه‌اش برسد. خود شهید کمک‌مان می‌کند. دلتنگی‌ای که فقط خود شهید می‌تواند به ما آرامش دهد. هر موقع کارم گیر می‌کند از شهید کمک می‌خواهم و کمکم می‌کند. وقتی مأموریت می‌رفت بهشان دسترسی نداشتم، الان می‌دانم حرف‌هایم را می‌شنود و دستگیرم است.
نحوه برخورد مردم چطور بود با وجود اینکه این روزها برخی از سلبریتی‌ها، صاحب نظر شده‌اند و گاهی به مدافعان حرم توهین می‌کنند؟
شهید قره‌محمدی می‌گفت مردم پشت سر امام علی(ع) هم حرف می‌زدند و می‌گفتند مگر علی نماز می‌خواند؟! برخی دیدگاه و روش دیگری دارند. من معیارم چیز دیگری است. یک نفر گفت چقدر تو بدشانسی! گفتم چه شانس بدی داشتم، یک شفاعت‌کننده دارم که در آخرت دستگیرم است. مثلاً کسی که زندگی‌اش غرق مادیات باشد باور نمی‌کند رزمنده‌ای به خاطر پول نرفته باشد. کسانی که به خاطر پول خودشان را به آب و آتش می‌زنند اگر بگوییم شهدا به خاطر اسلام و ایمان رفتند باورشان نمی‌شود. من حرف مردم را جدی نمی‌گیرم. اجر خانواده شهدا به خاطر صبر در برابر این ناملایمات است. اکثر خانم‌های شهید مدافع حرم زیر ۴۰ سال هستند، تربیت و آرام کردن بچه‌ها سختی‌های خاص خودش را دارد؛ باید توکلشان به خدا بیشتر باشد. شهدا آرمان بزرگی داشتند که چند صباح دنیا را رها کردند و به سرای باقی و شهادت شتافتند .
شهید به بچه‌ها دلبستگی داشت. روزهای آخر چطور با دل کندنش مواجه شدید؟
ما بعد از چند سال مستأجری تازه خانه‌دار شدیم. یکی از دوستانش می‌گفت یک روز مهدی کفش دخترانه دیده بود، کفش را نگاه می‌کرد و می‌گفت من هم دختر دارم. شهید به بچه‌هایش علاقه داشت ولی علاقه بالاتری به نام شهادت هم وجود داشت. شهدا شاید حضور فیزیکی نداشته باشند اما خیلی دستگیر ما هستند. یک سال اخیر فکر می‌کردم مهدی شهید زنده است، فقط حضور فیزیکی ندارد. تمام کارهایش را برای رفتن انجام داده بود خیلی دوست داشت کارهایش با نیت خالص باشد، دنبال تعریف و تمجید دیگران نبود.
از آخرین اعزام‌شان بگویید.
آقامهدی بار اول که به سوریه اعزام شد، مجروح شد. ترکش از کنار گردنش رد شد و تیر به دستش اصابت کرد. بعد از سه ماه درمان، انگشتش را پیوند زدند. نگران بود نتواند اسلحه دست بگیرد. دو سال نتوانست به سوریه اعزام شود. خیلی دست به دعا شد تا اینکه دوباره قسمتش شد. یک روز به من پیامک داد بی‌بی منو طلبید. وقتی به خانه آمد مثل مرغ پرکنده بود. وصیت‌نامه نوشت؛ وضعیت مالی و امانتی‌ها و کتاب‌هایش را مشخص کرد. روز آخر وصیت‌نامه‌اش را کامل تایپ کرد. عکس‌هایش را داخل CD گذاشت و گفت این عکس‌ها را بعد از شهادتش استفاده کنیم. بچه‌ها را می‌بوسید و من از آنها فیلم می‌گرفتم. گفت من یک ماه سوریه هستم. رفتیم بازار به اندازه یک ماه خرید کردیم. بعد به مزار شهدای گمنام کنار دانشگاه امام حسین(ع) رفتیم. کنار شهدای گمنام دلم خیلی شکست. به شهید کریمی که تازه هویتش مشخص شده بود متوسل شدم که دلم را آرام کند. گفتم از بچگی به شما شهدا ارادت داشتم دلم را راضی کنید تا مهدی را راهی سوریه کنم. تصور اینکه بدون مهدی بچه‌ها را بزرگ کنم برایم سخت بود. آن شب دلم آرام شد. خداحافظی آخرین بار متفاوت بود حتی محل کار آقامهدی هم برایش مراسم خداحافظی گرفتند. بعداً همکارانش می‌گفتند ما می‌دانستیم مهدی شهید می‌شود و رفتنش برگشتی ندارد. وقتی آقامهدی اعزام شد تا شش روز خبری نداشتیم. تماس گرفت، ابراز دلتنگی کرد. پرسید بچه‌ها مریض نشدند؟ گفتم همه چیز خوب است شما به کارتان برسید. مهدی گفت من به آنچه دلم می‌خواست نرسیدم. اگر اتفاق خاصی نیفتد شب یلدا می‌آیم پیش‌تان. آخرین خداحافظی‌اش بود اما شب یلدا شب هفت مهدی بود. با آنکه من و بچه‌ها کسالت داشتیم مراسم شب یلدا را کنار مزارش گرفتیم.
نحوه شهادت‌شان چطور بود و چه تاریخی به شهادت رسیدند؟
آقامهدی و شهید مهدی ایمانی فرمانده محور بودند. در منطقه دیرالزور به محاصره داعشی‌ها می‌افتند. گلوله به گردن، پهلو و ران پای‌شان اصابت می‌کند. ظاهراً درگیری‌شان نزدیک بود. شهید ایمانی خادم حضرت معصومه(س) بودند و داوطلبانه عازم شده بودند. الان مزارشان در صحن حضرت معصومه(س) است .همسرم چند بار خواب شهادتش را دیده بود اما تعریف نمی‌کرد. می‌گفت اگر علاقه‌ات به من واقعی است برای عاقبت به خیری و شهادتم دعا کن. گفتم پس بگذار بچه‌ها بزرگ شوند. گفت من اسم و رسم دنیایی شهید را نمی‌خواهم. شهید نزد خدا اجر و قربی دارد که وصف‌شدنی نیست.

شهادت در گمنامی و غربت آرزویش بود

همسر شهید سیدعبدالله حسینی می‌گفت: «وقتی چند نفر از اعضای فامیل مان در سوریه به شهادت رسیدند، دنیا برای سیدعبدالله تنگ شده بود. او نمی‌خواست بایستد تا مظلومیت اهل بیت پس از قرن‌ها دوباره تکرار شود.» شهید حسینی یکی از جوانان رعنا و شجاع لشکر فاطمیون بود که در اوج جوانی و لذات دنیوی، زن و فرزند و تمام تعلقات دنیایی را رها کرد تا با جان خود از اسلام ناب محمدی دفاع کند. وقتی با همسر این شهید در مشهد مقدس همکلام شدم، بارها از خود پرسیدم چگونه این جوانان به چنین بصیرتی رسیده‌اند که از همه هستی شان برای دفاع از جبهه مقاومت اسلامی می‌گذرند. گفت‌وگوی ما با سیده عالیه حسینی، همسر شهید مدافع حرم سیدعبدالله حسینی را پیش‌رو دارید. 

چند سال با شهید حسینی زندگی کردید؟ کمی از خودتان و ایشان بگویید.
من و همسرم دخترعمو و پسرعمو بودیم. من متولد سال ۶۳ هستم و سیدعبدالله متولد ۱۳۶۱ بود. مهر ماه سال ۸۲ ازدواج کردیم و سال ۸۴ خدا دختری به نام زهره به ما هدیه داد. بعد از ۱۲ سال زندگی مشترک هم که ۲۲بهمن ۹۴ همسرم به شهادت رسید. خانواده همسرم ۴۰ سال است در ایران زندگی می‌کنند. زمانی که شوروی به افغانستان حمله کرد آنها به ایران پناه می‌آورند.
همیشه برایم جالب است مهاجران افغانستانی چطور حاضر می‌شوند برای جنگ به یک کشور دیگر بروند. چه شد همسرتان تصمیم گرفتند مدافع حرم شوند؟
سال ۹۳ پسرخاله‌ام سیدحسن حسینی روز قبل از شروع ماه رمضان به شهادت رسید. سیدحسن از سال ۹۱ به سوریه می‌رفت و همسرم در جریان کارهایشان قرار داشت. در همان سال ۹۳ یکی دیگر از بستگانمان به نام سیداسماعیل حسینی نیز به شهادت رسید. ما در جمع دوستان و فامیل شهید زیاد داریم و با موضوع دفاع از اسلام غریبه نبودیم. در ایام محرم، صفر و رمضان عزاداری می‌کنیم و از طرفی چون فرزند سید هستیم سعی می‌کنیم شعائر مذهبی را رعایت کنیم. بنابراین انگیزه‌های حضور سیدعبدالله در جبهه مقاومت اسلامی وجود داشت. نهایتاً همسرم گفت می‌خواهد به سوریه برود. شوخی شوخی می‌گفت می‌خواهم به سوریه بروم و من هم جدی نمی‌گرفتم. پسرخاله‌ام جزو نیروهای ثبت نامی سوریه بود که یک روز همسرم زنگ زد و گفت من جلوی پسرخاله‌ام نشستم شما رضایت بده من به سوریه بروم! من هم گفتم چه می‌گویی؟ گفت گوشی روی بلندگوست شما رضایت بده اینها فرم را پر کنند. چند ساعت بعد که به خانه آمد گفت من فرم را پر کردم. دیگر رفتنش به سوریه جدی شد و ۱۵ مهرماه هم به سوریه رفت.
مخالفتی با رفتنش نداشتید؟ با نبودن‌ها و دلتنگی‌هایش چطور کنار آمدید؟
بعد از اعزامش به سوریه ۲۰ روز اول نمی‌توانست با ما تماس بگیرد. ۱۰ شب اول محرم هیئت داشتیم. نگران بودم و بی‌خبری خیلی سخت بود. نهایتا زنگ زد که من تازه به دمشق رسیدم. خیلی خوشحال شدم. در هفته دو روز بیشتر تماس نمی‌گرفت. گذشت تا اول دی ماه به مشهد آمد. گفته بود کسی نفهمد من آمدم. از خوشحالی انگار روی زمین نبودم. همسرم بعد از ۷۵ روز به خانه برگشته بود. شهید عاشق قورمه سبزی بود. برایش قورمه سبزی درست کردم. یک ماه پیش ما بود و بعد دوباره به سوریه رفت. گفت فقط یک بار دیگر سوریه می‌روم تا ببینم شرایط چطور است. دوباره عزم رفتن کرده بود. گفتم تو که یک بار رفتی! گفت آنکه رفته با آنکه نرفته فرق می‌کند. کسی اگر یک بار به سوریه برود و مظلومیت مردم را ببیند نمی‌تواند اینجا پابند شود. فامیل و دوستان به دیدنش آمدند گفتند دیگر نرو اما عبدالله روی حرفش بود و پای حرفش ایستاده بود. می‌گفت من سوریه رفتم و با چشمانم دیدم اخبار تلویزیون تکفیری‌ها و دواعش اعلام می‌کند: «یزیدیان به پا خیزید عاشورای دیگری به پا کنید» داعشی‌ها برای چه سر می‌برند! چون آنها از نسل یزید و از نسل ابوسفیان و بنی امیه هستند که سر شهدای ما را می‌برند. چطور می‌توانم طاقت بیاورم و به سوریه نروم.
اوضاع سوریه را چگونه تفسیر می‌کردند؟
می‌گفت یک بار اسیر داعشی گرفتیم. دیدیم قاشق به گردنش آویزان است. به او گفتیم این قاشق چیست؟ گفت زودتر مرا خلاص کنید. زودتر مرا بکشید بروم ناهارم را با پیامبر اسلام بخورم! این قاشق را هم  برای این آویزان کردم. این جهالت و وقاحت دواعش خنده‌آور است. آنقدر روی مغزشان کار کردند که به خرافات ایمان دارند. چندروز پیش پیامی طنز آلود خواندم که یک داعشی را اسیر گرفته بودند گفت مرا بکشید بروم ناهار بخورم. رزمندگان گفتند نه ما تو را الان نمی‌کشیم بعد از ناهار می‌کشیم تو بروی ظرف‌ها را بشویی.
همسرم می‌گفت جنگ سوریه با جنگ ایران و عراق خیلی فرق دارد. در سوریه سرباز اسلام که در شهر قدم می‌زند نمی‌داند بچه‌ای که با توپ بازی می‌کند آیا تا چند لحظه دیگر به طرف او شلیک می‌کند؟! یا زنی که چادر به سر و زنبیل به دست است و خرید خانه‌اش را انجام می‌دهد شاید داعشی است و نارنجک به دست دارد. جنگ داخلی خیلی سخت است.
همسرتان چند بار اعزام شدند و در چه تاریخی به شهادت رسیدند؟
همسرم جزو نیروهای شناسایی بود. سری اول ۷۵ روز آنجا بود و سری دوم اول بهمن که رفت ۹۳ روز حضور داشت و نزدیک دمشق به شهادت رسید. گویا آنها یک گروه شناسایی ۱۰ نفره بودند که به دل دشمن می‌زنند. موقع برگشت از تل قریب، دشمن تیربار می‌زند و تیر به پا و سر همسرم می‌خورد. همرزمانش می‌گویند وقتی تیر به سرش می‌خورد هنوز شهید نشده بود. همسرم قد رشیدی داشت و همرزمانش مجبور می‌شوند چهار نفری او را به عقب منتقل کنند که در مسیر بازگشت به شهادت می‌رسد.
حرفی از شهادت می‌زدند یا احساس می‌کردید وقت آسمانی شدنشان نزدیک شده باشد؟
سیدعبدالله قبل از رفتنش با دخترم به حرم امام رضا(ع) مشرف شد و تسبیح یادگاری خرید. در مسیر حرم حرف‌هایی می‌زد که بوی رفتن می‌داد. بار اول که به سوریه می‌رفت زهره دخترمان در جریان بود. نبودن هایش را تمرین می‌کردیم. ۱۲سال با همسرم زندگی کردم اما از وقتی به سوریه رفت روحیات و معنویاتش خیلی قوی‌تر شد. می‌گفت همه آنجا خالصانه کار می‌کنند. آخرین شب تا صبح وصیت کرد. من اصلاً متوجه نبودم دارد وصیتش را شفاهی می‌گوید. شنیده‌ام شهدا قبل از شهادتشان آسمانی می‌شوند. همسرم تمام وصیتش را گفت که دوست ندارم بعد از شهادتم بلند گریه کنی. اگر شنیدی شهید شدم بیقراری نکن. همیشه می‌گفت دوست دارم در غربت و مثل گمنامان شهید شوم. اول بهمن که همسرم رفت تقریباً تا یک ماه تماس می‌گرفتم. یکبار به دوستش زنگ زدم گفتم گوشی را به آقا عبدالله بدهید گفتند نیست. منطقه‌مان عوض شده و عبدالله خط رفته است جواب درست نمی‌دادند. با سید حکیم پسرخاله‌ام تماس گرفتم گفتم شما مسئولیت دارید حواستان به عبدالله باشد. خود شهید به پسرخاله‌ام گفته بود نسبت قوم و خویشی ما را کسی نفهمد بعد از اینکه شهید شد فهمیدند با سید حکیم نسبت داشته است. خلاصه وقتی دیدم نمی‌شود خبری از سید عبدالله بگیرم، نذر کردم روزهای جمعه دعای ندبه بگیرم. دعای ندبه‌ام که تمام شد خانواده‌ام آمدند. مادرم گفت برویم خانه فلان شهید روضه دارند و بعد به خانه مادرم رفتیم و دیدم همه پسرعموهایم خانه پدرم جمع شدند. حدس زدم خبری شده است. یکی از پسرعموهایم گریه می‌کرد. حالم بد شد و به سید حکیم پیام دادم گفتم جان مادرت بگو چه شده است نهایتاً او گفت که همسرم به شهادت رسیده است.
حالا که چند صباحی از شهادت همسرتان می‌گذرد، حضور شهیدتان را در زندگی روزمره‌تان احساس می‌کنید؟
من از همسرشهیدم خیلی حاجت گرفتم. خانمی می‌گفت من وارد مزارشهدا شدم به همسر شما متوسل شدم و حاجت گرفتم. گره‌های زندگی ام با دعای همسرم برطرف می‌شود. اگر زمینه‌ای باشد ما هم حاضریم برای دفاع از حرم برویم.
زندگی با یک شهید را چطور تعریف می‌کنید؟
زندگی‌مان معمولی بود. همسرم خیلی خاص نبود. مثل بقیه آدم‌ها بود. ما هیئت داشتیم و شهید در آن مداحی می‌کرد، اما آدم خشک مقدسی نبود. نمازش را می‌خواند و می‌گفت به نظر من آدم حق الناس را رعایت کند و حق مردم را نخورد از همه چیز واجب‌تر است. خدا حق خودش را می‌بخشد. خداوند گفته است من از حق خودم می‌گذرم ولی از حق الناس نمی‌گذرم. گاهی که از بازار خرید می‌کردیم اگر فرد مسنی می‌دید دستفروشی می‌کند، می‌گفت کسی که پیر شده شغل دیگری نمی‌تواند داشته باشد. مسیرش را دور می‌کرد تا از فرد مسن خرید کند. اخلاقش خیلی خوب بود. هر وقت به خانه می‌آمد چیزی برای زهره می‌خرید. همیشه دخترم را روی شانه‌هایش می‌گذاشت.
چطور خودتان را قانع کردید با رفتن همسرتان به سوریه موافقت کنید؟
همسرم می‌گفت امروز مثل عاشورای سال ۶۱ است که امام حسین غیر از ۷۲ تن یاوری نداشت. امروز اگر ما از حرم اهل بیت دفاع نکنیم چه کسی می‌تواند دفاع کند؟ من الان شرایطش را دارم مدافع حرم باشم. به من می‌گفت اگر راضی نباشی آن دنیا امام حسین(ع) از تو بپرسد چرا نگذاشتی شوهرت برای دفاع از حرم خواهرم برود چه توجیهی داری. زهره من به فدای بی‌بی رقیه(س) سه ساله. حضرت رقیه(س) سه ساله بود که پدرش شهید شد. عبدالله می‌گفت مگر سید بودن ما به ۱۰ روز عزاداری ماه محرم است وقتی به سوریه رفتم دیدم چقدر بی‌بی رقیه(س) و بی‌بی زینب(س) غریبند. فقط اقلیت دفاع می‌کنند و می‌جنگند. آن اقلیت مثل ۷۲ تن هستند. همسرم آن قدر از بی‌بی رقیه و بی‌بی زینب(س) و غریبی‌شان گفت که قانع شدم و افتخار می‌کنم همسر شهید هستم. افتخار می‌کنم همسرم عاقبت بخیر شد. کاش راهی باشد ما هم برویم دفاع کنیم.
جوابتان به طعنه زنندگان به مدافعان حرم مخصوصاً فاطمیون چیست؟
خیلی از این حرف‌ها شنیدم. یک نفر می‌گفت به مدافعان حرم پول زیاد می‌دهند شما چرا مستاجرید؟ گفتم اینها همه حرف و حدیث است شما از مدافعان حرم چیزی نمی‌دانید فقط شهدای دفاع مقدس را می‌شناسید. به خودم می‌گفتم اگر برای پول می‌رفتند اگر میلیاردها هم می‌دادند با یک انگشت شوهرم هم معاوضه نمی‌کردم. هیچ کس حاضر نیست به خاطر مال دنیا از جانش بگذرد. اگر میلیون‌ها بدهند می‌تواند جای پدر را برای دخترم پر کند! دخترم یک روز سه ساعت تمام برای پدرش دلتنگی کرد و اشک ریخت. عکس‌های پدرش را می‌دید گریه می‌کرد. بعد از دو سال تازه قبول کرده که پدرش نیست. بچه ۱۰ساله را چطور راضی کنم پدرش دیگر بر نمی‌گردد. کسانی که به خانواده‌های شهدای مدافع حرم طعنه می‌زنند در حق ما جفا می‌کنند. آن دنیا باید جواب بدهند. اگر میلیون‌ها‌ تومان پول هم بغل دخترم بریزند مگر برایش پدر می‌شود؟! من و دخترم وقتی خوابش را می‌بینیم روزمان طلایی است حتی در خواب حضورش آرزو است. وقتی از بیرون می‌آییم خانه سلام می‌گوییم. دادسراها را ببینید. اینها که به دنبال پول هستند چرا برای دفاع از حرم نمی‌روند؟ چرا دزدان نمی‌جنگند؟ شوهرم به این درک رسید که از اسلام دفاع کند و جانش را در این راه داد.

صیادشیرازی ما را از کمین دشمن نجات

گفت و گو : ناصرالدین اسلامی فرد

 

۲۷تیرماه ۱۳۶۷ ایران قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفت اما ارتش صدام در ۳۱ تیرماه باز به مرزهای ایران تجاوز کرد و از منطقه جنوب به سمت خرمشهر و اهواز پیشروی کرد. پس از ضدحملات موفق ایران، ارتش عراق در جبهه‌های میانی و غرب کشور نیز مبادرت به عملیات نظامی کرد که جمهوری اسلامی با بسیج مجدد نیروهای مردمی و نظامی این حملات را ناموفق گذاشت. نیروهای عراقی عقب‌نشینی کرده و رژیم بعث در اول و دوم مرداد رسماً عقب‌نشینی خود را از جبهه‌های جنوب و میانی و غرب کشور اعلام کرد. این عقب‌نشینی اما پایان طولانی‌ترین جنگ متعارف کلاسیک قرن بیستم نبود و سوم مردادماه عراق و سازمان مجاهدین خلق عملیات مشترکی را با عنوان «فروغ جاویدان» که در ایران «مرصاد» نام گرفت، آغاز کردند. عملیات مرصاد با رمز یا صاحب‌الزمان(عج) برای مقابله با حرکت منافقین بود. این عملیات با فرماندهی سپاه پاسداران و با پشتیبانی هوانیروز ارتش اجرا شد. به مناسبت بیست و نهمین سالروز پیروزی عملیات مرصاد به سراغ «سرهنگ هادی عازم‌نیا» که در این عملیات با عنوان پاسدار تیپ نبی اکرم(ص) حضور یافته بود، رفتیم. 
زمان عملیات مرصاد چند ساله بودید و از کدام تیپ وارد عملیات شدید؟
من سال ۶۷ بیست و هفت سال داشتم و از تیپ نبی اکرم (ص) به عنوان پاسدار در مرصاد شرکت کردم. تیپ ما یکی از واحدهای تاثیرگذار در این عملیات بود که در کنار واحدهایی چون تیپ قائم، لشکر روح‌الله و… در شکست منافقین نقش اصلی را ایفا کردند.
حرکت منافقین غافلگیر‌کننده بود. چه زمانی متوجه شدید ماهیت دشمنی که به سرعت در غرب کشور حرکت می‌کند چیست؟
شش روز پس از قبول قطعنامه توسط ایران و در شرایطی که نیروهای عراقی با زیر پا گذاشتن قطعنامه ۵۹۸ حمله کردند و حتی خرمشهر تا آستانه تصرف مجدد پیش رفت، سازمان منافقین عملیاتی با نام فروغ جاویدان را آغاز کرد. آنها به خیال خام خودشان دنبال سقوط جمهوری اسلامی بودند. این عملیات خیلی سبک و با بی‌فکری انجام گرفت چراکه سران منافقین خلق دنبال منافع خودشان بودند. یعنی می‌خواستند از بدنه سازمان خلاص شوند و این گونه بود که حدود ۵ هزار نفر از نیروهای‌شان در این عملیات به هلاکت رسیدند. آنها در یک عملیات غافلگیرانه در سوم مرداد ۱۳۶۷ به یگان‌های مرزی جمهوری اسلامی حمله کردند و چون با همکاری عراق مرزهای غربی کشور صدمات زیادی دیده بود، عصر آن روز سازمان منافقین خلق با تانک و توپ و خودرو‌های مسلح برای عملیات دوربرد و پرتحرک ابتدا وارد قصر‌شیرین شدند و در همان روز اول نیز اسلام‌آباد را اشغال کردند. سپس به شب برخوردند و برای اشغال شهر کرمانشاه به عمق خاک کشورمان نفوذ کردند. بعد از ظهر روز دوم، تیپ کرمانشاه (نبی اکرم) به عنوان احتیاط منطقه از سرپل ذهاب خودش را به سمت اسلام‌آبادغرب کشاند. از جناح به منافقین حمله کرد و یک گردان از نبی اکرم(ص) به فرماندهی حاج‌اکبر نظری (که سال جاری در دفاع از حرم اهل بیت به شهادت رسید) وارد عمل شد و تعداد زیادی از منافقین را به هلاکت رساند. چون منافقین در مقابل یگان‌های خودی خیلی ناکارآمد بودند از جناحین مورد حمله قرار گرفتند.
با تصوری که آن زمان از شرایط منطقه و جنگ داشتید، رزمندگان از ورود سریع دشمن به عمق خاک کشورمان چه برداشتی داشتند؟
حرکت‌شان تعجب‌برانگیز بود. روز سوم مرداد بعد از اینکه عراق خط را شکست، غروب آن روز گفتند اسلام‌آباد اشغال شد. غیر قابل تصور بود اسلام‌آباد غرب اشغال شود چراکه با مرز فاصله نسبتاً زیادی داشت. خبرهای متناقضی می‌رسید و طرف‌های غروب می‌گفتند منافقین در اسلام‌آباد هستند. در آن منطقه مردم زندگی می‌کردند که به محض ورود منافقین، شهر را خالی کردند و به کوه و بیابان پناه بردند یا در خانه‌ها مخفی شدند. نفاق از محور اصلی خسروی و کرند غرب و سرپل ذهاب وارد شده بود. جایی که خطوط مرزی‌اش توسط دشمن پیشتر ضربه خورده و تضعیف شده بود.
گویا منافقین در مناطق اشغالی جنایات زیادی انجام داده بودند؟
بله، وقتی وارد اسلام‌آباد غرب شدیم، من شاهد بودم در بیمارستان غیرنظامی اسلام‌آباد مردم و بیماران را وسط حیاط بیمارستان جمع کرده و آنها را به گلوله بسته‌اند. در واقع اعدام دسته‌جمعی کرده بودند. حدود ۱۵ نفر از مردم که لباس بیمارستان تنشان بود و غیرنظامی بودند به شهادت رسیده بودند. مردم عادی را در کوچه و بازار به رگبار بسته و کشته بودند. حتی دیدم دماغ برخی از افراد را بریده‌اند و به اصطلاح مثله کرده‌اند.
برای رزمندگان جنگیدن با منافقین و جنگیدن با بعثی‌های عراق چه تفاوتی داشت؟
خیانت و نفاق منافقین در جنگ محرز بود. صدام در حمایت از منافقین تجهیزات و مهمات و هلی‌کوپتردر اختیارشان گذاشت و فرماندهان و لوازم ضروری‌شان را جابه‌جا می‌کرد. منافقین و ارتش عراق برای رزمنده‌ها فرقی نداشتند وقتی با هم بودند چه تفاوتی می‌توانستند داشته باشند. هر دو متجاوز و هر دو جنایتکار بودند.
دشمنی که توانسته بود خیلی سریع به عمق پیشروی کند، دشمن قدری بود؟
به هیچ وجه اینطور نبود. آنها اصلاً تاکتیک نداشتند. برگ برنده‌شان اصل غافلگیری بود. از روز اول که منافقین برای غافلگیری آمدند، تنها در روز دوم احاطه شدند و در روز سوم نیز منهدم شدند. ۵ هزار نفر از آنها نیز به هلاکت رسیدند. منافقین سلاح و مهمات و تانک‌های پیشرفته‌ای داشتند که سرعت بالایی داشتند. بی‌سیم‌های پیشرفته‌ای هم در اختیارشان بود، اما ترکیب جنگ دیده‌ای نبودند. وقتی رو‌دررویی داشتند همه بدنه آنها در مقابل رزمندگان جمهوری اسلامی عددی حساب نمی‌شدند. گردان ما به فرماندهی حاج‌اکبر نظری نقش بی‌نظیری در عملیات مرصاد داشت. کافی بود نیروها برای دفاع تجمع پیدا کنند که بعد از انسجام نیروها، منافقین حرفی برای گفتن نداشتند. آنها بعد از برخورد با اولین یگان‌های جمهوری اسلامی در منطقه چهارزبر کلاً ۲۴ ساعت طول کشید که مضمحل شدند. نتوانستند از تنگه عبور کنند. روز عملیات مرصاد که پنجم مرداد بود، رزمندگان از زمین و نیروی هوایی و هوانیروز از آسمان بر سرشان آتش باریدند و چند ساعت بعد همگی‌شان از بین رفتند. منافقین متکی و مستقر به جاده بودند. کلاً از جاده آن طرف‌تر نمی‌رفتند! طراحی شده بودند حمله کنند و زود به تهران برسند! تمام خودروها و تانک‌های‌شان پرتحرک بودند تا به خیال خام خودشان ۲۴ ساعته به تهران برسند!
خاطره‌ای از رزمندگان عملیات مرصاد دارید؟
به نظر من سردار شهید اکبر نظری که شهید مدافع حرم شد، نقطه عطف این عملیات بود. این یک نفر کارهایی انجام داد که باعث پیروزی این عملیات شد چراکه بارها منافقین اذعان کردند در ناحیه اسلام‌آباد غرب شکست خوردند و این عملیات به فرماندهی شهید نظری بود. شهید نظری در این عملیات مورد اصابت تیر قرار گرفت و مجروح شد. ایشان فرمانده گردانی بود که ضربات سختی به دشمن وارد کرد و آنها را معطل کرد تا سایر نیروها از راه برسند. شهدای عملیات مرصاد حق بزرگی گردن ما دارند. از رزمندگان این عملیات شهید اکبر ملکشاهی از شهدای مدافع حرم هستند که سال ۹۴ درحلب سوریه به شهادت رسیدند.
عملیات مرصاد در تاریخ دفاع مقدس چه جایگاهی دارد؟
منافقین اگر در عملیات مرصاد موفق می‌شدند برای صدام متکبر یک پیروزی بزرگ کسب می‌کردند. صدام خیلی نیاز داشت در این عملیات موفق شود. از طرفی منافقین قصد داشتند حکومت جمهوری اسلامی را ساقط کنند و در ایران حکومت مستقل تشکیل دهند. عملیات مرصاد باعث متلاشی شدن بدنه نظامی سازمان منافقین شد طوری که تا مدت زیادی قادر به هیچ نوع عملیات نظامی نبودند. مرصاد درس عبرتی به سران منافقین داد که در سال‌های ۶۰ و ۶۱  حدود ۱۷ هزار نفر از مردم بی‌گناه ایران اسلامی را ترور کرده بودند. آنها تمام قد در خدمت دشمن متجاوز کشورمان بودند و شکر خدا در این عملیات به سزای خیانت‌های‌شان رسیدند.
سخن پایانی؟
در اثنای این عملیات از طریق هوا به منطقه‌ای گندم‌زار منتقل شدیم. نمی‌دانستیم به کدام سمت برویم و جهت‌ها کدام سمت هستند. رها شده بودیم. فقط پخش شدیم. هواپیمای عراقی نیروهای خودی را بمباران کرد. در این حین یک هلی‌کوپتر فرماندهی آمد کنار ما و نشست. شهید امیر صیاد شیرازی بود. ایشان با اینکه فرمانده بود و هواپیمای فرماندهی در تیررس دشمن بود، خطر را پذیرفت و برای ما ۶۰ نفر ارزش قائل شد و ما را از آن مهلکه نجات داد. به ما گفت کدام سمت برویم تا در کمین دشمن نیفتیم. فداکاری صیاد شیرازی همیشه در خاطر من زنده است. ایشان می‌توانستند نیایند اما آمدند و ما را نجات دادند. در عملیات مرصاد شهید صیاد شیرازی شخصاً فرماندهی هوانیروز را بر عهده گرفتند. این شهید بزرگوار نقش ارزنده‌ای را ایفا کرد و با رشادت رزمندگان و فرماندهی عالی ایشان عملیات مرصاد پایان جنگ را با پیروزی رقم زد.

۳۰ سال است هر ثانیه ‌را به عشق آمدنش انتظار می‌کشم

در گرمای تابستانی کوچه پس کوچه‌های محله افسریه تهران، به دنبال خانه مادر شهیدی می‌گردیم که شنیده بودیم نزدیک به ۳۰ سال است چشم انتظار آمدن پیکر فرزندش روزشماری می‌کند.

آدرس این خانه را از مسئولان حوزه ۳۲۰حضرت نرجس(س) گرفته بودیم و حالا که تا غروب آفتاب فاصله چندانی نداریم، دیدن نام و تصویر شهدا در ابتدای کوچه‌ها، نسیم خنک امنیت را برایمان به ارمغان می‌آورد. صدای اذان که پخش می‌شود، به مغاز سنگکی می‌رسیم که گویا پدر شهید جاویدالپیکر علیرضا آشوری ۵۰ سال و تا زمان حیات در آن مشغول به کار بوده‌ است. از میوه فروش همسایه آدرس منزل مادر شهید را می‌پرسیم و کمی بعد خودمان را مقابل خانه آشوری‌ها می‌بینیم. در که باز می‌شود پله‌های قدیمی و پیچ در پیچ ما را به طبقه فوقانی هدایت می‌کند. مادر شهید با قد خمیده و دست به عصا به استقبالمان ایستاده است. سال‌ها هجران و فراق پسر مفقودالاثرش پیر و رنجورش کرده، اما در چهره‌اش صبر و صلابتی را می‌بینیم که حدیث بهشت زیر پای مادران است را برایمان تداعی می‌کند. با استقبال گرم مادر شهید و خواهر شهید به اتاق پذیرایی هدایت می‌شویم. اتاق‌هایی تو در تو اما ساده و با صفا.

رزق حلال

صغری میر آب مادر شهید علیرضا آشوری با لهجه مشهدی‌اش می‌گوید: ۵۵ سال پیش به اتفاق همسر مرحومم به تهران آمدیم. همسرم نانوا بود و نان حلال بر سفره خانواده می‌گذاشت و نتیجه این رزق حلال پرورش یک فرزند شهید بود. من چهار پسر و دو دختر دارم که علیرضا فرزند چهارمم بود. همسرم فردی انقلابی بود و به اتفاق پسرانم در تظاهرات علیه رژیم پهلوی شرکت می‌کردند، به رزق حلال خیلی اهمیت می‌داد فرزندانمان را با محبت اهل بیت(ع) تربیت می‌کردیم. پسرم علیرضا هم با اینکه ۱۷ سال بیشتر نداشت اما عاشق مکتب عاشورایی امام خمینی(ره) شده بود. بدون اینکه از ما که والدینش بودیم امضا بگیرد راهی جبهه شد. خودش دوست داشت به جبهه برود. داوطلبانه از بسیج اعزام شده بود، سال ۶۳ به کردستان رفت و چهار ماه در آنجا بود.

برادر جانباز

مادر شهید آشوری در ادامه از دفاع سایر فرزندانش از کشور اسلامی می‌گوید: حضرت امام فرمان داد که هر کس می‌تواند به جبهه برود. من هم فرزندم را برای خدا هدیه فرستادم. غیر از علیرضا، پسر بزرگم محمد آشوری هم هشت سال در جبهه‌های اندیشمک و دزفول بود، او که الان پاسدار بازنشسته و جانباز ۲۰ درصد است از اثرات ترکش چهار ماه در بیمارستان بقیه الله بستری بود. ریه‌هایش شیمیایی است، اما درصد جانبازی‌‌اش را کم دادند. اگر همان زمان که جانباز شده بود دنبال درصد جانبازی‌اش می‌رفت درصد بیشتری می‌گرفت. الان پسرم سرطان روده دارد که با جراحی و درمان تحت کنترل است. دو پسر دیگرم نیز سربازی‌شان را در جبهه بودند.

مادر مفقودالاثر بودن یعنی دلواپسی

این مادر شهید ۳۰ سال چشم انتظاری آمدن پیکر فرزندش را به زیبایی به تصویر می‌کشد و می‌گوید: مادر بودن یعنی دلواپسی. اگر بچه‌ات بیرون برود دل توی دلت نیست. اگر مادری از بچه‌اش خبر نداشته باشد سخت است، سال‌ها چشم به در ماندن تا خبری از فرزندنت بیاید. من طی همه این سال‌ها دلم را با ذکر و یاد ائمه اطهار خوش کردم. به یاد صبر حضرت زینب(س) آرام می‌گیرم و روح پسر شهیدم آرامم می‌کند. پسرم علیرضا مؤمن و متدین بود همیشه مسجد می‌رفت. اگر خوب نبود خدا او را به قربانی قبول نمی‌کرد بچه من به راه خدا رفت خوشا به سعادت او، کاش پسران دیگرمان مثل او در راه خدا می‌رفتند، فقط خدا قبول کند.

حقوق کارگری برای رضای خدا

پسرم در کودکی هم کار می‌کرد و هم درس می‌خواند. مهربان و دلسوز بود. به فکر اعضای خانواده بود. در مغازه نانوایی پدرش کار می‌کرد به نمازش خیلی اهمیت می‌داد. او با کارگری ۳۰ هزار تومان پول جمع کرده بود و به دایی‌اش قرض داد تا خانه بخرد. گفته بود اگر شهید شدم این پول را از دایی نگیرید تا خانه بخرد، روزه‌هایی را که نگرفته بود۱۸روز بود. در جبهه با پسر دایی‌اش بود. به پسردایی‌‌اش گفته بود اگر من شهید شدم تو روزه قضایم را بگیر و اگر تو شهید شدی من قضای روزه تو را می‌گیرم. بعد از شهادتش یک ساک از لباس او را به ما دادند. به گفته پسردایی‌اش، علیرضا در شب عملیات موهای خودش را اصلاح کرده و حنا گذاشته بود تا خودش را برای شهادت و ملاقات با خداوند آماده کند.

مفقودی در باتلاق

مادر شهید ادامه می‌دهد: علیرضا در ۲۲ بهمن سال ۶۴ در عملیات والفجر۸ مفقودالاثر شد. پسردایی‌اش هم در همان عملیات مجروح شده بود. به گفته همرزمانش علیرضا در باتلاق مفقودالاثر شد و سال‌ها چشم انتظارش هستیم. هنگام خداحافظی به ما می‌گفت گریه نکنید. پسرم داخل اتوبوس دستش را برایم تکان داد و خداحافظی کرد و رفت. به او گفتم پسرم حالا که داری جبهه می‌روی هدفت خدا باشد. گفت هدف ما خدا است، هدف شما هم خدا باشد. علیرضا در عملیات آماده‌‌تر از همه بود. خیلی برای جهاد در راه خدا شوق داشت. می‌گفت هدفمان خدا باشد خود خدا هم او را انتخاب کرد.

صبری خدایی

خدا صبر می‌دهد. اوایل بی‌تابی می‌کردم اما خدا صبرم داد. چاره‌ای ندارم شاید در خیابان می‌افتاد و از دنیا می‌رفت اینکه پسرم به راه خدا رفت برایم افتخار است، خوشا به سعادت پسرم. درست است که ۳۰ سال چشم انتظار آمدن حداقل خبری یا تکه‌ای از پیکر فرزندم هستم. علیرضا ۱۸ سال داشت که به شهادت رسید. نوجوان بود که شهید شد و اگر زنده بود الان ۴۸ سال داشت. ۳۰ سال است هر ثانیه را به عشق آمدنش انتظار می‌کشم، اما خواست خداست که او برای همیشه در نظر من همان نوجوان زیبا روی لاغر اندام باشد. خدا همه مادران شهدای گمنام را صبر دهد.

فرازی از وصیتنامه شهید علیرضا آشوری

ای خدای من این حقیر، ندای هل‌من ناصر ینصرنی امام حسین(ع) که از حلقوم پاک امام خمینی (ره) که فرمود: جوانان عزیز بروند و این مسئله جنگ را زود حلش کنند شنیدم و لبیک گفته و راهی جبهه شدم و تا آخرین قطره خونم ایستادگی کردم. خدایا به وحدانیتت قسم از هر ظالم متنفر هستم و حتی با آن ستمگر که از خویشان باشد می‌جنگم با آنهایی که با تو در جنگ و ستیز هستند می‌جنگم و با آنهایی که با تو دوست هستند دوستی می‌کنم.

هموطنان عزیز خیلی باید مواظب این منافقان از خدا بی‌خبر باشیم تا بین ما و ملت اختلاف نیندازند و باید قدر امام خمینی (ره) و روحانیت متعهد پیرو خط امام را بدانید که اینها بودند ما را از لجنزارها و ظلمت‌ها به روشنایی هدایت کردند. هموطنان عزیز خیلی باید مواظب باشیم دشمن چون دید که دیگر نمی‌تواند اسلام را و انقلاب را از بین ببرد الان فتنه‌هایی دارند می‌کنند و اگر الان پیروز نشدند لااقل ۱۰ سال دیگر بایست پیروز شوند که ما با دست در دست هم دادن دشمن را نابود کنیم.

پس از عرض سلام خدمت پدر و مادر مهربانم امیدوارم از من راضی باشید. شما ای مادر که در دامن پاکت و با شیر پاکت مرا پرورش دادی که عشق و لقاء الله در آن بود و مرا به رفتن به جبهه و یاری رساندن به امام حسین(ع) واداشتی که از نظر من بهترین راه است و از شما برادران تقاضا دارم که راه مرا ادامه دهید و نگذارید که خون شهیدان پایمال شود و شما خواهران حزب‌الله با رعایت کردن حجاب سنگر خود را حفظ کنید و فرزندانی پرورش دهید که عاشق اسلام و امام حسین باشند و سربازی از سربازان اسلام باشند و دیگر عرضی که دارم این است که ۱۸ روز روزه قضا دارم که نماز قضا برای من حقیر به جا آورید. دیگر عرضی ندارم جز پیروزی رزمندگان اسلام.

خدایا خدایا ستاره‌ها که رفتند تو خورشید را نگه دار – علیرضا آشوری

دفاع از حرم زمینه ظهور امام زمان(عج) را فراهم می‌کند

شهید مدافع حرم حضرت زینب(س) سعید کمالی متولد ۱۳۶۹ و از جوانان نسل چهارم انقلاب اسلامی بود که در دامن پدر و مادری ساده و روستایی از خطه سرسبز شمال پرورش یافت.

شهید مدافع حرم حضرت زینب(س) سعید کمالی متولد ۱۳۶۹ و از جوانان نسل چهارم انقلاب اسلامی بود که در دامن پدر و مادری ساده و روستایی از خطه سرسبز شمال پرورش یافت. سعید در مکتب اهل بیت (ع) به چنان بالندگی دست پیدا کرد که شهادت را نصیب خود کرد. آری در موسم هجوم کرکس‌های زمانه، تکفیری‌هایی که جز خود هیچ کس را مسلمان نمی‌دانند، این شیربچه‌های علوی‌اند که هرگز نخواهند گذاشت تاریخ تلخ عاشورا تکرار شود، اگر امام حسین (ع) در روز عاشورا با ۷۲ یار تنها ماند اکنون پس از قرن‌ها، از ۷۲ ملت جهان مسلمانان راستین برای پاسداری از قیام امام حسین (ع) عزم رزم می‌کنند تا خیال واهی دشمنان اسلام ناب محمدی به سرانجام نرسد.  با هماهنگی روابط عمومی سپاه کربلای مازندران به سراغ خانواده شهید مدافع حرم سعید کمالی یکی از ۱۳ شهید کربلای خان‌طومان رفتیم تا در همکلامی با پدر و خواهر شهید یکی دیگر از شیربچه‌های خامنه‌ای کبیر را بهتر بشناسیم. 

قربان کمالی پدر شهید
آقا سعید در چه فضایی بزرگ شد که مسیر دفاع از اسلام را در پیش گرفت؟ غیر از شهید چند فرزند داشتید؟
من ۴ فرزند دارم و شغلم بنایی است. با کارگری و رزق حلال فرزندانم را بزرگ کردم، زمان جنگ تحمیلی ۷ماه در عملیات کربلای ۵ و والفجر۸ حضور داشتم و روحیه شهادت‌طلبی در خانواده ما بود. الحمدلله خدا یک قربانی از من در راه اسلام و دفاع از حرم آل‌الله قبول کرد، اخلاق پسرم عالی بود، از کلاس اول ابتدایی نماز می‌خواند. قبل از آن وضو گرفتن را یاد گرفت و روزی ۳ بار وضو می‌گرفت تا اینکه مدرسه رفت و نمازش را اول ابتدایی شروع کرد. سعید دائم‌الوضو بود. پسرم حتی کمک حالم در کارگری و بنایی می‌شد. کار را عار نمی‌دانست و برای رزق حلال تلاش می‌کرد تا اینکه درس خواند و دیپلم تجربی گرفت. سه رشته دانشگاهی قبول شد و رشته‌ای که علاقه داشت ادامه داد. مدام در اردوهای جهادی بود. فارغ‌التحصیل که شد ازدواج کرد. برای رفتن به سوریه یک سال در نوبت بود. ۱۴ فروردین ۹۵ به صورت داوطلبانه به سوریه اعزام شد و بعد از ۳۵ روز در ۱۷ اردیبهشت ۹۵ به همراه ۱۲ تن دیگر از بچه‌های مازندران در خان‌طومان به شهادت رسیدند.
با رفتن پسرتان مخالفت نکردید؟
من نه اما مادرش مخالفت می‌کرد که به خاطر دفاع از حریم حضرت زینب(س) دلش را راضی کرد. من از خدا خواستم که پسرم برای دفاع از حرم آل‌الله راهی سوریه شود. سعید چهار سال قبل ازدواج کرده بود و یک پسر دوساله دارد. بچه مقیدی بود. جشن ازدواج نگرفت و جایش به حج رفت و ولیمه داد. از روز اول خواستگاری به همسرش گفته بود من عروسی نمی‌گیرم. پسرم هیچ وقت در مراسم عروسی و مکانی که مناسب شأنش نبود شرکت نمی‌کرد اخلاقش بسیار عالی بود. سعید با همسرش میانه خوبی داشت و هرچه او می‌گفت قبول می‌کرد. منتها برای رفتن به سوریه خودش تصمیم گرفت و می‌گفت برای رفتن به جهاد نباید کسی جلویم را بگیرد.
در مورد شهادتشان به شما الهامی شده بود؟
شبی که قرار بود شهید شود به خوابم آمد و گفت خانم و پسرم کجا هستند. به من بابا نمی‌گفت. می‌گفت ارباب، گفت ارباب امیرمهدی و فاطمه کجا هستند؟ کلید خانه را به تو ندادند؟ کمی حرف زدیم و آخرش گفت ارباب خداحافظ، من از خواب بیدار شدم و متوجه شدم پسرم شهید شده ‌است.
آخرین وداع‌تان چگونه بود؟
روز اعزامش ۱۴ فروردین ۹۵ بود. شب قبلش ساعت ۱۱شب به او زنگ زدند و گفتند باید راهی سوریه شوی. به دوستانش زنگ زد و بعد به ما گفت می‌خواهم به سوریه بروم. گفتم برو در امان خدا و پسربزرگم از خونسردی من تعجب کرد و گفت بابا پسرت دارد می‌رود. گفتم برود در امان خدا. انگار کسی به من می‌گفت جلویش را نگیر. موقع خداحافظی سعید مرا بوسید و مادرش قرآن بالا سرش گرفت تا دم دررفت و بدرقه‌اش کرد.
به هرحال شما پدر هستید، چطور دلتنگی‌های‌تان را آرام می‌کنید؟
وقتی حضرت ابراهیم (ع)، اسماعیل را قربانی کرد آرامش داشت. چون می‌دانست پسرش را می‌خواهد در راه خدا قربانی کند. من موقع نمازم از خدا خواستم خودم و سه پسرم در راه امام زمان (عج) بمیریم. خدا بهترین فرزندم را گلچین کرد. من آنقدر مقاومت دارم که در راه خدا دل‌نگران نباشم. دو پسر دیگرم و خودم فدایی حضرت زینب(س) هستیم. الان به وجود ما هم احتیاج باشد راهی جنگ با کفار در سوریه می‌شویم.
پسرتان چه سفارشاتی در مورد خانواده‌اش داشت؟
آخرین روزی که می‌خواست به سوریه برود گفت مواظب بچه‌هایم باش، گفتم پسرم هدفت از رفتن به سوریه چیه؟ گفت پدر زمینه ظهور امام زمان را چه کسی باید فراهم کند؟ ما باید زمینه‌ساز ظهور امام زمان(عج) باشیم. می‌گفت اگر سوریه نرویم کفار آرامش ایران را هم به هم می‌زنند. اما یک سری افراد این اهداف را نمی‌فهمند و نمی‌دانند شهدای مدافع حرم جانشان و جوانی‌شان را دادند تا اسلام حقیقی زنده بماند، تا کفر و الحاد به همه جای جهان گسترش نیابد. تا امنیت ایران عزیزمان حفظ باشد.

اکرم کمالی خواهر شهید
شما خواهر بزرگ‌تر شهید بودید، کمی از کودکی‌های برادرتان بگویید.
من متولد سال ۶۵ هستم و چهار سال از برادر شهیدم سعید بزرگ‌ترم، سعید متولد ۱۳۶۹ بود. کودکی‌های برادرم مثل پسرش امیرمهدی خیلی آرام و مظلوم بود. ما در خانواده مثل رفیق بودیم. یکی از کارمندان کمیته امداد بعد از شنیدن خبر شهادت برادرم گفت هر ماه که حاج‌سعید حقوق می‌گرفت اول جایی که پا می‌گذاشت کمیته امداد بود، به مستمندان کمک می‌کرد، راجع به حجاب خیلی تأکید داشت. به دختران فامیل می‌گفت شما چادری شوید من برای همه شما چادر می‌خرم. از قم چادر و ساق دست می‌خرید و به دختران فامیل هدیه می‌داد.
شاید سؤال‌مان کمی عجیب باشد، اما تجربه ثابت کرده شهدا اغلب از آرزوی شهادت‌شان صحبت می‌کنند، برادرتان اولین بار کی از آرزوی شهادتش گفت؟
خوب یادم است سعید اول راهنمایی بود. مادرم نمازش را که تمام کرد، سعید رو کرد به او و گفت مامان چقدر منو دوست داری؟ مادرم گفت تو پسر منی، تو عزیز منی، سعید گفت همان اندازه‌ای که نماز و من را دوست داری دعا کن من شهید شوم و مرگم شهادت باشد. از همان زمان آرزوی شهادت داشت. به خانمش می‌گفت من شهیدم. به برادرم می‌گفت من شهید شدم پیراهن سفید بپوش. همان زمانی که سعید دانش‌آموز راهنمایی بود، مادرم خواب دید یک پتو آوردند که انگار جنازه‌ای درون آن است اما وقتی لای پتو را باز می‌کنند، خون می‌بیند و هیچ جنازه‌ای درون پتو نبود. از خواب می‌پرد و حضرت عباس را صدا می‌زند. از همان سال مادرم نذر می‌کند و هر سال ماه رمضان مسجد نذری می‌دهد.
چطور از شهادتش مطلع شدید؟
باورتان نمی‌شود اگر بگویم خبر شهادتش را در بازار از طریق یکی از آشناها شنیدم. یادم آمد شبی که داشت می‌رفت سوریه برای سلامتی‌اش صلوات می‌فرستادم. خانمش راضی نبود برود. همان موقع برادر دیگرم گفت داداش سعید بوی شهادت می‌دهد.
حضور شهید را در زندگی‌تان حس می‌کنید؟
من که هنوز فکر می‌کنم برادرم شهید نشده است اما باید حقیقت شهادتش را بپذیریم. بیشتر به خاطر خاطراتی که از سعید دارم ناراحتم. با این حال برای شهادتش خوشحالم. او به آرزویش رسید. شهادت حق او بود. سعید پسرش امیرمهدی را خیلی دوست داشت. امیرمهدی تا صبح بابا بابا می‌گوید. برادرم مثل یک فرشته بود، هر جا می‌رفت از خودش خوبی برجا می‌گذاشت، مهربان بود و همیشه به من می‌گفت چادرت را هیچ گاه از سرت نگیر. تو اگر چادرت را از سرت برداری جواب بی‌بی زینب(س) را نمی‌توانم بدهم. حتی وقتی رفته بود سوریه و می‌گفتم داداش زود برگرد، در جوابم می‌گفت جواب بی‌بی زینب را کی می‌دهد؟ سعید واقعاً در آرزوی شهادت بود. کمی قبل از شهادتش قبر یکی از شهدای گمنام را خودش درست کرده و یک شب تا صبح داخل مزار خوابیده بود.
الان خبری از شهیدتان دارید که کی پیکرش برمی گردد؟ جوابتان به طعنه‌زنندگان به مدافع حرم چیست؟

 پیکر سعید که برنگشته اما می‌گویند شهید شده است. هیچ خبر دیگری از او نداریم. اینکه می‌گویند شهدای مدافع حرم به خاطر پول می‌روند اصلاً با عقل جور درنمی‌آید. سعید پسرش امیرمهدی را به اندازه یک دنیا دوست داشت. الان امیرمهدی هر روز سراغ پدرش را می‌گیرد. فقط عشق به اهل بیت می‌تواند ارزش دل کندن از این همه مهر و محبت به خانواده را بگیرد. عشقی که ارزش سوختن در مسیرش را دارد و سعید هم در آتش همین عشق سوخت.

یک‌بار خواهر شهید شدم و دوبار مادر شهید

تاریخ انقلاب اسلامی پر است از زنان غیوری که اگرچه اسلحه به دست نگرفتند و مستقیم به جنگ با کفر نرفتند اما کلام و راهشان تاثیر زیادی بر مردانشان گذاشت تا راهی جهاد مقدس شوند. راستی پشت هر رزمنده دلاور ایرانی، زنی قهرمان به چشم می‌خورد که مشوق عزیزانشان بودند تا دشمن فکر یغمای خاک و دین و ناموس این سرزمین را به گور ببرد. با معرفی سردار علی فردوس جانباز و آزاده بابلی به سراغ یکی از زنان مقاومت کشورمان رفتیم که هم خواهر شهید است و هم در دامن پرمهرش دو فرزند شهید پرورانده است. گفت‌و‌گوی ما با مهرانگیز رسولی خواهر شهید حمید رسولی و مادر شهیدان محمد و مهدی عباسی را پیش رو دارید. 

حاج خانم از خودتان بگویید. بچه‌ها و برادرتان چه زمانی شهید شدند؟
من متولد ۱۳۱۹ هستم و ۷۷ سال دارم. اصالتاً اهل بابل هستم. پنج پسر داشتم و یک دختر که دو پسرم در دفاع مقدس به شهادت رسیدند. برادرم حمید رسولی به همراه پسرم مهدی سال ۱۳۶۵ شهید شدند. محمد زودتر از مهدی و حمید شهید شد. مهدی ۱۰ سال مفقود بود تا اینکه سال ۱۳۷۵ پیکرش را آوردند. از مهدی برایتان بگویم که متولد سال ۱۳۴۳ بود. در سحرگاه نیمه شعبان به دنیا آمد و به دلیل تقارن تولدش با میلاد امام زمان(عج) اسمش را مهدی گذاشتیم. مهدی رزمنده اطلاعات عملیات بود و در عملیات رمضان، والفجر۶، ۷ و والفجر ۸ حضور داشت. آخرین بار به عنوان فرمانده گروهان در حالی که لباس رزم پوشیده بود و عمامه به سر داشت به همراه دایی‌اش حمید رسولی جانشین گردان ویژه شهدا در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید. محمد هم ۱۶ خرداد سال ۴۶ به دنیا آمد و ۱۱ خرداد سال ۶۵ به شهادت رسید. سال ۶۵ یک بار خواهر شهید شدم و دو بار مادر شهید!
غیر از مهدی و محمد، پسران دیگرتان هم جبهه می‌رفتند؟
بله. پسر بزرگم هم در جبهه حضور داشت. ما خانواده‌ای انقلابی بودیم. خودم در مبارزات ضدرژیم پهلوی به همراه پسرانم حضور داشتم. آن زمان پشت مسجد کاظم بیک بابل منزل داشتیم و بعد در محله پیر علم ساکن شدیم. فرزندانم در مساجد، تظاهرات و راهپیمایی‌ها حضور داشتند تا اینکه انقلاب پیروز شد. پسرم مهدی طلبه حوزه علمیه بود، جنگ که شروع شد گفت وقتی اوضاع کشور این است، باید به جبهه بروم. محمد چند ماه بعد از مهدی عازم شد. محمدم دانشگاه قبول شده بود اما حضور در جبهه‌های دفاع مقدس را ترجیح داد.
سختتان نبود دو فرزندتان با هم در جبهه باشند؟
فضایی که فرزندانم تربیت شدند فضایی انقلابی و معنوی بود. مهدی طلبه حوزه علمیه بود و از حوزه بابل به قم رفته بود. اما وقتی شیپور جنگ به صدا درآمد، دید دین و خاک این کشور در خطر است. گفت من طلبه شدم که آدم شوم نه اینکه صرفاً طلبه باشم و به داد انسان‌های جامعه‌ام نرسم. پسرم چهار سال درس طلبگی خوانده بود. حوزه علمیه را رها کرد و به حوزه دفاع از کشور رفت. برادرم حمید و پسر بزرگم در خیلی از عملیات‌ها بودند. هرازگاهی که عملیات نبود به بابل می‌آمدند.
خود شما هم در زمان جنگ فعالیت می‌کردید؟
من مدام جلسه روضه و مسجد بودم. همسرم خیاط بود. اواسط جنگ پسرم گفت سپاه خیاط لازم دارد تا لباس رزمندگان را بدوزد. حاج آقا جذب سپاه شد. بعد از ۲۰ سال هم بازنشست شد. من از اول در بسیج بودم و در سپاه هم فعالیت می‌کردم. همه اعضای خانواده‌مان بسیجی هستیم.
شهدا خصوصیات خاصی دارند که لایق شهادت می‌شوند؛ از محسنات پسران شهیدتان بگویید؟
هر دویشان به نماز خیلی اهمیت می‌دادند. احترام پدر و مادر را نگه می‌داشتند بچه‌های حرف‌گوش‌کن و خوبی بودند. بعد از شهادت مهدی از حوزه علمیه به منزلم آمدند گفتند حاج خانم چه کار کردید فرزندان خوب تحویل جامعه دادید؟ گفتم من کاری نکردم خدا، قرآن و امام خمینی عامل تربیت بچه‌های من بودند. زمان جنگ طوری بود حتی کسانی که خوب نبودند و به دفاع مقدس می‌رفتند تغییر می‌کردند.
اگر می‌شود ما را مهمان خاطره‌ای از شهیدانتان کنید؟
یک روز محمد می‌خواست عازم مشهد و زیارت امام هشتم شود. قبل سفر برای مسئله‌ای بحث کردیم. پسرم احساس کرد دلخور شده‌ام. آنقدر رفتنش را به تاخیر انداخت و ماند تا دلخوری‌ام را برطرف کند. البته من دلخور نبودم و پسرم اینطور احساس می‌کرد. خواب بودم که نشست پایم را بوسید و بعد به زیارت رفت. مهدی هم نماز شبش ترک نمی‌شد. سر سفره ناهار نشسته بودیم که مهدی پرسید خمس امسال را دادید؟ گفتم یک روز گذشته است و فردا می‌دهیم. از کنار سفره بلند شد و گفت تا خمس ندهید من غذا نمی‌خورم. مهدی وقتی در شهر قدم می‌زد و می‌دید بالای دروازه هر خانه‌ای پرچم شهیدی نصب است به من می‌گفت همه خانواده‌ها شهید دادند و پرچم بالای خانه‌شان است برایم خجالت‌آور است هنوز شهید نشدم.
پس آقا مهدی آرزوی شهادت داشت؟
بله، هم مهدی و هم محمد رفتارشان طوری بود که انتظار شهادتشان را داشتم. بار آخر وقتی مهدی می‌خواست راهی جبهه شود لباس‌هایش را جمع کرد و آماده رفتن شد. به من گفت اگر شهید شدم ناراحت نباش. می‌دانم دوست داشتی پای منبر من بنشینی اما دوستانم جای من هستند. من آن لحظه به یاد ام لیلا همسر امام حسین (ع) افتادم. گلوی پسرم را بوسیدم. مهدی گفت مادر می‌دانم از من راضی هستی و از این بابت خوشحالم. محمد را موقع رفتن به جبهه از زیر آینه و قرآن رد کردم. وقتی با همرزمانش در اتوبوس نشسته بود، خوشحال بود. می‌گفت خوشحالم مادرم از من راضی است. مادرم با رضایت قلبی مرا راهی جبهه کرد. شهدا آدم‌های عادی بودند، اما سخنان حکیمانه‌ای می‌گفتند که سال‌ها بعد اثرش معلوم می‌شود. پسران و برادرم اصلاً راجع‌به آینده حرفی نمی‌زدند. آرزوی دنیایی نداشتند. تنها آرزویشان دفاع از دین و شهادت بود. تمام هدفشان دفاع از انقلاب اسلامی بود. مجموعه رفتار و گفتار آنها باعث شده بود که حدس بزنم پسرها شهید می‌شوند. یک روز منزل خواب بودم یک‌دفعه دیدم سه تا سر آوردند که سید بودند. سر می‌گشت و من گلویشان را می‌دیدم. یک نفر در عالم خواب گفت برو چهار سوق پیش فلان آقا. هر چه سؤال کنید جوابش را می‌دهد. رفتم گفت مهدی شهید شد. سرش را می‌خواهی برایت بیاورند. گفتم مگر مادر وهب سر پسرش را قبول کرد که من قبول کنم. یک شب دیگر خواب دیدم مهدی آمد. عمامه‌اش با گل تزئین شده بود. فهمیدم شهید می‌شود. مهدی هر موقع به بابل می‌آمد روزه می‌گرفت. گفتم پسر چقدر روزه می‌گیری؟ گفت مادر قیامت جای من پاسخگو هستی! پسرانم به فقرا کمک می‌کردند. سن و سال زیادی نداشتند اما خیلی عاقل بودند.
چگونه از شهادت مهدی باخبر شدید؟
قبلش بگویم که مهدی خیلی به حضرت زهرا(س) علاقه داشت. خانه قدیمی ما کرسی بود. یک روز مهدی تب داشت و عرق می‌کرد. با آن حالش روضه حضرت زهرا(س) گوش می‌داد تا اینکه شفا گرفت. پسرم زیارت جامعه کبیره و زیارت عاشورا زیاد می‌خواند. سالروز شهادت حضرت زهرا(س) بود که مهدی برای آخرین بار راهی جبهه شد. تا زمانی که پیکر مهدی را نیاوردند هر موقع شهید می‌آوردند شب قبلش خواب مهدی را می‌دیدم. طبق خواب‌هایی که می‌دیدم به دوستم زنگ می‌زدم و می‌گفتم ببینید مهدی هم شهید شده و پیکرش را می‌آورند. آنها خبر داشتند پسرم شهید شده است، اما به من چیزی نمی‌گفتند. سال ۱۳۷۵ که پیکر مهدی برگشت، یک شب همسرم خواب دید دندانش افتاد. طبق تعبیری که دارد آماده شنیدن خبر شهادت پسرم بودم. خانه را تمیز و وسیله پذیرایی را آماده کردم تا پسرم را بیاورند.
آقا مهدی چند سال مفقود بود؟
پسرم ۱۰ سال مفقود بود. دوستانش تعریف می‌کردند که وقتی مهدی شهید شد، عراقی‌ها خاکریز را گرفتند و پیکر مهدی در خاک عراق ماند. سال ۱۳۷۵ پیکر پسرم را آوردند.
شما خواهر شهید هم هستید؛ کمی از برادرتان شهید حمید رسولی بگویید؟
برادرم حمید ۲۰ سال از من کوچک‌تر بود. ۲۶اسفند ۱۳۳۹ به‌ دنیا آمد و ۱۴ اسفند ۶۵ در منطقه شلمچه به شهادت رسید. داداش موقع شهادتش دو فرزند داشت و پاسدار بود. مانند پسرانم داوطلبانه به جبهه اعزام می‌شد. شهید رسولی با پسر بزرگم با هم به جبهه می‌رفتند. قبل از شهادت حمید، یک برادر دیگرم بر اثر تصادف از دنیا رفت. پدرم از داغش بیماری قلبی گرفت. به حمید گفتم داداش پدر ما بیمار است جبهه نرو. گفت خواهر جان اگر دستم زبان باز کند و بگوید نرو می‌روم. حمید خیلی ولایتمدار بود. در تظاهرات قبل از انقلاب حضور داشت. چند بار ساواک نزدیک بود او و دوستانش را دستگیر کند که فرار می‌کنند.
دغدغه شما به عنوان مادر و خواهر شهید چیست؟
همه می‌دانند اگر شهدا نبودند ما امنیت نداشتیم. من می‌دانم اگر پسرانم بودند باز هم راهی دفاع از حرم اهل بیت پیامبر(ص) می‌شدند. حتی یکی دیگر از پسرانم الان می‌خواست راهی سوریه شود، گفتند چون برادر دو شهید هستی اعزامت نمی‌کنیم. اما الان خیابان‌ها را ببینید. بی‌حجابی خیلی زیاد است. حقوق نجومی، اختلاس و… ما را آزار می‌دهد. یک نفر اگر بخواهد وام بگیرد چقدر اذیت می‌شود. از آن طرف عده‌ای راحت اختلاس می‌کنند. خیلی از مردم ایران شهید دادند. حیف شهدا که برخی قدرشان را نمی‌دانند و خونشان را پایمال می‌کنند. امریکا برای هیچ کشور منطقه امنیت نگذاشته است، اما ایران کشور امنی است و امنیتمان را مدیون شهدا هستیم. دعا می‌کنیم امام زمان(عج) زودتر ظهور کنند و عدالت در جهان حاکم شود.

پدرم را به جرم انقلابی بودن شهید کردند

هر بار که اتفاق مهمی برای کشورمان در سطح بین‌المللی می‌افتد، آنان که پست‌ترین موضع‌گیری‌ها را بیان می‌کنند، منافقین هستند. گروهکی که با بیش از ۱۷ هزار ترور از مردم کشور خودشان، یکی از فجیع‌ترین جنایات تاریخ را مرتکب شده‌اند، حالا برای انتخاب جان بولتون ضدایرانی به سمت مشاور امنیت ملی آمریکا هورا می‌کشند و برای خروج ترامپ از برجام ابراز خوشحالی می‌کنند! اما تاریخ گواهی می‌دهد حق آشکار می‌شود و بالاخره سران این گروهک نیز به سزای عمل‌شان خواهند رسید. حجت‌الاسلام شهید مصطفی حجتی از قربانیان ترور منافقین است که برای شناخت حداقلی از زندگی و منشش گفت‌وگویی با بتول حجتی دختر شهید انجام داده‌ایم.
گویا پدرتان از مبارزان بنام انقلابی بودند؟
بله، ایشان متولد سال ۱۳۲۱ در یکی از روستاهای مرند آذربایجان‌شرقی بودند. پدربزرگ ما زمان آیت‌الله بروجردی از روحانیون سرشناس منطقه بود. پدرم راه پدرشان را ادامه دادند و به حوزه علمیه قم رفتند. آنجا با اندیشه‌های حضرت امام آشنا شدند. اعلامیه‌های امام را در آذربایجان پخش می‌کردند. کمی بعد ما در سال ۵۶ برای زندگی به تهران آمدیم. پدر بعد از پیروزی انقلاب مسئول شعاردهنده مراسم تاسوعا و عاشورا بود. بعداً در کمیته منطقه ۸ در غرب تهران مسئولیت گرفتند و شب و روزشان را با بچه‌های پاسدار می‌گذراندند. وقتی جنگ شروع شد به صورت افتخاری به جبهه رفت و در آگاه کردن مردم با انقلاب اسلامی فعال بود. ایشان پیش‌نماز مسجد سیدالشهدای خیابان نواب بود.
چه فعالیت‌هایی از سوی شهید حجتی باعث شد منافقین طرح ترورش را بریزند؟
پدرم در سنگر انقلاب فعال بود و منافقین چشم دیدن انقلابی‌ها را نداشتند. پیش از شهادت بابا یکی، دو بار از طرف منافقین تهدید شده بود. نقشه ترورش را داشتند اما موفق نمی‌شدند. اواسط سال ۶۰ که ترورها زیاد شد، ایشان را هم ترور کردند. ششم اسفند ۱۳۶۰ پدرم بعد از نماز مغرب و عشا از خیابان نواب به سمت خانه می‌آمد. منافقین در خیابان جیحون در کمین‌شان بودند. پشت خانه ما گاراژ بود. تروریست‌ها با لباس پاسداری، داخل یک پیکان از خیابان یک‌طرفه و از روبه‌رو آمده بودند، به پدرم که می‌رسند با ژ۳ به طرفش تیراندازی می‌کنند. تیر به سرشان اصابت می‌کند. مردم محله جمع می‌شوند و بچه‌های کمیته ایشان را به بیمارستان می‌رسانند اما پدرم در همان لحظه تیراندازی به شهادت رسیده بود.
در کتاب کارنامه سیاه که مجموعه‌ای از اعترافات مجاهدین خلق است اطلاعاتی در مورد پدر شهیدتان وجود دارد. ایشان هنگام شهادت چند سال‌شان بود؟
بله، در جلد چهارم این کتاب در مورد پدر شهیدم نوشته شده است. بابا موقع شهادت ۳۹ سال داشت. سه سال بعد هم مادرمان به دلیل بیماری قلبی از دنیا رفت. مادرم همیشه کمک و همراه پدرم بود. اوایل انقلاب پدرم بیشتر اوقات بیرون از منزل بود. مادرم تمام مسئولیت پدر را انجام می‌داد. منزل ما محل رفت و آمد اقوام از شهرستان بود و پدرم بیشتر اوقات جلسات قرآن و دعا را در منزل برگزار می‌کرد. بعد از شهادت پدرم و فوت مادرم، دو برادر و چهار خواهر بودیم که دایی‌ام سرپرستی ما را به عهده گرفت. دایی‌ام پیش‌نماز مسجد الهادی در غرب تهران بود. ما در خیابان مرتضوی زندگی می‌کردیم. خاله‌ام به ما رسیدگی می‌کرد و بعدها که بزرگ‌تر شدم سرپرستی بچه‌ها را به عهده گرفت. من زمان شهادت پدرم ۱۸ سال داشتم. دوران شاه پا به پای ایشان در تظاهرات ضد رژیم شرکت می‌کردم.
به نظر شما دشمنی منافقین با بچه‌های انقلاب ریشه در چه اندیشه‌ای داشت؟
منافقین گروهی الحادی بودند. انحراف آنها از جامعه و اسلام ناب محمدی و انقلاب اسلامی باعث می‌شد تا رفته رفته بیشتر در گمراهی فروبروند. ما بعدها فهمیدیم که آنها چند بار پدرم را تهدید کرده بودند. اما ایشان موضوع تهدیدها را به خانواده انتقال نمی‌داد. پدرم یکی از ۱۷ هزار نفری است که توسط نفاق شهید شده‌اند. ما باید مظلومیت این شهدا و ددمنشی منافقین را به گوش جهانیان برسانیم. بابا زمانی که زنده بود کسانی که خط انحرافی داشتند را هدایت می‌کرد. در مسجد چریک‌های فدایی خلق را با صحبت و نصیحت هدایت می‌کرد. الحمدلله همه‌شان اصلاح شدند و ذکر بابا را می‌گویند. هم‌دوره‌های پدرم تیمسار آیت گودرزی رئیس مبارزه با منکرات وقت کل کشور، مرحوم آیت‌الله مهدوی کنی که با پدرم ارتباط نزدیک داشت، شهید چمران، شهید موسی کلانتری وزیر وقت راه بودند که شهید کلانتری هم هفتم تیر ۱۳۶۰ توسط منافقین به شهادت رسیدند.

حاجتی که در کربلا طلبیده و در سوریه‌ اجابت شد

همسر شهید مدافع حرم “اکبر شهریاری” گفت: همسرم عاشق شهادت بود؛ تمام کارها و اساس زندگی‌اش شهادت و پیروی از امام(ره) و رهبر معظم انقلاب پایه گذاری شده بود؛ می‌گفت آرزو دارم تا جوان هستیم امام زمان را ببینیم و شهید شویم و از من می‌خواست برای شهادتش دعا کنم.

“فاطمه صبوری” یکی از زنان حماسه‌ساز ایران اسلامی است که همسرش “اکبر‌ شهریاری” را برای دفاع از حرم ناموس اهل بیت (ع) راهی سرزمین سوریه کرد و سال ۹۲ توسط تکفیری‌ها در شهرحلب سوریه به شهادت رسید. اگر چه فاطمه خانم، در زمان شهادت همسرش، نوزادی سه ماهه داشت؛ اما او نیز مانند نوعروس وهب نصرانی در عاشورا از نهضت حسینی دفاع کرد؛ این‌ها همان زنان قهرمان بوده و هستند که دامانشان شهید پرورش می‌دهد، متنی که پیش‌رو دارید ماحصل گفت وگوی ما با بانوی گرانقدری از خیل عظیم بسیج جامعه زنان است که خواندن آن خالی از لطف نیست.

زیارت امام رضا(ع) شروع یک زندگی
بنده فاطمه صبوری، متولد۱۳۷۰ و طلبه سطح۲ حوزه‌ علمیه هستم، سال ۸۸ در سفر زیارتی مشهد با خانواده “شهریاری”  آشنا شدم و از طریق خانواده‌اش به اکبرآقا معرفی شدم و بحث خواستگاری پیش آمد؛ سال ۸۹ عقد کردیم و سال ۹۰ عروسی‌مان بود؛ حاصل زندگی مشترک ۲ساله‌ام یک پسر به نام محمد‌باقر است که الان ۱ساله و نیمه دارد.

همسرم متولد سال  ۶۳ بودند و سال ۸۶ دانشگاه تربیت پاسداری امام حسین (ع) قبول شدند؛ فوق دیپلم علوم سیاسی داشتند در حال ادامه تحصیل بود؛ مدت زندگی مشترک ما بسیار کم بود تقریبا ۲سال کنار هم بودیم؛ پسرم ۳ ماهه بود که پدرش شهید شد. همسرم خیلی مهربان بود، او از کودکی به مسجد و هیئات مذهبی و قرائت قرآن علاقه داشت تا اینکه وارد سپاه پاسداران شد.

اکبر برای شهادت خیلی تلاش کرد؛ خالصانه برای سپاه کار کرد. می‌گفت حاضرم برای سپاه مجانی کار کنم، شهدا خصوصیات اخلاقی‌شان عین هم بود؛ همسرم مثل شهدا بود، متواضع و صبور وفروتن؛ خیلی مهربان بود، با آنکه مشغله کاری‌اش زیاد بود و دائم مأموریت می‌رفت اما وقتی از بیرون وارد منزل می‌شد خیلی صبورانه رفتار می‌کرد؛ خستگی کارش را پشت در می‌گذاشت؛ به عنوان زن خانه مرا درک می‌کرد.

همسرم عاشق شهادت بود

همسرم عاشق شهادت بود؛ تمام کارها و اساس زندگی‌اش شهادت و پیروی از امام(ره) و رهبر معظم انقلاب پایه گذاری شده بود؛ می‌گفت آرزو دارم تا جوان هستیم امام زمان را ببینیم و شهید شویم، از من می‌خواست برای شهادتش دعا کنم.

سال۹۱ اولین مأموریت ۲۴ روزه‌اش به سوریه بود. قبل از مأموریت مدام از شهادت حرف می‌زد می‌گفت کار ما طوری است که یا شهید می‌شویم یا مجروح. سال اول که به مأموریت سوریه رفت گفت: به اهواز می‌روم!  و ۲۴ روزه بر‌می‌گردم. مأموریت دومش به سوریه ۲ماه ونیم بود آخرین دیدارما خیلی عادی بود انگار داشت سفر یک روزه می‌رفت وقتی رفت که دیگر برنگشت و به شهادت رسید.

آخر قسمتش قطعه ۲۶ بهشت زهرا شد

تفریحگاه ما قطعه ۲۶ بهشت زهرا بود؛ برای زیارت شهدای گمنام و “شهید پلارک” … علاقه خاصی به قطعه ۲۶ بهشت زهرا داشت؛ آخر قسمتش هم قطعه ۲۶ شد، تفریح ما یا بهشت زهرا بود یا شب‌های جمعه به زیارت شاه عبدالعظیم(ع) حسنی می‌رفتیم ، دوری‌اش سخت است؛ بی‌پدر بودن بچه‌ام سخت است؛ اما وقتی عاشق شهادت بود برای رضای خدا دلم را راضی کردم.

انگار کسی در درونم می‌گفت “اکبر شهید شده”

روزی که خبر شهادتش را دادند، من منزل پدرم بودم؛ نزدیک اذان مغرب بود با مادرم صحبت می‌کردم… از روز قبل اضطراب داشتم انگار کسی می‌گفت اکبر شهید می‌شود ؛ فردای آن روز اضطرابم طولانی شد.

هر روز ساعت مشخصی زنگ می‌زد ، اما آن روز زنگ نزد، رفتیم هیئت دیدیم حجله گذاشتند وقتی فهمیدم اکبر شهید شد بی حال شدم و افتادم.

وقتی رسانه‌ها درگیری‌های سوریه را نشان می‌دادند، نگران می‌شدم ، با خود فکر می‌کردم احتمال دارد همسر من هم شهید شود. روزی که می‌خواست به ماموریت برود به او التماس کردم و گفتم بگذار محمدباقر بیشتر تو را ببیند. گریه کردم گفتم تو تازه بابا شدی. اما او بند این حرفها نبود. انگار نه انگار که درخواست کردم نرود. اکبر عاجزانه دعا می‌کرد و زجه می‌زد و از خدا شهادتش را می‌خواست سال ۹۰ و۹۱ اربعین پیاده به کربلا و زیارت امام حسین(ع) رفت، عاجزانه از امام حسین(ع) می‌خواست شهادت را نصیبش کند.

پسرم یک هفته بعد از محرم به دنیا آمد دهه اول و دوم محرم چون اکبر مداح بود، مشغول هیئت بود بعد از به دنیا آمدن بچه غروب که به خانه می آمد تند تند شعرش را می‌نوشت و سبک‌ها را تمرین می‌کرد و می‌رفت. اربعین با پای پیاده به کربلا رفت ۱۰ روز بعد سوریه رفت و شهید شد. مدت زندگی ما آنقدر کوتاه بود که خاطره و حرف خاصی نمی‌ماند . برای بازرسی منطقه رفته بود که تکفیری‌ها او را شناسایی کردند، خمپاره به فاصله نیم‌متری به پهلوی چپش اصابت می‌کند و شهید می‌شود؛ دو روز بعد از شهادتش پیکرش را آوردند.

در طول زندگی ۲ ساله‌ام دو بار سفر زیارتی مشهد و یک بار سفر کربلا رفتیم . “اکبر” آدم  “توداری” بود وقتش را بیشتر صرف مطالعه و قرائت قرآن می‌کرد؛ وقت برایش تنگ بود. به شهدا خیلی علاقه داشت خیلی از خاطرات کتاب شهدا را خوانده بود.

بار دیگر بروی شهید می‌شوی

بعد از شهادتش خواب دیدم با هم به زیارت امام رضا(ع) رفتیم به او گفتم چرا زود رفتی  و ما را تنها گذاشتی؟ دیدم در خواب شهید شد؛ گفتم یکبار شهید شدی باز بروی شهید می‌شوی. اکبر می‌گفت خوش به حال شهدا آنها سعادتمند بودند؛ یک روز از سرکارش آمد خیلی ناراحت بود می‌گفت همه دوستانم رفته‌اند و من مانده‌ام و اگر جنگ تمام شود این سعادت را از دست می‌دهم.

آخرین تماس ما شب دوشنبه بود از احوال من از پسرمان” محمد باقر” سوال کرد. می‌گفت سر نماز دعا یادت نرود، می‌دانستم راجع به شهادتش می‌خواهد دعا کنم؛ ناخودآگاه دعا یادم می‌آمد، می‌گفتم خدایا اکبر هرچه می‌خواهد به او بده هر چه خودت صلاح می‌دانی همان شود.

خوب جایی به شهادت رسید؛ شهادت گوارای وجودش.به نظرم در دو سال زندگی‌مان؛ رفتارش رفتار آدم عادی نبود خیلی معنوی بود به خدا نزدیک بود کسی که نمازش را اول وقت می‌خواند نمازش را باعشق می‌خواند. به من می‌گفت بیا تصمیم بگیریم هرجا بودیم در خیابان و مهمانی نمازمان را اول وقت بخوانیم نماز اول وقت ما را به همه جا می‌رساند . هنوز اسمش بر سر زبان‌های مردم است. می‌گویند اکبر به پدر و مادرش احترام می‌کرد. روی قرائت قران دقیق بود که روزی یک ساعت قرآن بخواند به حلال وحرام و لقمه حلال اهمیت می‌داد.

کرامت‌های شهید

بنده خدایی چندین سال بچه دار نمی‌شد وقتی اکبر شهید شد احساس کرد، اکبر وسیله‌ای است تا او را پیش خدا واسطه قرار دهد تا به خدا نزدیک شود و نذر کرد بچه دارشد. می‌گفت بوسیله اکبر با خدا ارتباط برقرار کردم و حاجتم را گرفتم. کسی بیکار بود کارش ردیف شد؛ پسرم که ۶ماهه بود مریض شد از بس دکتر بردم، خسته شدم وقتی با عکس او حرف می‌زدم می‌گفتم چرا پسرم بی‌پدر شد؛ آمد سراغ محمد باقر دست روسرش کشید و پسرم خوب شد.

از خدا می‌خواهم دست ما را شهدا بگیرند؛ بد دورانی است؛ عده ای در گرداب گناه گیر کردند، شهدا هم سفره امام حسین(ع) هستند؛ پیش حضرت زهرا آبرو دارند امیدوارم دست ما را بگیرند وما را تنها نگذارند.

شهدای مدافع حرم را حضرت زهرا(س) گلچین می‌کند

حسن رجایی‌فر دومین شهید مدافع حرم شهرستان بابل یکی از ۱۳ شهید خان طومان سوریه است؛ شهیدی که پیکرش هنوز در خاک غربت مانده…

حسن رجایی‌فر دومین شهید مدافع حرم شهرستان بابل یکی از ۱۳ شهید خان طومان سوریه است؛ شهیدی که پیکرش هنوز در خاک غربت مانده و خانواده و همرزمانش منتظرند تا خبری از پیکر عزیزشان به آنها برسد. با پدر، همسر و همرزم شهید همکلام شدیم تا از شهید بیشتر بدانیم. متنی که می‌خوانید حاصل همکلامی ما با خانواده شهیدحسن رجایی فراست. 

اصغر رجایی‌فر، پدر شهید

شما هم در دفاع مقدس به جبهه رفته‌اید؟ چه خاطره‌ای از دوران کودکی شهید دارید؟
من آن موقع بسیجی بودم. خیلی دوست داشتم به جبهه بروم اما همسرم مخالفت می‌کرد. حسنم شش ساله بود که یک شب دیدم پسرم در خواب خیلی می‌خندد، به همسرم گفتم حسن برای چه می‌خندد. گفت شاید دارد با فرشته‌ها بازی می‌کند. تا سه شب همین طور در خواب می‌خندید. عاقبت بیدارش کردم و گفتم حسن جان چه خواب دیدی؟ گفت کار نداشته باش. آقا بزرگ (امام خمینی) به خوابم آمده بود. عکسی که روی دیوار بود عکس امام (ره) بود و آن عکس را درخواب دیده بود. همسرم تا موضوع خواب را شنید گفت از فردا آزادی و می‌توانی به جبهه بروی. من حدود ۵۶ ماه سابقه جبهه دارم و مجروح هم شدم. یکی دیگر از خاطرات پسر شهیدم این است که وقتی حسن به استخدام سپاه درآمد، دیپلمه بود. یک شب خواب می‌بیند امام خمینی به او می‌گوید برو درس بخوان و از فردای آن پسرم روز شروع به درس خواندن کرد تا اینکه کارشناسی ارشد را گرفت.
وقتی قرار شد حسن به سوریه برود، نظرتان نسبت به این تصمیمش چه بود؟
مادرش می‌گفت من نمی‌گذارم پسرم به سوریه برود. منتها من گفتم: پسرم من به تو ولایت دارم. والله هیچ احدی نمی‌تواند جلوی تو را بگیرد. گفتم اگر شهید شوی خوشا به سعادتت. اگر ماندی من پیش حضرت زینب روسفیدم شما بروید حضرت زینب را کمک کنید.حسین رجایی‌فر، برادر شهید

شما چند خواهر و برادر بودید و فضای خانوادگی شما چگونه بود که برادرتان راه دفاع از اسلام را در پیش گرفت؟
ما ۱۲ فرزند بودیم؛ پنج برادر و هفت خواهر که پدرم پاسدار بازنشسته و جانباز است. از پنج پسر ما دو برادر پاسدار بودیم. حسن رجایی‌فر سومین فرزند خانواده و متولد ۴/۴/ ۱۳۵۴بود که ۱۷ فروردین۹۵ به خان‌طومان سوریه به صورت داوطلبانه اعزام شد و یک بامداد جمعه۱۷ اردیبهشت توسط تروریست‌های جبهه النصره به شهادت رسید. قرار بود ماه رمضان من هم به جبهه مقاومت اسلامی در سوریه اعزام شوم که بعد از شهادت برادرم مادرم وضعیت روحی خوبی ندارد و فعلاً اعزام نشدم.
ویژگی اخلاقی برادرتان چگونه بود که لایق شهادت شد؟
حسن همیشه لبخند به لب داشت. در صحبت‌هایش دنبال مسائل خیر بود. نگاه خیر به مردم داشت و دنبال خیر رساندن به دیگران بود. تا آنجایی که از دستش برمی‌آمد به لحاظ کاری و مالی خیلی دلسوز بود و به دیگران کمک می‌کرد. به نظر من ورود به جمع شهدا و پاسداری اسلام قسمت است. این طور نیست که تنها به اراده فرد باشد، بلکه خدا قسمت آدم می‌کند که وارد این وادی بشود. برادرم قبلاً خواب دیده بود لباس سپاهی به تن می‌کند  و قسمتش بود سپاهی شود. حسن به کلام الله مجید خیلی علاقه‌مند بود و پسرش را تشویق می‌کرد قرآن را حفظ کند. حتی یک دارالقرآن تأسیس کرد تا جوان‌ها استفاده کنند و در شورای بسیج همه صحبت‌هایش این بود که جوان‌ها را دریابید. جوان‌ها را با قرآن آشنا کنید و. . . هر هفته در منزل محفل شبی با قرآن داشت و تأکید خاصی به نماز یومیه و نماز شب داشت. کلاس قرآن در محل برگزار می‌کرد و اگر یک لیسانسه را می‌دید که نمی‌تواند قرآن بخواند خیلی ناراحت می‌شد.
احتمال شهادتش را می‌دادید؟
بار آخری که می‌خواست برود، قصد داشتم مانعش بشوم. گفتم حسن آقا این دفعه نرو. به شوخی گفت این دفعه را صحبت نکن. گفتم الان مجروحی زمان طول درمانت است. اما قبول نکرد. حسن قبل از عید ۳۰ روز در خان‌طومان بود که از ناحیه کتف و سر مجروح شد و کتفش ترکش خورده بود. سرش هم موج گرفته بود. سه روز در بیمارستان حلب بستری بود. ترکش‌ها را در آوردند و چند روز هم در بیمارستان بقیه الله بستری بود. بعد از عید نوروز، فروردین ماه بود که رفت هفت تپه خوزستان تا برای راهیان نور منطقه را بازسازی کنند و تقریباً ۱۵ روز آنجا بود. بعد دوباره به خان‌طومان اعزام شد که این بار به شهادت رسید. حسن خیلی به شهدا علاقه داشت و در موردشان خیلی کنکاش می‌کرد. قبل از اینکه شهید شود تأکید داشت در مراسم شهدا شرکت کنیم. می‌گفت اگر شرایط طوری نیست که شهید شویم و لیاقت شهادت نداریم، کار شهدا را انجام دهیم و نام شهدا را زنده نگه داریم. دغدغه‌اش این بود که سخنان مقام رهبری را مخصوصاً در مورد جوانان عملی سازد.
اعزامشان داوطلبانه بود؟
بله، هر بار رفت داوطلبانه بود. بار آخر هم چون قبل از عید سوریه رفته و مجروح شده بود، قرار بود از باقی همرزمانش دیرتر برود و اردیبهشت ۹۵ اعزام شود. اما نمی‌دانم چه شد که یک دفعه ساعت ۱۲ شب ۱۷ فروردین برادرزاده‌ام خبرداد که به سوریه می‌رود و حسن هم از فرصت استفاده کرده و داوطلبانه اسم نوشت و رفت.
نحوه شهادتشان چطور بود؟
از همرزمانش شنیدم ساعت ۱۲ شب چند نفر از دوستانشان مجروح می‌شوند. مسئولشان می‌گوید: کی اینها را بر می‌گرداند که برادرم به اتفاق شهید بلباسی می‌روند تا پیکر شهدا و مجروحین را برگرداندند که با توپ ۲۳ خودرویشان را می‌زنند. قبلش انگار شهید بلباسی را که راننده بود تک‌تیرانداز دشمن می‌زند. برادرم از طریق بی‌سیم گفته بود که بلباسی را تک‌تیرانداز زد. بعد هم که اتومبیلشان را با توپ می‌زنند. الان پیکرشان در خان‌طومان سوریه در بیابان‌ها مانده و هنوز برنگشته است.راضیه بیگلرنیا، همسر شهید

چه سالی با شهید ازدواج کردید و چند فرزند دارید؟
من سال ۷۵ با آقای رجایی‌فر ازدواج کردم. نسبت فامیلی داشتیم و قسمت و مقدر بود که همسر شهید شوم. ما سه فرزند داریم. پسر بزرگم ۱۷ سال دارد و دخترم ۱۳ ساله است. پسر کوچکمان هم ۹ ماهه است.
با وجود سه فرزند، با رفتن همسرتان به سوریه مخالفتی نداشتید؟
دوری‌اش برایمان سخت بود اما مخالفتی نکردم؛ چون حسن هم با حرف‌هایش علت و انگیزه رفتنش را توضیح داد و دیدم حق با اوست. می‌گفت اگر خود شما بروید سوریه و ببینید چه بلایی بر سر شیعیان می‌آورند هرگز جلوی ما را نمی‌گیرید و مخالفت نمی‌کنید. اگر ما اینجا در حسینیه بنشینیم و بگوییم: وای زینب و‌ای زینب. . . ! اما وقت عمل کاری نکنیم که نمی‌شود. من هم وقتی حرف‌هایش را شنیدم، پناه بردم به خدا و همان طور که حضرت زینب (س) در حادثه عاشورا فرمودند جز زیبایی ندیدم و صبر جمیل خواهم کرد، من هم به ایشان اقتدا کردم.
همسرتان چه شاخصه اخلاقی داشتند که شهادت نصیبشان شد؟
اخلاقش از همه لحاظ خوب بود. یتیم‌نواز و مهمان‌نواز و عاشق اهل بیت (ع) و قرآن بود. همیشه راجع‌به تربیت بچه‌ها می‌گفت بچه‌هایم را قرآنی تربیت کن تا برای جامعه مفید باشند و سربار جامعه نباشند. حسن آن قدر مشتاق رفتن بود که بار آخر ساعت۱۲و نیم شب به او زنگ زدند و سر پنج دقیقه کیفش را آماده کرد و رفت.
گویا هنوز از پیکر شهید خبری نشده است؟
بله، خدا خدا می‌کنم پیکرشان را بیاورند اما هنوز هیچ خبری نشده است. از حضرت زینب(س) می‌خواهم به من و فرزندانم صبر دهد و این شهید را از ما قبول کند. همسرم می‌گفت اگر شهید شدم قوی باشید و سرتان را بالا نگه دارید.جانباز مدافع حرم علی فردی، همرزم شهید

به عنوان همرزم شهید چه خصوصیات اخلاقی‌ای‌ از ایشان سراغ دارید؟
باید اعتراف کنم حاج حسن را تا آخرین لحظه نمی‌شناختم. بعد از اینکه به شهر خان‌طومان مأمور شد، بیشتر شناختمش و دیدم آدم بسیار ساده و پاک‌دلی است. تا آن موقع نمی‌دانستم نماز شب می‌خواند. او در روز درگیری علاوه بر اینکه با دشمن می‌جنگید، به مجروحین هم رسیدگی می‌کرد. زمانی که من مجروح شدم شهید رجایی‌فر کولم کرد و داخل ماشین گذاشت و بوسه‌ای به صورتم زد.
به نظر شما مدافعان حرمی مثل شهید رجایی‌فر چه چیزی در خاک غربت سوریه می‌بینند که این طور داوطلبانه اعزام می‌شوند؟
دفاع از حریم حضرت زینب(س)همه‌اش زیبایی است. بچه‌های حضرت زینب همه آماده هستند از حریم بی‌بی دفاع کنند. به آنهایی که صدای ما را می‌شنوند می‌گویم ما مدافعان حرم حضرت زینب لحظه‌ای از بانوی مقاومت دست نمی‌کشیم. ما را بکشند و زخمی کنند لحظه‌ای از عمه جانمان دست بر نمی‌داریم. شهدای مدافع حرم را حضرت زهرا گلچین می‌کند.
وقتی برای اولین بار وارد حرم حضرت زینب (س) شدید شهید چه درد دلی با خانم داشت؟
یادم است روز اول در حرم حضرت زینب این شعر را می‌خواندم که: من شدم نوکر زینب/ خدا معجر زینب/ جوانی را می‌دیم/ باشد سلامت، سر زینب. . . همان روز شهیدسید رضا طاهر را دیدم که حرم حضرت زینب را در آغوش کشیده بود. به نظر من حسن و ۱۳ شهید مازندران همان جا از حضرت زینب(س) خواستند حالا که آمدند دیگر برنگردند. حضرت هم صدایشان را شنید و شهادتشان را امضا زد.
همان‌طور که شما هم اشاره کردید، گویا شهدای خان‌طومان منتظر شهادتشان بودند و از قبل به آنها الهام شده بود؟
ما با بچه‌ها در خان‌طومان مشغول دفاع بودیم که یکی از بزرگواران موضوعی را تعریف کرد و گفت: همسرشهید اسماعیل خانزاده سری اول که برای آزادسازی به خان‌طومان رفتیم خوابی دیده و به یکی از رزمندگان پیغام داده بود شهید خانزاده اتوبوس گرفته و رزمندگان را سوار کرده است. بچه‌ها این خواب را به شهادتشان تعبیر کردند و خوشحال شدند که اسماعیل خانزاده می‌آید دنبالشان. همین طور هم شد و تعدادی از آن بچه‌ها در کربلای خان‌طومان به شهادت رسیدند.

کوه‌ها و بیابان‌ها را به عشق شهادت پیموده بود

گفت و گو : ناصرالدین اسلامی فرد
عشق شیعیان به اهل بیت(ع) زمان و مکان نمی‌شناسد وقتی این عشق در خونت جریان یافت برای وصال به معشوق مرز نمی‌شناسی و برای رسیدن به او بی‌تابی می‌کنی.

از پایان جنگ تحمیلی سال‌ها گذشته است اما عشق به شهادت در قلب خیلی‌ها از رزمندگان جای مانده از قافله شهدا شعله می‌کشد. «سردار شهید اکبر ملک‌شاهی» یکی از جاماندگان قافله عاشورایی دفاع مقدس بود که آرزوی شهادت را عمری در سینه داشت تا اینکه در دفاع از حرم اهل بیت به شهادت رسید. سرداری که دخترک چهار ساله‌اش را به اربابش حسین (ع) سپرده است تا خود راهی دفاع از حرم رقیه(س) شود. آری غیرت رادمردان شیعه نخواهد گذاشت ناموس اهل بیت در محاصره اشقیا باشد. اگرچه از عاشورا قرن‌ها گذشته است اما شیعه هرگز نخواهد گذاشت مصیبت عاشورا تکرار شود. به مناسبت هشتم بهمن ماه، اربعین شهادت سردار اکبر ملک‌شاهی، به گفت‌وگو با همسرش میترا دلیلی پرداختیم که ماحصلش را پیش رو دارید.

گویا هم شما و هم همسرتان از خانواده شهدا هستید؟

بله، من فرزند شهید ماشاء‌الله دلیلی هستم. من و همسرم هر دو اهل کرمانشاه هستیم. همسایه بودیم و مادران‌مان همدیگر را می‌شناختند، همسرم برادرش شهید بود و دنبال ازدواج با دختری از خانواده شهید بود، سال ۶۹ ازدواج کردیم و حاصل زندگی مشترک‌مان سه فرزند؛ دو دختر و یک پسر است.

شهید از رزمندگان دوران دفاع مقدس بود؟

اکبر سال ۶۵ عضو معاونت مهندسی نیروهای زمینی سپاه پاسداران شده بود. یعنی چهار سال قبل از آنکه به خواستگاری‌ام بیاید پاسدار بود. ایشان بیش از ۱۵ سال در مناطق جنگی به پاکسازی میادین مین پرداخت. ابتدا آموزش می‌داد و بعد ناظر میادین مین شد. چند سال اخیر هم مسئول انهدام میادین مین کل کشور شده بود. البته همسرم قبل از شهادت برادرش به صورت نیروی داوطلب بسیجی به جبهه رفته بود. خودش تعریف می‌کرد که همزمان با عملیات کربلای۵ اکبر کارمند بانک بوده که با شروع این عملیات از مسئولش درخواست مأموریت می‌کند. چون موافقت نمی‌شود، کار در بانک را رها می‌کند و خودش را به عملیات می‌رساند. اکبر در کربلای۵ به شدت مجروح شده بود طوری که یک ماه به کما رفته بود.

قاعدتاً در شغل تخریب و پاکسازی میادین مین خطرات زیادی وجود دارد، همسرتان چه دیدی نسبت به این مسئله داشت؟

در این شغل نه تنها امکان شهادت وجود دارد، بلکه سختی‌هایی دارد که متوجه خانواده فرد می‌شود. همسرم چون کارش پاکسازی و تخریب بود مأمور شد در مناطق مرزی خدمت کند. اواخر سال ۹۰ما را به مناطق مرزی قصر شیرین برد. من به او گفتم مردم کار می‌کنند تا زندگی کنند. اما او در پاسخ می‌گفت من زندگی می‌کنم تا کار کنم؛ کارم همه زندگی من است. اکبر در سال ۹۱ هم حین کار باز دچار حادثه شد و جانباز شد، طوری که به دستور دکتر نمی‌توانست کار سنگینی انجام دهد. خصیصه شجاعت و بی‌توقعی‌ شهید در بین رزمنده‌های دفاع مقدس زبانزد بود. همین خصیصه را در سوریه هم داشت. به گفته همرزمانش او به حدی از شجاعت رسیده بود که به خاطر دفاع از حرم حضرت زینب تمام اصولی که در پاکسازی مین به دیگران آموزش می‌داد را زیر پا گذاشته بود. به خاطر شرایط خاص جنگ در سوریه، همسرم و همرزمانش مجبور شده بودند برای خنثی‌سازی مین‌هایی که زیر خاک پنهان بود یک متر زمین بکنند تا به مین برسند. گویا کارشان در آنجا بسیار سخت‌تر از خنثی‌سازی مین در مناطق عملیاتی برجای مانده از دفاع مقدس بوده است.

فکر شهادتش را کرده بودید؟

خودش تا حدود زیادی قبل از رفتن ما را آماده شهادتش کرده بود. مادرش خیلی ناراحت بود و می‌گفت شما سال ۹۱ جانباز شدی، نباید بدوی، نباید کار سنگین انجام بدهی اما اکبر گفت: مادر اگر بگویی از رفتنم ناراحتی، نمی‌روم ولی شما دوست داری داعش وارد ایران شود و لب مرز با ایران مقابله کند. من یک نظامی‌ام باید بروم؛ من حس می‌کنم مرگ خیلی به من نزدیک است. حال شما دوست داری من با تصادف یا بیماری از دنیا بروم یا می‌پسندی با شهادت از دنیا بروم؟ بالاخره مادرش راضی شد و گفت برو خدا پشت و پناهت، دعا می‌کنم به سلامت برگردی. اکبر از قبل می‌دانست که شهید می‌شود و حتی خوابش را دیده بود.

ماجرای خوابی که دیده بود چیست؟

سال ۶۵ قبل از عملیات کربلای ۵ خوابی می‌بیند که در چند مرحله تعبیر شد. یک مرحله در عملیات کربلای ۵ بود. اکبر در این عملیات با هشت نفر از دوستانش صیغه برادری خوانده بودند. به هم قول داده بودند هر کسی شهید شد شفیع دیگری باشد. تا الان هم فقط یک نفرشان زنده مانده و بقیه شهید شده‌اند. ایشان خواب می‌بیند تمام آنهایی که باهم دوست و برادر بودند و در کربلای ۵ شهید شدند در تویوتای سپاه نشسته‌اند. اکبر هم خواسته بود سوار شود که راننده شروع به حرکت می‌کند. رفته رفته سرعت می‌گیرد. اکبر هر کاری می‌کند تا سوار شود موفق نمی‌شود تا اینکه تویوتا وارد چاله‌ای می‌شود و آب لجن‌زار به صورتش می‌پاشد. آب روی صورتش را که پاک می‌کند، می‌بیند تویوتا فاصله گرفته و بعد هرچه می‌دود به آن نمی‌رسد. در همین حین از خواب بیدار می‌شود. این خواب را برای روحانی گردان‌شان جبهه تعریف می‌کند. تعبیر می‌کند کسانی که داخل تویوتا بودند شهید می‌شوند شما مجروح می‌شوی. آب لجن؛ لجن‌زار زندگی است و اینکه لجن‌زار را پاک می‌کند خودش را از لجن‌زار زندگی نجات می‌دهد. همین طور هم شد و در کربلای۵ همان دوستانش شهید شدند و خودش به شدت مجروح شد. بعد از ۳۰ سال هم در دفاع از حرم به شهادت رسید و خوابش تعبیر شد.

در صحبت‌های‌تان گفتید که شهید در سال ۹۱ مجروح شده بود. مجروحیتش چطور رخ داد؟

سال ۹۱ ما قصر شیرین بودیم. در اثر انفجار مین یک ترکش کمانه می‌کند و به کوه می‌خورد. در برگشت به شکم اکبر می‌‌خورد و باعث مجروحیتش می‌شود. ایشان را به بیمارستان کرمانشاه منتقل می‌کنند و سرپایی عمل می‌شود. شرح عملش را پرستاران گم کردند. در شرح عمل آمده بود در اثر تکان‌ها شکمش پاره می‌شود و مجدداً بخیه می‌زنند. بعد از آن اکبر از کارهای سنگین و عملیاتی معاف می‌شود اما باز به خدمت در نظام ادامه می‌دهد.

از خصوصیات اخلاقی شهید بگویید.

تمام کسانی که با اکبر آشنایی داشتند می‌گویند او مدل سال ۵۷ مانده بود. ذره‌ای به دنیا دلبستگی نداشت مثل جوانان اول انقلاب بود. خیلی ساکت و کم حرف بود. خنده‌هایش حالت تبسم داشت. در عین حال خیلی احساساتی بود. می‌گفت به من دل نبند من آدمی نیستم تا کهولت سن با هم باشیم. می‌گفت من آنقدر در بیابان‌ها و گرمای ۶۰ درجه می‌گردم تا شهید شوم. در مأموریت‌ها در گرمای ۶۰ درجه بیابان‌ها از شدت گرما کلاه حصیری‌شان می‌سوخت. می‌گفت دنبال چه می‌گردید من از این بمب‌ها و نارنجک‌ها دست بر‌نمی‌دارم آنقدر می‌گردم تا به مرادم «شهادت» برسم.

به نظر شما انگیزه‌های حضور همسرتان در جمع مدافعان حرم چه بود؟

روی شناختی که از ایشان داشتم، بعد از ۲۵سال زندگی مشترک، می‌دانستم به چه فکر می‌کند. برای هر کاری چه منظوری دارد. در سه سال آخر زندگی فکرش را می‌خواندم، مطمئنم برای رفتن به سوریه فقط به دنبال شهادت می‌گشت. طبق خوابی که دیده بود و به دنبال شهدا می‌دوید، می‌خواست عاقبت به قافله شهدا برسد. وقتی می‌خواست برود، ‌مسئولانش در پاکسازی میادین مین مخالفت کردند. احمد با اصرار گفت باید بروم و دنبال چیزی هستم که در ایران به آن دست پیدا نمی‌کنم. به نظر من او به دنبال رضایت خدا بود، می‌گفت اگر نگذارید بروم قیامت جلوی حضرت زینب(س) شکایت می‌کنم. شهید دغدغه سوریه و حضرت زینب(س) داشت.

با وجود داشتن یک دختر چهار ساله مخالفتی با رفتن ایشان نداشتید؟

اتفاقاً به او گفتم دختر چهار ساله داری نرو. گفت دختر چهار ساله‌ام فدای دختر ۳ساله امام حسین. این اواخر به بچه‌هایش سفارش می‌کرد فرایض دینی نماز و روزه را به خوبی انجام دهند، آخرین بار ۱۰ روزی در خانه بود. وقتی که رفت دیگر مطمئن شدم برنمی‌گردد. همین طور هم شد و در آخرین اعزامش بعد از ۱۸ روز به شهادت رسید.

از نحوه شهادتش چیزی شنیده‌اید؟

گویا یک مین تله‌ای منفجر می‌شود و یک پای همسرم را قطع می‌کند. مجروح می‌شود وقتی دوستانش با شنیدن صدای انفجار خودشان را به اکبر می‌رسانند با اینکه مین کوچکی منفجر شده بود، اما شدت جراحت به حدی بود که حالت غیرعادی ایجاد کرده بود. همین حین اسلحه کلاشینکف همسرم در اثر گرما منفجر می‌شود و اکبر به شهادت می‌رسد. همسرم به دلیل مسائل امنیتی مجبور بود زمان تخریب مین، اسلحه همراهش باشد. اکبر ساعت ۸ و ۳۰ دقیقه شنبه ۲۸ آذر ۹۴ یک روز قبل از شهادت امام حسن عسکری(ع) در شهر سلیمیه سوریه که نزدیک خاک ترکیه است مجروح شد و در حین انتقالش به بیمارستان سلیمیه به شهادت رسید. در حالی که ۴۹ سال از عمرش می‌گذشت به دوستان شهیدش پیوست. روز بعدش یک‌شنبه ظهر بود که خبر دادند مجروح شده است. اما من می‌دانستم شهید شده، شب دوشنبه معراج شهدا او را دیدیم و صبح دوشنبه در نیروی زمینی سپاه تشییع کردند و طبق وصیتش در کرمانشاه و قطعه‌ای که برادرش به خاک سپرده شد، ایشان را دفن کردیم. جالب است که پیکر اکبر را در مزار یک شهید مفقود‌الجسد دفن کردیم. این مزار توسط خانواده شهید به ایشان اهدا شده بود و به این ترتیب همسرم در کنار دوستان شهیدش آرام گرفت.