مهارتش در تیراندازی تکفیری‌ها را به وحشت انداخته بود

اگر از تک تک مدافعان حرم بپرسی برای چه دل از خانه و کاشانه کندید و برای جهاد به سوریه و عراق رفتید، حرفشان این است که: نکند عاشورایی دیگر تکرار شود؛ نکند خیمه‌ها باز به آتش کشیده شود، نکند جسارتی به حریم اهل بیت(ع) صورت بگیرد، گویا ندای «هل من ناصر ینصرونی امام حسین(ع)» می‌آید؛ باز مظلومیت تاریخ اهل بیت (ع) تکرار می‌شود. اما حالا هستند جوانانی که پشت امام خود را خالی نگذارند و با همه هستی‌شان به مصاف دشمن بروند. خوشا به سعادتتان که در راه دفاع از حرم بانوی مقاومت حضرت زینب کبری خلعت شهادت پوشیدید و کلنا عباسک یا زینب سر دادید. این بار که دفتر شهید مدافع حرم دیگری را گشودیم، ‌با بانویی به گفت‌وگو نشستیم که عاشق لباس پاسداری همسرش شد و پا‌به‌پای همسرش در جهادی خاموش شرکت جست. بانو «مریم بیگ دلی» همسر شهید مدافع حرم سرهنگ «ستار اورنگ» در گفت و گو با ما از زندگی خود و همسر شهیدش می‌گوید.

همسری یک شهید مدافع حرم چطور نصیبتان شد؟

شهید اهل روستای نقاره‌خانه یاسوج بود و من اهل نورآباد فارس؛ منتها برادرم در جنگ تحمیلی همرزم ستار بود و بعد‌ها در سپاه با هم همکار بودند. برادرم هم واسطه ازدواجمان شد. همسرم متولد ۱۳۴۱ بود و من متولد ۱۳۵۴ هستم. اواخر سال ۶۷ بود من منزل برادرم بودم که آقای اورنگ با لباس پاسداری به خواستگاری‌ام آمد. با همان لباس پاسداری بود که مجذوبش شدم. در آشنایی‌های اولیه متوجه شدم که ایشان هنوز دوران متوسطه را تمام نکرده بود که به جبهه می‌رود و هشت سال جنگ تحمیلی را در جبهه‌ها حضور می‌یابد. به هرحال با هم ازدواج کردیم و ابتدای زندگی‌مان در یاسوج بودیم. همسرم پاسدار بود و من با علم به اینکه شغلش سخت است با او ازدواج کردم. از سال ۸۰ هم ستار به دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین(ع) منتقل شد.

همسر شما در چه فضایی تربیت شد که در مسیر انقلاب اسلامی قرار گرفت؟ شما چطور همراه ایشان در این مسیر بودید؟

خانواده‌شان خیلی باایمان بودند. پدرشان از محرومین دستگیری می‌کرد. ستار در فضای روستا بزرگ شده بود و درد مستضعفان را درک می‌کرد؛ پدر خودم هم در جبهه حضور داشت. برادرم هم پاسدار و همرزم شهید اورنگ در هشت سال جنگ تحمیلی بود.

بعد از آن همه حضور در جبهه‌های جنگ وقتی که بحث سوریه پیش آمد چطور با رفتنش موافقت کردید؟

بعد از اتمام جنگ تحمیلی همان روحیه شهادت‌طلبی هنوز در همسرم مانده بود. این اواخر که طرفداران اسلام امریکایی به سوریه و عراق هجوم آوردند و دشمنی آشکارشان را با اسلام ناب محمدی به راه انداختند، همسرم مدام برای دفاع از حرم اهل بیت پیامبر اسلام(ص) بی‌تابی می‌کرد. خیلی دوست داشت به سوریه برود با وجود اینکه سال قبلش بازنشسته شد، ولی دوباره دعوت به کار شد. برای اینکه به سوریه اعزام شود یک سال پیگیری کرد. بعضی وقت‌ها می‌گفت اگر من نروم کی باید برود؟ باید ما به سوریه برویم و از حرم حضرت زینب( س) دفاع کنیم. به خاطر تأکید مقام معظم رهبری مبنی بر حفظ جبهه مقاومت اسلامی، می‌گفت روز عاشورا ما نبودیم که یاریگر امام حسین و اهل بیتش باشیم ولی الان هستیم. این طور شد که من هم راضی به رفتنش شدم.

چند فرزند از شهید به یادگار دارید؟

چهار فرزند دارم. سه پسر و یک دختر؛ پسر آخرم ۱۱ ساله است و خیلی به پدرش وابسته بود. الان که تقریباً به اربعین شهید نزدیک می‌شویم، چند بار از اضطراب شدید تب کرد و بستری شد؛ همسرم به پسر کوچکم خیلی علاقه داشت. سوریه که بود زنگ می‌زد و می‌گفت مواظب محمد باشید مریض نشود. از نظر من به ایشان الهام شده بود شهید می‌شود با توجه به روحیه شهادت‌طلبی همیشه حرف از شهادت می‌زد. لباس پاسداری را خیلی دوست داشت. مدام سرکار و مأموریت بود و در لباس پاسداری به کشور خدمت می‌کرد.

توصیف شما از همسرتان و خصوصیات اخلاقی‌اش چیست؟

همسرم به رهبر معظم انقلاب علاقه خاصی داشت و عاشق ولایت بود. خدمت به مردم از صفات بارز ایشان بود. هر کسی که به شهید اورنگ برای حل مشکلات مراجعه می‌کرد هر طوری بود از هر طریقی باید آن مشکل حل می‌شد و دست بردار نبود. شب‌هایی که به منزل می‌آمد از ساعتی که می‌رسید، تلفن زنگ می‌خورد و تا وقت استراحتش به مشکلات مردم رسیدگی می‌کرد.

در خانه و با خانواده چطور بود؟

اخلاق و رفتارش در منزل عالی بود. بسیار خوش اخلاق، خوشرو و خوش‌صحبت بود. تمام صفات خوب را داشتند. تمام خصوصیات ایشان بارز است؛ صداقت، اخلاص، گذشت، دلسوزی و خدمت به خلق.

شهید اورنگ را در یک جمله تعریف کنید؟

بسیار مهربان و دلسوز و باگذشت بود؛ بین مردم و اقوام حلال مشکلات بود. چند نفر از اقوام نزدیک بود زندگی‌شان به طلاق منجر شود ایشان واسطه شد تا به زندگی‌‌شان برگشتند.

گویا ایشان غیر از سوریه برای دفاع از حرم امام حسین(ع) به عراق هم اعزام شده بود؟

بله، شهریورامسال ۲۵ روز در عراق بود. اربعین امسال هم به عنوان خادم به عراق رفت که دو ماه بعد به سوریه اعزام شد.

این همه نبودن‌های ایشان آزرده‌تان نمی‌کرد؟

من به مأموریت‌های همسرم عادت کرده بودم. تمام سال‌هایی که با ایشان زندگی کردم خیلی وقت‌ها در مأموریت بود. این اواخر که در عراق و سوریه بود من به امید اینکه برمی‌گردد منتظر می‌ماندم. از زمان خداحافظی تا روز قبل از شهادت مدام با ما در تماس بود. آخرین تماسش غروب پنج‌شنبه موقع اذان بود.

نکته‌ای در تربیت فرزندان بود که مثل یادگاری از شهید نقل کنید؟

ستار شرکت در نماز جماعت را خیلی تأکید می‌کرد. حتی در منزل نماز جماعت برگزار می‌کرد. ماه رمضان به مسجد می‌رفتیم و الان که فکر می‌کنم می‌گویم امسال که نیست چقدر سخت است بدون او به مسجد بروم.

تا به حال شده بود درباره شهادتش حرفی بزند؟

همسرم با اینکه از سپاه بازنشسته شده بود اما ما صاحبخانه نشده بودیم و در منزل سازمانی زندگی می‌کردیم. یک ماه قبل از اینکه به سوریه برود، می‌خواستیم بعد از سال‌ها خانه بخریم و صاحب خانه مستقل بشویم. قرار هم بود خانه‌ای را انتخاب کنیم تا بعد از اینکه ستار از سوریه برگشت، ساکن شویم. برای دیدن و انتخاب واحدمان رفتیم وقتی وارد منزل شدیم همسرم می‌گفت کابینت‌ها را چطوری بزنیم. بعد به من گفت اگر شهید شدم این قسمت خانه را چه کار کنید و همین طور توضیح می‌داد. من گفتم ان‌شاء‌الله با هم به این خانه می‌رویم، اما ایشان با علم به اینکه شهید می‌شود، باز گفت بعد از اینکه شهید شدم شما خانه را چطور بچینید.

راجع به سختی‌های سوریه حرفی نمی‌زد؟

در یک مقطعی شش روز به من زنگ نزده بود. خودم را به حضرت زینب(س) سپردم تا آرام بشوم. گاهی ایشان جایی بود که نمی‌توانست زنگ بزند. روحیه زمان جنگ را داشت و وظیفه‌اش را به خوبی می‌خواست انجام بدهد. آن طوری که رضایت خدا هم در آن باشد. وقتی که زنگ می‌زدم، از وضعیت آنجا می‌پرسیدم. می‌گفت: بد نیست. یکبار صدایش نامفهوم بود، ‌پرسیدم داری چیزی می‌خوری؟ گفت نه خانم. اینجا هوا خیلی سرد است. با چفیه دهانم را بسته‌ام. ستار لوزه‌اش را قبلاً عمل کرده بود. به خاطر سرما گلویشان ورم می‌کرد و اذیت می‌شد.

چطور با شهادتش روبه‌رو شدید؟

خیلی سخت است اما افتخار می‌کنم که همسرم شهید شد. ا‌گر مرگش به غیر از شهادت بود، تحملش خیلی برایم سخت‌تر می‌شد. شهید اورنگ سرمایه‌‌ای برای همه بود. از همه دستگیری می‌کرد. فی سبیل الله و گمنام به مردم خدمت می‌کرد و من که همسرش بودم از کارهای خیرش خیلی خبر نداشتم. می‌خواست کارهایش طوری باشد که گمنام باشد. ستار به حضرت علی اصغر(ع) خیلی علاقه داشت. با کار زیادی که داشت در تمام مراسم مذهبی شرکت می‌کرد. محرم و صفر اگر هیئتی مراسمش تمام می‌شد به هیئت دیگر می‌رفت.

شنیده‌ایم همسرتان از دست رهبر معظم انقلاب تقدیرنامه دریافت کرده بودند؟

بله، شهید ستار اورنگ فرمانده تیپ دانشجویی و معاون آموزشی دانشگاه علوم پایه دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین(ع) بود که سال ۹۲ به عنوان فرمانده نمونه تیپ دانشجویی از رهبر انقلاب تقدیرنامه گرفت. در استان کهگیلویه و بویراحمد مقام اول شهید مدافع حرم را دارد که باعث افتخار است.

نحوه شهادتش چطور بود؟

۷ دی ماه به سوریه رفت و ۱۶ بهمن عصر روز جمعه به شهادت رسید. گویا از لحظه‌ای که رفتند سوریه تکفیری‌ها به دنبالش بودند. او فرمانده و مربی تیراندازی ماهری بود. بنابراین دشمن از او خیلی می‌ترسید. به ستار می‌گفتم مواظب باش شناسایی نشوی. بعد از آزادی نبل و الزهرا، روز چهارشنبه‌ بود که زنگ زد و گفت خانم دیدید نبل و الزهرا آزاد شدند. می‌گفت آزادی این دو شهر دل آقا را شاد کرده است. عاشق حضرت آقا بود. حتی در عکس‌هایی که از کربلا فرستاد تصویر آقا دست ستار است. خوشحالی ستار از پشت تلفن من را هم خوشحال کرد و به او تبریک گفتم. روز بعدش پنج شنبه غروب تماس گرفت و این آخرین خداحافظی بود. روز بعدش عصر جمعه در منطقه حلب به شهادت رسید. برای اعلام خبر شهادتش ابتدا به ما گفتند برادر شوهرم مریض شده و باید به یاسوج برویم. وقتی به یاسوج رفتیم پسرم گفت من عمو را دیدم که سالم بود. بعد یکی از خانم‌های اقوام گفت آقای اورنگ به شهادت رسیده است. ستار ۱۶ بهمن به شهادت رسید و دوشنبه ۱۹بهمن در روستای نقارخانه یاسوج کنار مزار پدر و مادرشان دفن شدند.

ما را مهمان خاطره‌ای از شهید اورنگ کنید.

زمانی که با ایشان آشنا شدم برای اولین بار با لباس پاسداری به خواستگاری‌ام آمدند و من هم چون برادرم پاسدار بود و پدرم در جبهه حضور داشت، لباس پاسداری را دوست داشتم. ستار وقتی آمد خبر نداشتم برای خواستگاری آمده‌است. خیلی کمرو بود. سرش پایین بود و نگاه نمی‌کرد. آخرین باری هم که ایشان را دیدم با لباس پاسداری بود که برای خداحافظی و اعزام به سوریه به منزل آمده بود. گفتم به به با این لباس آمدی؛ اولین و آخرین باری که دیدمشان با لباس پاسداری بود. به نظرم این خاطره شیرینی است برای من که عاشق لباس پاسداری‌ام.

گویا برادر شما که همرزم همسرتان بود نیز در مأموریت از دنیا رفته‌اند؟

بله، برادرم حمزه بیگ دلی پاسدار دانشگاه تربیت پاسداری امام حسین(ع) بودند که سال ۸۰ در سقوط هواپیمای تهران به خرم آباد در حین مأموریت از دنیا رفت. برادرم از همسرم گمنام‌تر است.

و سخن پایانی

از روزی که همسرم شهید شد از خدا می‌خواهم راهش را ادامه دهیم تا خون شهدا پایمال نشود. از امام زمان(عج) کمک گرفتم فرزندانم را طوری تربیت کنم که همسرم دوست داشت. برای ما نبودنش خیلی سخت است. خیلی دلتنگش می‌شویم اما شهید اورنگ هزاران اورنگ تربیت کرد. ایشان مربی تیراندازی بود. در سوریه فرمانده و تک‌تیرانداز بود. بعد از بازنشستگی دوباره ایشان را فرمانده آموزش گذاشتند. همسرم هشت سال زمان جنگ در جبهه حضور داشت و شهید نشد. خدا خواست مرگ ایشان را شهادت در راه حفظ حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) قرار دهد و سرباز حضرت زینب باشد.

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.