شهدای مدافع حرم را حضرت زهرا(س) گلچین می‌کند

حسن رجایی‌فر دومین شهید مدافع حرم شهرستان بابل یکی از ۱۳ شهید خان طومان سوریه است؛ شهیدی که پیکرش هنوز در خاک غربت مانده…

حسن رجایی‌فر دومین شهید مدافع حرم شهرستان بابل یکی از ۱۳ شهید خان طومان سوریه است؛ شهیدی که پیکرش هنوز در خاک غربت مانده و خانواده و همرزمانش منتظرند تا خبری از پیکر عزیزشان به آنها برسد. با پدر، همسر و همرزم شهید همکلام شدیم تا از شهید بیشتر بدانیم. متنی که می‌خوانید حاصل همکلامی ما با خانواده شهیدحسن رجایی فراست. 

اصغر رجایی‌فر، پدر شهید

شما هم در دفاع مقدس به جبهه رفته‌اید؟ چه خاطره‌ای از دوران کودکی شهید دارید؟
من آن موقع بسیجی بودم. خیلی دوست داشتم به جبهه بروم اما همسرم مخالفت می‌کرد. حسنم شش ساله بود که یک شب دیدم پسرم در خواب خیلی می‌خندد، به همسرم گفتم حسن برای چه می‌خندد. گفت شاید دارد با فرشته‌ها بازی می‌کند. تا سه شب همین طور در خواب می‌خندید. عاقبت بیدارش کردم و گفتم حسن جان چه خواب دیدی؟ گفت کار نداشته باش. آقا بزرگ (امام خمینی) به خوابم آمده بود. عکسی که روی دیوار بود عکس امام (ره) بود و آن عکس را درخواب دیده بود. همسرم تا موضوع خواب را شنید گفت از فردا آزادی و می‌توانی به جبهه بروی. من حدود ۵۶ ماه سابقه جبهه دارم و مجروح هم شدم. یکی دیگر از خاطرات پسر شهیدم این است که وقتی حسن به استخدام سپاه درآمد، دیپلمه بود. یک شب خواب می‌بیند امام خمینی به او می‌گوید برو درس بخوان و از فردای آن پسرم روز شروع به درس خواندن کرد تا اینکه کارشناسی ارشد را گرفت.
وقتی قرار شد حسن به سوریه برود، نظرتان نسبت به این تصمیمش چه بود؟
مادرش می‌گفت من نمی‌گذارم پسرم به سوریه برود. منتها من گفتم: پسرم من به تو ولایت دارم. والله هیچ احدی نمی‌تواند جلوی تو را بگیرد. گفتم اگر شهید شوی خوشا به سعادتت. اگر ماندی من پیش حضرت زینب روسفیدم شما بروید حضرت زینب را کمک کنید.حسین رجایی‌فر، برادر شهید

شما چند خواهر و برادر بودید و فضای خانوادگی شما چگونه بود که برادرتان راه دفاع از اسلام را در پیش گرفت؟
ما ۱۲ فرزند بودیم؛ پنج برادر و هفت خواهر که پدرم پاسدار بازنشسته و جانباز است. از پنج پسر ما دو برادر پاسدار بودیم. حسن رجایی‌فر سومین فرزند خانواده و متولد ۴/۴/ ۱۳۵۴بود که ۱۷ فروردین۹۵ به خان‌طومان سوریه به صورت داوطلبانه اعزام شد و یک بامداد جمعه۱۷ اردیبهشت توسط تروریست‌های جبهه النصره به شهادت رسید. قرار بود ماه رمضان من هم به جبهه مقاومت اسلامی در سوریه اعزام شوم که بعد از شهادت برادرم مادرم وضعیت روحی خوبی ندارد و فعلاً اعزام نشدم.
ویژگی اخلاقی برادرتان چگونه بود که لایق شهادت شد؟
حسن همیشه لبخند به لب داشت. در صحبت‌هایش دنبال مسائل خیر بود. نگاه خیر به مردم داشت و دنبال خیر رساندن به دیگران بود. تا آنجایی که از دستش برمی‌آمد به لحاظ کاری و مالی خیلی دلسوز بود و به دیگران کمک می‌کرد. به نظر من ورود به جمع شهدا و پاسداری اسلام قسمت است. این طور نیست که تنها به اراده فرد باشد، بلکه خدا قسمت آدم می‌کند که وارد این وادی بشود. برادرم قبلاً خواب دیده بود لباس سپاهی به تن می‌کند  و قسمتش بود سپاهی شود. حسن به کلام الله مجید خیلی علاقه‌مند بود و پسرش را تشویق می‌کرد قرآن را حفظ کند. حتی یک دارالقرآن تأسیس کرد تا جوان‌ها استفاده کنند و در شورای بسیج همه صحبت‌هایش این بود که جوان‌ها را دریابید. جوان‌ها را با قرآن آشنا کنید و. . . هر هفته در منزل محفل شبی با قرآن داشت و تأکید خاصی به نماز یومیه و نماز شب داشت. کلاس قرآن در محل برگزار می‌کرد و اگر یک لیسانسه را می‌دید که نمی‌تواند قرآن بخواند خیلی ناراحت می‌شد.
احتمال شهادتش را می‌دادید؟
بار آخری که می‌خواست برود، قصد داشتم مانعش بشوم. گفتم حسن آقا این دفعه نرو. به شوخی گفت این دفعه را صحبت نکن. گفتم الان مجروحی زمان طول درمانت است. اما قبول نکرد. حسن قبل از عید ۳۰ روز در خان‌طومان بود که از ناحیه کتف و سر مجروح شد و کتفش ترکش خورده بود. سرش هم موج گرفته بود. سه روز در بیمارستان حلب بستری بود. ترکش‌ها را در آوردند و چند روز هم در بیمارستان بقیه الله بستری بود. بعد از عید نوروز، فروردین ماه بود که رفت هفت تپه خوزستان تا برای راهیان نور منطقه را بازسازی کنند و تقریباً ۱۵ روز آنجا بود. بعد دوباره به خان‌طومان اعزام شد که این بار به شهادت رسید. حسن خیلی به شهدا علاقه داشت و در موردشان خیلی کنکاش می‌کرد. قبل از اینکه شهید شود تأکید داشت در مراسم شهدا شرکت کنیم. می‌گفت اگر شرایط طوری نیست که شهید شویم و لیاقت شهادت نداریم، کار شهدا را انجام دهیم و نام شهدا را زنده نگه داریم. دغدغه‌اش این بود که سخنان مقام رهبری را مخصوصاً در مورد جوانان عملی سازد.
اعزامشان داوطلبانه بود؟
بله، هر بار رفت داوطلبانه بود. بار آخر هم چون قبل از عید سوریه رفته و مجروح شده بود، قرار بود از باقی همرزمانش دیرتر برود و اردیبهشت ۹۵ اعزام شود. اما نمی‌دانم چه شد که یک دفعه ساعت ۱۲ شب ۱۷ فروردین برادرزاده‌ام خبرداد که به سوریه می‌رود و حسن هم از فرصت استفاده کرده و داوطلبانه اسم نوشت و رفت.
نحوه شهادتشان چطور بود؟
از همرزمانش شنیدم ساعت ۱۲ شب چند نفر از دوستانشان مجروح می‌شوند. مسئولشان می‌گوید: کی اینها را بر می‌گرداند که برادرم به اتفاق شهید بلباسی می‌روند تا پیکر شهدا و مجروحین را برگرداندند که با توپ ۲۳ خودرویشان را می‌زنند. قبلش انگار شهید بلباسی را که راننده بود تک‌تیرانداز دشمن می‌زند. برادرم از طریق بی‌سیم گفته بود که بلباسی را تک‌تیرانداز زد. بعد هم که اتومبیلشان را با توپ می‌زنند. الان پیکرشان در خان‌طومان سوریه در بیابان‌ها مانده و هنوز برنگشته است.راضیه بیگلرنیا، همسر شهید

چه سالی با شهید ازدواج کردید و چند فرزند دارید؟
من سال ۷۵ با آقای رجایی‌فر ازدواج کردم. نسبت فامیلی داشتیم و قسمت و مقدر بود که همسر شهید شوم. ما سه فرزند داریم. پسر بزرگم ۱۷ سال دارد و دخترم ۱۳ ساله است. پسر کوچکمان هم ۹ ماهه است.
با وجود سه فرزند، با رفتن همسرتان به سوریه مخالفتی نداشتید؟
دوری‌اش برایمان سخت بود اما مخالفتی نکردم؛ چون حسن هم با حرف‌هایش علت و انگیزه رفتنش را توضیح داد و دیدم حق با اوست. می‌گفت اگر خود شما بروید سوریه و ببینید چه بلایی بر سر شیعیان می‌آورند هرگز جلوی ما را نمی‌گیرید و مخالفت نمی‌کنید. اگر ما اینجا در حسینیه بنشینیم و بگوییم: وای زینب و‌ای زینب. . . ! اما وقت عمل کاری نکنیم که نمی‌شود. من هم وقتی حرف‌هایش را شنیدم، پناه بردم به خدا و همان طور که حضرت زینب (س) در حادثه عاشورا فرمودند جز زیبایی ندیدم و صبر جمیل خواهم کرد، من هم به ایشان اقتدا کردم.
همسرتان چه شاخصه اخلاقی داشتند که شهادت نصیبشان شد؟
اخلاقش از همه لحاظ خوب بود. یتیم‌نواز و مهمان‌نواز و عاشق اهل بیت (ع) و قرآن بود. همیشه راجع‌به تربیت بچه‌ها می‌گفت بچه‌هایم را قرآنی تربیت کن تا برای جامعه مفید باشند و سربار جامعه نباشند. حسن آن قدر مشتاق رفتن بود که بار آخر ساعت۱۲و نیم شب به او زنگ زدند و سر پنج دقیقه کیفش را آماده کرد و رفت.
گویا هنوز از پیکر شهید خبری نشده است؟
بله، خدا خدا می‌کنم پیکرشان را بیاورند اما هنوز هیچ خبری نشده است. از حضرت زینب(س) می‌خواهم به من و فرزندانم صبر دهد و این شهید را از ما قبول کند. همسرم می‌گفت اگر شهید شدم قوی باشید و سرتان را بالا نگه دارید.جانباز مدافع حرم علی فردی، همرزم شهید

به عنوان همرزم شهید چه خصوصیات اخلاقی‌ای‌ از ایشان سراغ دارید؟
باید اعتراف کنم حاج حسن را تا آخرین لحظه نمی‌شناختم. بعد از اینکه به شهر خان‌طومان مأمور شد، بیشتر شناختمش و دیدم آدم بسیار ساده و پاک‌دلی است. تا آن موقع نمی‌دانستم نماز شب می‌خواند. او در روز درگیری علاوه بر اینکه با دشمن می‌جنگید، به مجروحین هم رسیدگی می‌کرد. زمانی که من مجروح شدم شهید رجایی‌فر کولم کرد و داخل ماشین گذاشت و بوسه‌ای به صورتم زد.
به نظر شما مدافعان حرمی مثل شهید رجایی‌فر چه چیزی در خاک غربت سوریه می‌بینند که این طور داوطلبانه اعزام می‌شوند؟
دفاع از حریم حضرت زینب(س)همه‌اش زیبایی است. بچه‌های حضرت زینب همه آماده هستند از حریم بی‌بی دفاع کنند. به آنهایی که صدای ما را می‌شنوند می‌گویم ما مدافعان حرم حضرت زینب لحظه‌ای از بانوی مقاومت دست نمی‌کشیم. ما را بکشند و زخمی کنند لحظه‌ای از عمه جانمان دست بر نمی‌داریم. شهدای مدافع حرم را حضرت زهرا گلچین می‌کند.
وقتی برای اولین بار وارد حرم حضرت زینب (س) شدید شهید چه درد دلی با خانم داشت؟
یادم است روز اول در حرم حضرت زینب این شعر را می‌خواندم که: من شدم نوکر زینب/ خدا معجر زینب/ جوانی را می‌دیم/ باشد سلامت، سر زینب. . . همان روز شهیدسید رضا طاهر را دیدم که حرم حضرت زینب را در آغوش کشیده بود. به نظر من حسن و ۱۳ شهید مازندران همان جا از حضرت زینب(س) خواستند حالا که آمدند دیگر برنگردند. حضرت هم صدایشان را شنید و شهادتشان را امضا زد.
همان‌طور که شما هم اشاره کردید، گویا شهدای خان‌طومان منتظر شهادتشان بودند و از قبل به آنها الهام شده بود؟
ما با بچه‌ها در خان‌طومان مشغول دفاع بودیم که یکی از بزرگواران موضوعی را تعریف کرد و گفت: همسرشهید اسماعیل خانزاده سری اول که برای آزادسازی به خان‌طومان رفتیم خوابی دیده و به یکی از رزمندگان پیغام داده بود شهید خانزاده اتوبوس گرفته و رزمندگان را سوار کرده است. بچه‌ها این خواب را به شهادتشان تعبیر کردند و خوشحال شدند که اسماعیل خانزاده می‌آید دنبالشان. همین طور هم شد و تعدادی از آن بچه‌ها در کربلای خان‌طومان به شهادت رسیدند.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.