کوه‌ها و بیابان‌ها را به عشق شهادت پیموده بود

گفت و گو : ناصرالدین اسلامی فرد
عشق شیعیان به اهل بیت(ع) زمان و مکان نمی‌شناسد وقتی این عشق در خونت جریان یافت برای وصال به معشوق مرز نمی‌شناسی و برای رسیدن به او بی‌تابی می‌کنی.

از پایان جنگ تحمیلی سال‌ها گذشته است اما عشق به شهادت در قلب خیلی‌ها از رزمندگان جای مانده از قافله شهدا شعله می‌کشد. «سردار شهید اکبر ملک‌شاهی» یکی از جاماندگان قافله عاشورایی دفاع مقدس بود که آرزوی شهادت را عمری در سینه داشت تا اینکه در دفاع از حرم اهل بیت به شهادت رسید. سرداری که دخترک چهار ساله‌اش را به اربابش حسین (ع) سپرده است تا خود راهی دفاع از حرم رقیه(س) شود. آری غیرت رادمردان شیعه نخواهد گذاشت ناموس اهل بیت در محاصره اشقیا باشد. اگرچه از عاشورا قرن‌ها گذشته است اما شیعه هرگز نخواهد گذاشت مصیبت عاشورا تکرار شود. به مناسبت هشتم بهمن ماه، اربعین شهادت سردار اکبر ملک‌شاهی، به گفت‌وگو با همسرش میترا دلیلی پرداختیم که ماحصلش را پیش رو دارید.

گویا هم شما و هم همسرتان از خانواده شهدا هستید؟

بله، من فرزند شهید ماشاء‌الله دلیلی هستم. من و همسرم هر دو اهل کرمانشاه هستیم. همسایه بودیم و مادران‌مان همدیگر را می‌شناختند، همسرم برادرش شهید بود و دنبال ازدواج با دختری از خانواده شهید بود، سال ۶۹ ازدواج کردیم و حاصل زندگی مشترک‌مان سه فرزند؛ دو دختر و یک پسر است.

شهید از رزمندگان دوران دفاع مقدس بود؟

اکبر سال ۶۵ عضو معاونت مهندسی نیروهای زمینی سپاه پاسداران شده بود. یعنی چهار سال قبل از آنکه به خواستگاری‌ام بیاید پاسدار بود. ایشان بیش از ۱۵ سال در مناطق جنگی به پاکسازی میادین مین پرداخت. ابتدا آموزش می‌داد و بعد ناظر میادین مین شد. چند سال اخیر هم مسئول انهدام میادین مین کل کشور شده بود. البته همسرم قبل از شهادت برادرش به صورت نیروی داوطلب بسیجی به جبهه رفته بود. خودش تعریف می‌کرد که همزمان با عملیات کربلای۵ اکبر کارمند بانک بوده که با شروع این عملیات از مسئولش درخواست مأموریت می‌کند. چون موافقت نمی‌شود، کار در بانک را رها می‌کند و خودش را به عملیات می‌رساند. اکبر در کربلای۵ به شدت مجروح شده بود طوری که یک ماه به کما رفته بود.

قاعدتاً در شغل تخریب و پاکسازی میادین مین خطرات زیادی وجود دارد، همسرتان چه دیدی نسبت به این مسئله داشت؟

در این شغل نه تنها امکان شهادت وجود دارد، بلکه سختی‌هایی دارد که متوجه خانواده فرد می‌شود. همسرم چون کارش پاکسازی و تخریب بود مأمور شد در مناطق مرزی خدمت کند. اواخر سال ۹۰ما را به مناطق مرزی قصر شیرین برد. من به او گفتم مردم کار می‌کنند تا زندگی کنند. اما او در پاسخ می‌گفت من زندگی می‌کنم تا کار کنم؛ کارم همه زندگی من است. اکبر در سال ۹۱ هم حین کار باز دچار حادثه شد و جانباز شد، طوری که به دستور دکتر نمی‌توانست کار سنگینی انجام دهد. خصیصه شجاعت و بی‌توقعی‌ شهید در بین رزمنده‌های دفاع مقدس زبانزد بود. همین خصیصه را در سوریه هم داشت. به گفته همرزمانش او به حدی از شجاعت رسیده بود که به خاطر دفاع از حرم حضرت زینب تمام اصولی که در پاکسازی مین به دیگران آموزش می‌داد را زیر پا گذاشته بود. به خاطر شرایط خاص جنگ در سوریه، همسرم و همرزمانش مجبور شده بودند برای خنثی‌سازی مین‌هایی که زیر خاک پنهان بود یک متر زمین بکنند تا به مین برسند. گویا کارشان در آنجا بسیار سخت‌تر از خنثی‌سازی مین در مناطق عملیاتی برجای مانده از دفاع مقدس بوده است.

فکر شهادتش را کرده بودید؟

خودش تا حدود زیادی قبل از رفتن ما را آماده شهادتش کرده بود. مادرش خیلی ناراحت بود و می‌گفت شما سال ۹۱ جانباز شدی، نباید بدوی، نباید کار سنگین انجام بدهی اما اکبر گفت: مادر اگر بگویی از رفتنم ناراحتی، نمی‌روم ولی شما دوست داری داعش وارد ایران شود و لب مرز با ایران مقابله کند. من یک نظامی‌ام باید بروم؛ من حس می‌کنم مرگ خیلی به من نزدیک است. حال شما دوست داری من با تصادف یا بیماری از دنیا بروم یا می‌پسندی با شهادت از دنیا بروم؟ بالاخره مادرش راضی شد و گفت برو خدا پشت و پناهت، دعا می‌کنم به سلامت برگردی. اکبر از قبل می‌دانست که شهید می‌شود و حتی خوابش را دیده بود.

ماجرای خوابی که دیده بود چیست؟

سال ۶۵ قبل از عملیات کربلای ۵ خوابی می‌بیند که در چند مرحله تعبیر شد. یک مرحله در عملیات کربلای ۵ بود. اکبر در این عملیات با هشت نفر از دوستانش صیغه برادری خوانده بودند. به هم قول داده بودند هر کسی شهید شد شفیع دیگری باشد. تا الان هم فقط یک نفرشان زنده مانده و بقیه شهید شده‌اند. ایشان خواب می‌بیند تمام آنهایی که باهم دوست و برادر بودند و در کربلای ۵ شهید شدند در تویوتای سپاه نشسته‌اند. اکبر هم خواسته بود سوار شود که راننده شروع به حرکت می‌کند. رفته رفته سرعت می‌گیرد. اکبر هر کاری می‌کند تا سوار شود موفق نمی‌شود تا اینکه تویوتا وارد چاله‌ای می‌شود و آب لجن‌زار به صورتش می‌پاشد. آب روی صورتش را که پاک می‌کند، می‌بیند تویوتا فاصله گرفته و بعد هرچه می‌دود به آن نمی‌رسد. در همین حین از خواب بیدار می‌شود. این خواب را برای روحانی گردان‌شان جبهه تعریف می‌کند. تعبیر می‌کند کسانی که داخل تویوتا بودند شهید می‌شوند شما مجروح می‌شوی. آب لجن؛ لجن‌زار زندگی است و اینکه لجن‌زار را پاک می‌کند خودش را از لجن‌زار زندگی نجات می‌دهد. همین طور هم شد و در کربلای۵ همان دوستانش شهید شدند و خودش به شدت مجروح شد. بعد از ۳۰ سال هم در دفاع از حرم به شهادت رسید و خوابش تعبیر شد.

در صحبت‌های‌تان گفتید که شهید در سال ۹۱ مجروح شده بود. مجروحیتش چطور رخ داد؟

سال ۹۱ ما قصر شیرین بودیم. در اثر انفجار مین یک ترکش کمانه می‌کند و به کوه می‌خورد. در برگشت به شکم اکبر می‌‌خورد و باعث مجروحیتش می‌شود. ایشان را به بیمارستان کرمانشاه منتقل می‌کنند و سرپایی عمل می‌شود. شرح عملش را پرستاران گم کردند. در شرح عمل آمده بود در اثر تکان‌ها شکمش پاره می‌شود و مجدداً بخیه می‌زنند. بعد از آن اکبر از کارهای سنگین و عملیاتی معاف می‌شود اما باز به خدمت در نظام ادامه می‌دهد.

از خصوصیات اخلاقی شهید بگویید.

تمام کسانی که با اکبر آشنایی داشتند می‌گویند او مدل سال ۵۷ مانده بود. ذره‌ای به دنیا دلبستگی نداشت مثل جوانان اول انقلاب بود. خیلی ساکت و کم حرف بود. خنده‌هایش حالت تبسم داشت. در عین حال خیلی احساساتی بود. می‌گفت به من دل نبند من آدمی نیستم تا کهولت سن با هم باشیم. می‌گفت من آنقدر در بیابان‌ها و گرمای ۶۰ درجه می‌گردم تا شهید شوم. در مأموریت‌ها در گرمای ۶۰ درجه بیابان‌ها از شدت گرما کلاه حصیری‌شان می‌سوخت. می‌گفت دنبال چه می‌گردید من از این بمب‌ها و نارنجک‌ها دست بر‌نمی‌دارم آنقدر می‌گردم تا به مرادم «شهادت» برسم.

به نظر شما انگیزه‌های حضور همسرتان در جمع مدافعان حرم چه بود؟

روی شناختی که از ایشان داشتم، بعد از ۲۵سال زندگی مشترک، می‌دانستم به چه فکر می‌کند. برای هر کاری چه منظوری دارد. در سه سال آخر زندگی فکرش را می‌خواندم، مطمئنم برای رفتن به سوریه فقط به دنبال شهادت می‌گشت. طبق خوابی که دیده بود و به دنبال شهدا می‌دوید، می‌خواست عاقبت به قافله شهدا برسد. وقتی می‌خواست برود، ‌مسئولانش در پاکسازی میادین مین مخالفت کردند. احمد با اصرار گفت باید بروم و دنبال چیزی هستم که در ایران به آن دست پیدا نمی‌کنم. به نظر من او به دنبال رضایت خدا بود، می‌گفت اگر نگذارید بروم قیامت جلوی حضرت زینب(س) شکایت می‌کنم. شهید دغدغه سوریه و حضرت زینب(س) داشت.

با وجود داشتن یک دختر چهار ساله مخالفتی با رفتن ایشان نداشتید؟

اتفاقاً به او گفتم دختر چهار ساله داری نرو. گفت دختر چهار ساله‌ام فدای دختر ۳ساله امام حسین. این اواخر به بچه‌هایش سفارش می‌کرد فرایض دینی نماز و روزه را به خوبی انجام دهند، آخرین بار ۱۰ روزی در خانه بود. وقتی که رفت دیگر مطمئن شدم برنمی‌گردد. همین طور هم شد و در آخرین اعزامش بعد از ۱۸ روز به شهادت رسید.

از نحوه شهادتش چیزی شنیده‌اید؟

گویا یک مین تله‌ای منفجر می‌شود و یک پای همسرم را قطع می‌کند. مجروح می‌شود وقتی دوستانش با شنیدن صدای انفجار خودشان را به اکبر می‌رسانند با اینکه مین کوچکی منفجر شده بود، اما شدت جراحت به حدی بود که حالت غیرعادی ایجاد کرده بود. همین حین اسلحه کلاشینکف همسرم در اثر گرما منفجر می‌شود و اکبر به شهادت می‌رسد. همسرم به دلیل مسائل امنیتی مجبور بود زمان تخریب مین، اسلحه همراهش باشد. اکبر ساعت ۸ و ۳۰ دقیقه شنبه ۲۸ آذر ۹۴ یک روز قبل از شهادت امام حسن عسکری(ع) در شهر سلیمیه سوریه که نزدیک خاک ترکیه است مجروح شد و در حین انتقالش به بیمارستان سلیمیه به شهادت رسید. در حالی که ۴۹ سال از عمرش می‌گذشت به دوستان شهیدش پیوست. روز بعدش یک‌شنبه ظهر بود که خبر دادند مجروح شده است. اما من می‌دانستم شهید شده، شب دوشنبه معراج شهدا او را دیدیم و صبح دوشنبه در نیروی زمینی سپاه تشییع کردند و طبق وصیتش در کرمانشاه و قطعه‌ای که برادرش به خاک سپرده شد، ایشان را دفن کردیم. جالب است که پیکر اکبر را در مزار یک شهید مفقود‌الجسد دفن کردیم. این مزار توسط خانواده شهید به ایشان اهدا شده بود و به این ترتیب همسرم در کنار دوستان شهیدش آرام گرفت.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.